پارادوکس های روحی

ویران شود این شهر که میخانه ندارد (شعرهایی که می خوانم و دوست دارم)

 
ما چون دو دریچه روبروی هم 286
نویسنده : vague - ساعت ۸:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٢/٢٢
 

 

ما چون دو دریچه روبروی هم

آگاه زهر بگو مگوی هم

هر روز سلام و پرسش و خنده

هر روز قرار روز آینده

عمر آینه بهشت، اما…آه

بیش از شب و روز تیر و دی کوتاه

اکنون دل من شکسته و خسته ست

زیرا یکی از دریچه ها بسته ست

نه مهر فسون، نه ماه جادو کرد

نفرین به سفر، که هر چه کرد او کرد

 


 
 
عید آمد و ما خانه ی خود را نتکاندیم 276
نویسنده : vague - ساعت ۸:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/۱/۱٧
 

 

عید آمد و ما خانه ی خود را نتکاندیم

گردی نستردیم و غباری نستاندیم

دیدیم که در کسوت بخت آمده نوروز

از بیدلی آن را ز در خانه براندیم

هر جا گذری غلغله ی شادی و شور است

ما آتش اندوه به آبی ننشاندیم

آفاق پر از پیک و پیام است، ولی ما

پیکی ندواندیم و پیامی نرساندیم

احباب کهن را نه یکی نامه بدادیم

و اصحاب جوان را نه یکی بوسه ستاندیم

من دانم و غمگین دلت، ای خسته کبوتر

سالی سپری گشت و ترا ما نپراندیم

صد قافله رفتند و به مقصود رسیدند

ما این خرک لنگ زجویی نجهاندیم

ماننده افسونزدگان، ره به حقیقت

بستیم و جز افسانه ی بیهوده نخواندیم

از نه خم گردون بگذشتند حریفان

مسکین من و دل در خم یک زاویه ماندیم

طوفان بتکاند مگر "امید" که صد بار

عید آمد و ما خانه خود را نتکاندیم

 


 
 
چو مرغی زیر باران راه گم کرده 270
نویسنده : vague - ساعت ٧:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٦/۳
 

 

چو مرغی زیر باران راه گم کرده

گذشته از بیابان شبی چون خیمه ی دشمن

شبی را در بیابانی - غریب اما - به سر برده

فتاده اینک آنجا روی لاشه ی جهد بی حاصل

همه چیز وهمه جا خسته و خیس است

چو دود روشنی کز شعله ی شادی پیام آرد

سحر برخاست

غبار تیرگی مثل بخار آب

ز بشن دشت و در برخاست

سپهر افروخت با شرمی که جاوید است و گاه آید

برآمد عنکبوت زرد

و خیس خسته را پر چشم حسرت کرد

وزید آنگاه و آب نور را با نور آب آمیخت

نسیمی آنچنان آرام

که مخمل را هم از خواب حریرینش نمی انگیخت

و روح صبح آنگه پیش چشم من برهنه شد به طنازی

و خود را از غبار حسرت و اندوه

در آیینه ی زلال جاودانه شست و شویی کرد

بزرگ و پاک شد و ان توری زربفت را پوشید

و آنگه طرف دامن تا کران بیکران گسترد

و آنگه طرف دامن تا کران بیکران گسترد

در این صبح بزرگ شسته و پاک اهورایی

ز تو می پرسم ای مزدااهورا ، ای اهورامزد

نگهدار سپهر پیر در بالا

بکرداری که سوی شیب این پایین نمی افتد

و از آن واژگون پرغژم خمش حبه ای بیرون نمی ریزد

نگدار زمین

چونین در این پایین

بکرداری که پایین تر نمی لیزد

ز بس با صد هزاران کوهمیخش کرده ای ستوار

نه می افتد نه می خیزد

ز تو می پرسم ای مزدااهورا ، ای اهورامزد

که را این صبح

خوش ست و خوب و فرخنده

که را چون من سرآغاز تهی بیهوده ای دیگر

 بگو با من، بگو ... با ... من

که را گریه

 که را خنده

 


 
 
و فقط خاطره هاست که چه شیرین و چه تلخ 257
نویسنده : vague - ساعت ۱٠:۳٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٤/٢۳
 

 

در گذرگاه زمان

خیمه شب بازی دهر

با همه تلخی و شیرینی خود می گذرد

عشق ها می میرند

رنگ ها رنگ دگر می گیرند

و فقط خاطره هاست

که چه شیرین و چه تلخ

دست ناخورده به جا می مانند


 
 
های نخرشی به غفلت گونه ام را تیغ 238
نویسنده : vague - ساعت ٧:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٢/۱٠
 

 

لحظه ی دیدار نزدیک است

باز من دیوانه ام مستم

باز می لرزد دلم دستم

باز گویی در جهان دیگری هستم

های نخرشی به غفلت گونه ام را تیغ

های نبرشی صفای زلفکم را دست

آبرویم را نریزی دل

ای نخورده مست

لحظه ی دیدار نزدیک است



 
 
زندگی می گوید: اما باز باید زیست 235
نویسنده : vague - ساعت ۸:٤۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱/٢٧
 

 

ظاهری دارد به سان بیشه ای بغرنج و در هم باف

ماجراها گونه گون و رنگ وارنگ ست

چیست اما ساده تر از این، که در باطن

تار و پود هیچی و پوچی هم آهنگ است

من بگویم، یا تو می گویی

هیچ جز این نیست

تو بگویی یا نگویی، نشنود او جز صدای خویش

«ماجراها» گوید، اما نقش هر کس را

می نگارد، یا می انگارد

بیش تر با طرح و رنگ ماجرای خویش

- « هی فلانی! زندگی شاید همین باشد

یک فریب ساده و کوچک

آن هم از دست عزیزی که تو دنیا را

جز برای او و جز با او نمی خواهی

من گمانم زندگی باید همین باشد

هر حکایت دارد آغازی و انجامی

جز حدیث رنج انسان،غربت انسان

آه! گویی هرگز این غمگین حکایت را

هر چها باشد، نهایت نیست

زندگی شاید همین باشد

یک فریب ساده کوچک

آن هم از دست عزیزی که برایت هیچ کس چون او گرامی نیست

بی گمان باید همین باشد

ماجرا چندان مفصل نیست، اصلا ماجرایی نیست

راست می گوید که می گوید

« یک فریب ساده کوچک

من که باور کرده ام، باید همین باشد

هی فلانی! شاتقی بی شک تو حق داری

راست می گویی، بگو آنها که می گفتی

باز آگاهم کن از آنها که آگاهی

از فریب، از زندگی، از عشق

هر چه می خواهی بگو، از هر چه می خواهی

گفت: چه بگویم، چی بگویم، آه

به چراغ روز و محراب شب و موی بتم طاووس

من زندگی را دوست می دارم

مرگ را دشمن

وای! اما با که باید گفت این، من دوستی دارم

که به دشمن خواهم از او التجا بردن

دیده ای بسیار و می بینی

می وزد بادی، پری را می برد با خویش

از کجا؟ از کیست

هرگز این پرسیده ای از باد

به کجا؟ وانگه چرا؟ زین کار مقصد چیست

خواه غمگین باش، خواه شاد

باد بسیار است و پر بسیار، یعنی این عبث جاری ست

آه! باری بس کنم دیگر

هر چه خواهی کن، تو خود دانی

گر عبث، یا هر چه باشد چند و چون

این است و جز این نیست

مرگ گوید: هوم! چه بیهوده

زندگی می گوید: اما باز باید زیست

باید زیست

باید زیست



 
 
و هر سازی که می بینم بد آهنگ است 235
نویسنده : vague - ساعت ۸:۳۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱/٢٧
 

 

سان رهنوردانی که در افسانه ها گویند

گرفته کولبار زاد ره بر دوش

فشرده چوبدست خیزران در مشت

گهی پر گوی و گه خاموش

در آن مهگون فضای خلوت افسانگیشان راه می پویند

ما هم راه خود را می کنیم آغاز

سه ره پیداست

نوشته بر سر هر یک به سنگ اندر

حدیثی که اش نمی خوانی بر آن دیگر

نخستین : راه نوش و راحت و شادی

به ننگ آغشته ، اما رو به شهر و باغ و آبادی

دودیگر : راه نیمش ننگ ، نیمش نام

اگر سر بر کنی غوغا ، و گر دم در کشی آرام

سه دیگر : راه بی برگشت ، بی فرجام

من اینجا بس دلم تنگ است

و هر سازی که می بینم بد آهنگ است

بیا ره توشه برداریم

قدم در راه بی برگشت بگذاریم

ببینیم آسمان هر کجا آیا همین رنگ است

تو دانی کاین سفر هرگز به سوی آسمانها نیست

سوی بهرام ، این جاوید خون آشام

سوی ناهید ، این بد بیوه گرگ قحبه ی بی غم

که می زد جام شومش را به جام حافظ و خیام

و می رقصید دست افشان و پاکوبان بسان دختر کولی

و اکنون می زند با ساغر مک نیس یا نیما

و فردا نیز خواهد زد به جام هر که بعد از ما

سوی اینها و آنها نیست

به سوی پهندشت بی خداوندی ست

که با هر جنبش نبضم

هزاران اخترش پژمرده و پر پر به خاک افتند

بهل کاین آسمان پاک

چرا گاه کسانی چون مسیح و دیگران باشد

که زشتانی چو من هرگز ندانند و ندانستند کآن خوبان

پدرشان کیست

و یا سود و ثمرشان چیست

بیا ره توشه برداریم

قدم در راه بگذاریم

به سوی سرزمینهایی که دیدارش

بسان شعله ی آتش

دواند در رگم خون نشیط زنده ی بیدار

نه این خونی که دارم، پیر و سرد و تیره و بیمار

چو کرم نیمه جانی بی سر و بی دم

که از دهلیز نقب آسای زهر اندود رگهایم

کشاند خویشتن را، همچو مستان دست بر دیوار

به سوی قلب من، این غرفه ی با پرده های تار

و می پرسد، صدایش ناله ای بی نور

کسی اینجاست

هلا! من با شمایم ، های!  می پرسم کسی اینجاست

کسی اینجا پیام آورد

نگاهی ، یا که لبخندی

فشار گرم دست دوست مانندی

و می بیند صدایی نیست ، نور آشنایی نیست ، حتی از نگاه مرده ای هم رد پایی

نیست

صدایی نیست الا پت پت رنجور شمعی در جوار مرگ

ملول وبا سحر نزدیک و دستش گرم کار مرگ

وز آن سو می رود بیرون ، به سوی غرفه ای دیگر

به امیدی که نوشد از هوای تازه ی آزاد

ولی آنجا حدیث بنگ و افیون است - از اعطای درویشی که می خواند

جهان پیر است و بی بنیاد ، ازین فرهادکش فریاد

وز آنجا می رود بیرون ، به سوی جمله ساحلها

پس از گشتی کسالت بار

بدان سان باز می پرسد سر اندر غرفه ی با پرده های تار

کسی اینجاست

و می بیند همان شمع و همان نجواست

که می گوید بمان اینجا

که پرسی همچو آن پیر به درد آلوده ی مهجور

خدایا به کجای این شب تیره بیاویزم قبای ژنده ی خود را

بیا ره توشه برداریم

قدم در راه بگذاریم

کجا؟ هر جا که پیش آید

بدانجایی که می گویند خورشید غروب ما

زند بر پرده ی شبگیرشان تصویر

بدان دستش گرفته رایتی زربفت و گوید : زود

وزین دستش فتاده مشعلی خاموش و نالد دیر

کجا ؟ هر جا که پیش آید

به آنجایی که می گویند

چوگل روییده شهری روشن از دریای تر دامان

و در آن چشمه هایی هست

که دایم روید و روید گل و برگ بلورین بال شعر از آن

و می نوشد از آن مردی که می گوید

چرا بر خویشتن هموار باید کرد رنج آبیاری کردن باغی کز آن گل کاغذین روید

به آنجایی که می گویند روزی دختری بوده ست

که مرگش نیز چون مرگ تاراس بولبا

نه چون مرگ من و تو ، مرگ پاک دیگری بوده ست

کجا ؟ هر جا که اینجا نیست

من اینجا از نوازش نیز چون آزار ترسانم

ز سیلی زن ، ز سیلی خور

وزین تصویر بر دیوار ترسانم

درین تصویر

عمر با تازیانه شوم و بی رحم خشایرشاه

زند دیوانه وار ، اما نه بر دریا

به گرده ی من ، به رگهای فسرده ی من

به زنده ی تو ، به مرده ی من

بیا تا راه بسپاریم

به سوی سبزه زارانی که نه کس کشته ، ندروده

به سوی سرزمینهایی که در آن هر چه بینی بکر و دوشیزه ست

و نقش رنگ و رویش هم بدین سان از ازل بوده

که چونین پاک و پاکیزه ست

به سوی آفتاب شاد صحرایی

که نگذارد تهی از خون گرم خویشتن جایی

و ما بر بیکران سبز و مخمل گونه ی دریا

می اندازیم زورقهای خود را چون گل بادام

و مرغان سپید بادبانها را می آموزیم

که باد شرطه را آغوش بگشایند

و می رانیم گاهی تند ، گاه آرام

بیا ای خسته خاطر دوست ! ای مانند من دلکنده و غمگین

من اینجا بس دلم تنگ است

بیا ره توشه برداریم

قدم در راه بی فرجام بگذاریم

 


 
 
که سرما سخت سوزان است 213
نویسنده : vague - ساعت ۱٢:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱۱/۱٦
 

 

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت

سرها در گریبان است

کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را

نگه جز پیش پا را دید، نتواند

که ره تاریک و لغزان است

وگر دست ِ محبت سوی کس یازی

 به اکراه آورد دست از بغل بیرون

 که سرما سخت سوزان است

نفس ،کز گرمگاه سینه می آید برون، ابری شود تاریک

 چو دیوار ایستد در پیش چشمانت

نفس کاین است، پس دیگر چه داری چشم

ز چشم دوستان دور یا نزدیک

 مسیحای جوانمرد من! ای ترسای پیر ِ پیرهن چرکین!

هوا بس ناجوانمردانه سرد است... آی... 

دمت گرم و سرت خوش باد

سلامم را تو پاسخ گوی، در بگشای

منم من، میهمان هر شبت، لولی وش مغموم

منم من، سنگ تیپاخورده ی رنجور

 منم، دشنام پست آفرینش، نغمه ی ناجور

نه از رومم، نه از زنگم، همان بیرنگ بیرنگم

بیا بگشای در، بگشای، دلتنگم

حریفا! میزبانا! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد

 تگرگی نیست، مرگی نیست

صدایی گر شنیدی، صحبت سرما و دندان است

من امشب آمدستم وام بگزارم

 حسابت را کنار جام بگذارم

چه می گویی که بیگه شد، سحر شد، بامداد آمد

فریبت می دهد، بر آسمان این سرخی ِ بعد از سحرگه نیست

حریفا! گوش سرما برده است این، یادگار سیلی ِ سرد ِ زمستان است

و قندیل سپهر تنگ میدان، مرده یا زنده

به تابوت ستبر ظلمت نه توی ِ مرگ اندود، پنهان است

حریفا ! رو چراغ باده را بفروز، شب با روز یکسان است

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت

هوا دلگیر، درها بسته، سرها در گریبان، دستها پنهان

نفسها ابر، دلها خسته و غمگین

درختان اسکلتهای بلور آجین

زمین دلمرده، سقفِ آسمان کوتاه

غبار آلوده مهر و ماه

زمستان است

 


 
 
گرگ هاری شده ام 123
نویسنده : vague - ساعت ٩:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۸/٢٥
 

 

گرگ هاری شده ام 

هرزه پوی و دله دو 

شب درین دشت زمستان زده ی بی همه چیز 

می دوم، برده ز هر باد گرو 

چشمهایم چو دو کانون شرار 

صف تاریکی شب را شکند 

همه بی رحمی و فرمان فرار 

گرگ هاری شده ام، خون مرا ظلمت زهر 

کرده چون شعله ی چشم تو سیاه 

تو چه آسوده و بی باک خزامی به برم 

آه، می ترسم، آه 

آه، می ترسم از آن لحظه ی پر لذت و شوق 

که تو خود را نگری 

مانده نومید ز هر گونه دفاع 

زیر چنگ خشن وحشی و خونخوار منی 

پوپکم! آهوکم 

چه نشستی غافل 

کز گزندم نرهی، گرچه پرستار منی 

پس ازین دره ی ژرف 

جای خمیازه ی جاوید شده ی غار سیاه 

پشت آن قله ی پوشیده ز برف 

نیست چیزی، خبری 

ور تو را گفتم چیز دگری هست، نبود 

جز فریب دگری 

من ازین غفلت معصوم تو، ای شعله ی پاک 

بیشتر سوزم و دندان به جگر می فشرم 

منشین با من، با من منشین 

تو چه دانی که چه افسونگر و بی پا و سرم ؟

تو چه دانی که پس هر نگه ساده ی من 

چه جنونی، چه نیازی، چه غمی ست ؟

یا نگاه تو، که پر عصمت و ناز 

بر من افتد، چه عذاب و ستمی ست 

دردم این نیست ولی 

دردم این است که من بی تو دگر 

از جهان دورم و بی خویشتنم 

پوپکم ! آهوکم 

تا جنون فاصله ای نیست از اینجا که منم 

مگرم سوی تو راهی باشد 

چون فروغ نگهت 

ورنه دیگر به چه کار آیم من 

بی تو؟ چون مرده ی چشم سیهت 

منشین اما با من ، منشین 

تکیه بر من مکن ، ای پرده ی طناز حریر 

که شراری شده ام 

پوپکم! آهوکم 

گرگ هاری شده ام


 
 
پادشاه ِ فصل ها پاییز 62
نویسنده : vague - ساعت ٢:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٧/۱
 

 

آسمانش را گرفته تنگ در آغوش

ابر با آن پوستین ِ سرد ِ نمناکش

باغ ِ بی برگی

روز و شب تنهاست

با سکوت پاک ِ غمناکش

ساز او باران، سرودش باد

جامه اش شولای عریانی ست

ور جز اینش جامه ای باید

بافته بس شعله ای زر تار و پودش باد

گو بروید هر چه در هر جا که خواهد، یا نمی خواهد

باغبان و رهگذاران نیست

باغ ِ نومیدان

چشم در راه ِ بهاری نیست

گر ز چشمش پرتوی گرمی نمی تابد

ور برویش برگ لبخندی نمی روید

باغ با بی برگی

که می گوید که زیبا نیست

داستان از میوه های سر به گردون سای اینک خفته در تابود ِ پست ِ خاک می گوید

باغ بی برگی

خنده اش، خونی ست اشک آمیز

جاودان بر اسب ِ یال افشان ِ زردش میچمد در آن

پادشاه ِ فصل ها پاییز


 
 
سر کوه بلند آمد عقابی 2
نویسنده : vague - ساعت ۱٠:۱٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱/٢٢
 

سر کوه بلند آمد سحر باد
 ز توفانی که می آمد خبرداد
درخت سبزه لرزیدند و لاله
به خاک افتاد و مرغ از چهچهه افتاد
سر کوه بلند ابر است و باران
 زمین غرق گل و سبزه ی بهاران
 گل و سبزه ی بهاران خاک و خشت است
برای آن که دور افتد ز یاران
سر کوه بلند آهوی خسته
 شکسته دست و پا ، غمگین نشسته
 شکست دست و پا درد است ، اما
 نه چون درد دلش کز غم شکسته
سر کوه بلند افتان و خیزان
 چکان خونش از دهان زخم و ریزان
 نمی گوید پلنگ پیر مغرور
 که پیروز آید از ره ، یا گریزان
سر کوه بلند آمد عقابی
 نه هیچش ناله ای ، نه پیچ و تابی
نشست و سر به سنگی هشت و جان داد
 غروبی بود و غمگین آفتابی
 سر کوه بلند از ابر و مهتاب
 گیاه و گل گهی بیدار و گه خواب
 اگر خوابند اگر بیدار ، گویند
 که هستی سایه ی ابر است ، دریاب
سر کوه بلند آمد حبیبم
بهاران بود و دنیا سبز و خرم
 در آن لحظه که بوسیدم لبش را
 نسیم و لاله رقصیدند با هم