پارادوکس های روحی

ویران شود این شهر که میخانه ندارد (شعرهایی که می خوانم و دوست دارم)

 
ﻣﺜﻞ ﻣﺠﻨﻮﻧﯽ ﮐﻪ ﻟﯿﻠﯽ ﺩﺭ ﺩﻟﺶ ﺑﺎﺷﺪ ﻭﻟﯽ 311
نویسنده : vague - ساعت ۱۱:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٦/٢٢
 

 

ﺧﺴﺘﻪ ﺍﻡ ﻣﺜﻞ ﺯﻧﯽ ﺍﺯ ﺷﺎﻋﺮﯼ ﺷﻮﻫﺮﺵ

ﻣﺜﻞ ﻣﺮﺩﯼ ﻣﺎﻧﺪﻩ ﺩﺭ ﺍﺣﻘﺎﻕ ﺣﻖ ﻫﻤﺴﺮﺵ

ﻣﺜﻞ ﻣﺠﻨﻮﻧﯽ ﮐﻪ ﻟﯿﻠﯽ ﺩﺭ ﺩﻟﺶ ﺑﺎﺷﺪ ﻭﻟﯽ

ﺷﻮﺭ ﺷﯿﺮﯾﻦ ﻧﺎﮔﻬﺎﻥ ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ ﺑﺎﺷﺪ ﺩﺭ ﺳﺮش

ﺧﺴﺘﻪ ﺍﻡ، ﭼﻮﻥ ﺷﺎﻋﺮ ِ ﺍﺯ ﺷﻌﺮ ﺧﻨﺠﺮ ﺧﻮﺭﺩﻩ ﺍﯼ

ﮐﻪ ﺩﻫﺎﻥ ﻭﺍ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﺎﺷﺪ ﺯﺧﻢ ﻫﺎﯼ ﺩﻓﺘﺮﺵ

ﺧﺴﺘﮕﯽ ﺩﺍﺭﺩ، ﻧﺪﺍﺭﺩ؟

ﺍﯾﻨﮑﻪ ﻋﻄﺮﺕ ﻫﺴﺖ ﻭ ﺑﺎﺯ

ﻫﺮﭼﻪ ﻣﯽ ﮔﺮﺩﺩ ﻧﻤﯽ ﺑﯿﻨﺪ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺩﻭﺭ ﻭ ﺑﺮﺵ

ﺳﻤﺘﯽ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺷﻬﺮ ﺑﺎﺭﺍﻥ ﺩﯾﺪﻩ ﭘﯿﺪﺍﯾﺖ ﺷﺪ ﻭ

ﺳﻤﺖ ﺩﯾﮕﺮ ﮔﻢ ﺷﺪﯼ ﺩﺭ ﭘﺸﺖ ﭼﺸﻤﺎﻥ ﺗﺮﺵ

ﺍﺯ ﺧﯿﺎﺑﺎﻥ ﻫﺎﯼ ﺷﻬﺮ ﻻﺍﺑﺎﻟﯽ ﺧﺴﺘﻪ ﺍﻡ

ﺍﺯ ﺧﯿﺎﻧﺖ ﻫﺎﯼ ﻫﺮ ﺳﻤﺘﺶ ﺑﻪ ﺳﻤﺖ ﺩﯾﮕﺮﺵ

ﻣﺜﻞ ﺳﺮﺑﺎﺯﯼ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺟﻨﮓ ﺍﺳﺖ ﺑﺎ ﻣﻌﺸﻮﻗﻪ ﺍﺵ

ﺳﺮ ﺑﻪ ﺭﺍﻫﯽ ﺩﺍﺭﺩ ﻭ ﺟﺎ ﻣﺎﻧﺪﻩ ﺍﻣﺎ ﺑﺎﻭﺭﺵ

ﻻﺟِﺮَﻡ ﻓﺮﺟﺎﻡ ﺍﯾﻦ ﺟﺮﯾﺎﻥ ﻋﺸﻖ ﻭ ﻋﺎﺷﻘﯽ

ﺑﺴﺘﮕﯽ ﺩﺍﺭﺩ ﺑﻪ ﺟﻨﮓ ﻣﺮﺩ ﺑﺎ ﻫﻤﺴﻨﮕﺮﺵ

ﺧﺴﺘﻪ ﺍﻡ، ﻣﺜﻞ ِ، ﺷﺒﯿﻪِ، ﺧﺴﺘﻪ ﺍﻡ، ﺧﺴﺘﻪ، ﻫﻤﯿﻦ

ﺧﺴﺘﻪ ﺍﯼ ﺭﺍ، ﺧﺴﺘﮕﯽ ﺭﺍ، ﻓﺮﺽ ﮐﻦ، ﺧﺴﺘﻪ ﺗَـﺮَﺵ

 



 
 
پیش شراب چشم تو، باده کنار می‌رود 310
نویسنده : vague - ساعت ٦:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٦/٧
 

 

برای با تو بودنم راه ستاره رفته‌ام

هر سفرِ ثانیه را من به شماره رفته‌ام

هزار پنجره نگاه در انتظار ساختم

روحِ غرورِ مُرده را، در اشک خود شناختم

جان جوانیِ مرا، پیرِ ترانه کرده‌ای

زبان احساسِ مرا، تو عاشقانه کرده‌ای

اسم مرا صدا بزن، به قصه دعوتم بکن

به خواب روی شانه‌ات، بیا بدعادتم بکن

جان جوانیِ مرا، پیرِ ترانه کرده‌ای

زبان احساسِ مرا، تو عاشقانه کرده‌ای

مرا به خلوتت ببر، جان بده به نگاه من

ببوس تا پاک شود، در عشق تو گناه من

شبانه با نگاه تو، رنگ سپیده می‌شود

گل از تماشای رُخت، چه آبدیده می‌شود

پیش شراب چشم تو، باده کنار می‌رود

سَری که گرمِ عشقِ توست، به سمت دار می‌دود


 
 
به هوش بودم از اول که دل به کس نسپارم 309
نویسنده : vague - ساعت ٦:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٦/٧
 

 

هزار جهد بکردم که سر عشق بپوشم

نبود بر سر آتش میسرم که نجوشم

به هوش بودم از اول که دل به کس نسپارم

شمایل تو بدیدم نه صبر ماند و نه هوشم

حکایتی ز دهانت به گوش جان من آمد

دگر نصیحت مردم حکایتست به گوشم

مگر تو روی بپوشی و فتنه بازنشانی

که من قرار ندارم که دیده از تو بپوشم

من رمیده دل آن به که در سماع نیایم

که گر به پای درآیم به دربرند به دوشم

بیا به صلح من امروز در کنار من امشب

که دیده خواب نکردست از انتظار تو دوشم

مرا به هیچ بدادی و من هنوز بر آنم

که از وجود تو مویی به عالمی نفروشم

به زخم خورده حکایت کنم ز دست جراحت

که تندرست ملامت کند چو من بخروشم

مرا مگوی که سعدی طریق عشق رها کن

سخن چه فایده گفتن چو پند می‌ننیوشم

به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل

و گر مراد نیابم به قدر وسع بکوشم



 
 
شروع عشق شیرین است، بعدش دردسر دارد 308
نویسنده : vague - ساعت ٧:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٥/۱٠
 

 

دو چشمت از عسل لبریز و لب هایت شکر دارد

بیا، هرچند می گویند: شیرینی ضرر دارد

زدم دل را به حافظ، دیدم او امشب برای من

"لبش می بوسم و در می کشم می" در نظر دارد

پریشان است و افسون و هوس در چشم او جمع است

پری‌ رو از پریده‌ رنگ، آخر کی خبر دارد

اگرچه مثل نرگس نیست چشمش سخت بیمار است

کمر چون مو ندارد او، ولی مو تا کمر دارد

لبش شیرین و حرفش تلخ و چشمش مست و قلبش سنگ

درشت و نرم را آمیخته با خیر و شر دارد

به یاد اولین بیت از کتاب خواجه افتادم

شروع عشق شیرین است، بعدش دردسر دارد

 


 
 
دلی سربلند و سری سر به زیر 307
نویسنده : vague - ساعت ٥:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٥/٤
 

 

سرا پا اگر زرد و پژمرده‌ایم

ولی دل به پاییز نسپرده‌ایم

چو گلدان خالی لب پنجره

پر از خاطرات ترک خورده‌ایم

اگر داغ دل بود ما دیده‌ایم

اگر خون دل بود ما خورده‌ایم

اگر دل دلیل است آورده‌ایم

اگر داغ شرط است ما برده‌ایم

اگر دشنه دشمنان، گردنیم

اگر خنجر دوستان، گرده‌ایم

گواهی بخواهید: اینک گواه

همین زخم‌هایی که نشمرده‌ایم

دلی سربلند و سری سر به زیر

از این دست عمری به سر برده‌ایم

 


 
 
با تو حال خوش و احوال پریشان خوب است 306
نویسنده : vague - ساعت ٧:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٤/٢٤
 

 

زیر باران بنشینیم کـه باران خوب است

گم شدن با تو در انبوه خیابان خوب است

با تو بی تابی و بی خوابی و دل مشغولی

با تو حال خوش و احوال پریشان خوب است

روبرویم  بنشین  و  غزلی  تازه  بخوان

اندکی بوسه پس از شعر فراوان خوب است

موی ِ خود وا کن و بگذار به رویت برسم

گاه گاهی گذر از کفر به ایمان خوب است

شب ِ خوبی ست، بگو حال ِ زیارت داری

مستی جاده ی گیلان به خراسان خوب است

نم نم نیمه شب و نغمه ی عبدالباسط

زندگی با تو، کنار تو،به قرآن خوب است



 
 
غرض رنجیدن ما بود از دنیا که حاصل شد 305
نویسنده : vague - ساعت ٧:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٤/٢٠
 

 

به‌تنهایی گرفتارند مشتی بی‌پناه اینجا

مسافرخانه رنج است یا تبعیدگاه اینجا

غرض رنجیدن ما بود از دنیا که حاصل شد

مکن ای زندگی عمر مرا دیگر تباه اینجا

برای چرخش این آسیاب کهنه دل سنگ

به خون خویش می‌غلتند خلقی بی‌گناه اینجا

نشان خانه خود را در این صحرای سردرگم 

بپرس از کاروان هایی که گم کردند راه اینجا

اگر شادی سراغ از من بگیرد جای حیرت نیست

نشان می‌جوید از من تا نیاید اشتباه اینجا

تو زیبایی و زیبایی در اینجا کم گناهی نیست

هزاران سنگ خواهد خورد در مرداب ماه اینجا



 
 
سکوت کن که فقط دست ها به حرف درآیند 304
نویسنده : vague - ساعت ٧:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٤/٢٠
 

 

بگیر دست مرا تا تب تو را بسرایم

تو را تپنده تر ازنبضواژه ها بسرایم

نپرس تازه چه داری

که هر دقیقه

که هر آن

بگیر دست مرا و بخواه تا بسرایم

مرا به قلب خود، این متن نا نوشته ببر

تا

نه از حواشی

از قلب ماجرا بسرایم

زبان دست صمیمی است، ای زبان صمیمی

بخواه از تو

ببخشید

از شما بسرایم

سکوت کن که فقط دست ها به حرف درآیند

که از زبان غریبان آشنا بسرایم

چه بارها به یقین میرسم که باید از این پس

در این زمانه ی کر، شعر بی صدا بسرایم

چه بارها به خودم گفته ام که:

شاعر ساده

چرا، چرا، به هزاران چرا، چرا بسرایم

و سال هاست که به خود پاسخینمی دهم ای دست

که روزی از تو که حس می کنی مرا بسرایم


 
 
شک ندارم که به معراج مرا خواهند بُرد 303
نویسنده : vague - ساعت ٧:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٤/٢٠
 

 

هم چو پروانه که با شمع مقابل شده است

بارها سوخته است این دل اگر دل شده است

ترسم از روز جزا نیست که در این دنیا

اتشِ عشقِ تو بت قهرِ تو کامل شده است

بی نیاز است ز هر ترجمه و تفسیری

سوره ی اشک که از چشم تو نازل شده است

شک ندارم که به معراج مرا خواهند بُرد

ان نمازم که به لبخند تو، باطل شده است

از کرامات تو بودست اگر میبینم

سائلی یک شبه حلال مسائل شده است

ورنه در مزرعه ی عشق، پس از عمری رنج

رسم این است ندانیم چه حاصل شده است

 

 


 
 
من آن مستم که در می‌خانه‌ای از دست خواهد رفت 302
نویسنده : vague - ساعت ٧:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٤/٢٠
 

 

تو را آن گونه می‌خواهم که باغی باغبانش را

شبیه مادر پیری که می‌بوسد جوانش را

تو را در یک شب بارانی غمگین سرودم که

نمی‌دانم زمانش را، نمی‌یابم مکانش را

من آن سرباز دلتنگم، که با تردید در میدان

برای هیچ و پوچ از دست خواهد داد جانش را

پریشانم شبیه پادشاهی خفته در بستر

که بالای سرش می‌بیند امشب دشمنانش را

تو در تقویم من روزی نوشتی دوستت دارم

از آن پس بارها گم کرده‌ام فصل خزانش را

پرستویی که با تو هم قفس باشد نمی‌ ترسد

بدزدند آب و نانش را، بگیرند آسمانش را

تو ماهی باش تا دریا برقصد موج بردارد

تو آهو باش تا صیاد بفروشد کمانش را

من آن مستم که در می‌خانه‌ای از دست خواهد رفت

اگر دستان تو پر کرده باشد استکانش را

 


 
 
تا تو مراد من دهی کشته مرا فراق تو 301
نویسنده : vague - ساعت ٦:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٤/٢٠
 

 

بس که جفا ز خار و گل دید دل رمیده‌ام

همچو نسیم از این چمن پای برون کشیده‌ام

شمع طرب ز بخت ما آتش خانه‌سوز شد

گشت بلای جان من عشق به جان خریده‌ام

حاصل دور زندگی صحبت آشنا بود

تا تو ز من بریده‌ای من ز جهان بریده‌ام

تا به کنار بودیَم بود به جا قرار دل

رفتی و رفت راحت از خاطر آرمیده‌ام

تا تو مراد من دهی کشته مرا فراق تو

تا تو به داد من رسی من به خدا رسیده‌ام

چون به بهار سر کند لاله ز خاک من برون

ای گل تازه یاد کن از دل داغ دیده‌ام

یا ز ره وفا بیا یا ز دل رهی برو

سوخت در انتظار تو جان به لب رسیده‌ام



 
 
دو زن داشتم از دو تا مرد که 300
نویسنده : vague - ساعت ٥:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٤/۱
 

 

دو زن داشتم از دو تا مرد که

دو تا گریه ی تحت پیگرد که

دو تا خواب ِ آماده ی پا شدن

شبی گم در آغوش ِ پیدا شدن

یکی خسته از آنچه بود و نبود

سفیدی سیگار با طعم دود

سفیدی کاغذ به سرخوردگی

سفیدی قرصی در افسردگی

بریده شده از تمام ِ خوشی

سفیدی صورت پس از خودکشی

سفیدی یک نامه ی ناتمام

سفیدی زن، قاطی ِ دست هام

سفیدی یک گـَرد در وهم من

سقوطی در آغوش بی رحم من

زنی خسته از آنچه دید و ندید

سفید ِ سفید ِ سفید ِ سفید

یکی لذت ِ قبل ِ وابستگی

سیاهی شب در دل ِ خستگی

سیاهی بغض ِ کلاغی که نیست

فرو رفتن از باتلاقی که نیست

جنون در جنون از جنون، تابدار

سیاهی یک دامن چاکدار

تتن تن تتن در تنم در تنت

سیاهی یک خال بر گردنت

ذغالی که قرمز شده از عطش

سیاهی یک سایه در حرکتش

حضور ِ غریزی ِ بی اشتباه

سیاه ِ سیاه ِ سیاه ِ سیاه

دو زن داشتم توی یک قلب با

دو زن مثل دو قطب آهنربا

سه تا خواب ِ خوشبخت در تخت من

سه تا تخت در خواب خوشبخت من

سه غیرطبیعی ِ زیر ِ سرُم

سه دیوانه در عصر بمب و اتم

بدون «حسودی» و «مال کسی»

دو زن مثل پایان دلواپسی

دو زن داشتم توی یک خانه که

سه تا آدم ِ نیمه دیوانه که

سه تا حل شده در تن ِ دیگری

سه رؤیای ِ خوشبخت ِ خاکستری



 
 
یک مشت بغض و خاطره با عشق در جنگ است 289
نویسنده : vague - ساعت ٥:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٤/۱
 

 

شهر شلوغی که خودت را گم کنی تویش

شهری که هی زیر دماغت می زند بویش

خاموش، ته سیگارها افتاده هر سویش

دارد نگاهت می کند چشمان ترسویش

دیگر چرا غم می خوری؟ حالا که تهرانی

بر پشت بام خوابگاهم، ساعتِ 8 است

پیراهن و شلوار خیسم داخل طشت است

دنیایم از چیزی لزج انگار آغشته ست

چیزی که در من به زمان حال برگشته ست

هی فاطمه! از اینکه اینجایی پشیمانی

پشت طناب رخت ها با برج میلادم

مثل زنی که خواستی، بغضم ولی شادم

یک روسری ِ بی خیال ِ رفته بر بادم

رو شد تمام دست، با برگی که افتادم

پاییز هم خوب است با شب های بارانی

از بندهای شهر «تو» خود را می آویزم

چسبیده به یک گوشه ی دنیا همه چیزم

چسبیده ام به واقعاً «تو» با همه چیزم

دلتنگی ام را توی آغوش «تو» می ریزم

دیگر نباید «تو» مرا با شک بترسانی

یک مشت بغض و خاطره با عشق در جنگ است

تنهایی ام با غربت تهران هماهنگ است

نه! برنمی گردم به شهری که پر از سنگ است

هرچند مشهد هم دلش مثل دلم تنگ است

اما چه باید کرد با این شهر سیمانی


 
 
و ساده لوحی در خانه ی ما موروثی است 288
نویسنده : vague - ساعت ٥:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۳/۱
 

 

و ساده لوحی در خانه ی ما موروثی است 

پدر تار می زد 

و می گفت جهان به آواز زنده است 

برادرم برای جنگ نامه می نوشت:

"تمامش کنید ابله ها

مگر نمی بینید

انسان کشته می شود"

و من فکر می کنم 

خاور میانه را

شعر نجات می دهد

 


 
 
آن روزها رفتند 287
نویسنده : vague - ساعت ۸:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٢/۳٠
 

 

آن روزها رفتند

آن روزهای خوب

آن روزهای سالم سرشار

آن آسمان پر از پولک

آن شاخساران پر از گیلاس

آن خانه های تکیه داده در حفاظ سبز پیچکها به یکدیگر

آن بام های بادبادکهای بازیگوش

آن کوچه ها گیج از عطر اقاقی ها

آن روزها رفتند

آن روزهایی کز شکاف پلکهای من

آوازهایم ، چون حبابی از هوا لبریز ، می جوشد

چشمم به روی هر چه می لغزید

آنرا چو شیر تازه می نوشید

گوئی میان مردمکهایم

خرگوش ناآرام شادی بود

هر صبحدم با آفتاب پیر

به دشت های ناشناس جستجو می رفت

شبها به جنگل های تاریک فرو می رفت

آن روزها رفتند

آن روزهای برفی خاموش

کز پشت شیشه، در اتاق گرم

هر دم به بیرون خیره می گشتم

پاکیزه برف من، چون کرکی نرم

آرام می بارید

بر نردبام کهنه ی چوبی

بر رشتۀ سست طناب رخت

بر گیسوان کاجهای پیر

و فکر می کردم به فردا... آه

فردا

حجم سفید ِ لیز

با خش و خش چادر مادربزرگ آغاز میشد

و با ظهور سایه مغشوش او، در چارچوب در

که ناگهان خود را رها می کرد در احساس سرد نور

و طرح سرگردان پرواز کبوترها

در جامهای رنگی شیشه

فردا

گرمای کرسی خواب آور بود

من تند و بی پروا

دور از نگاه مادرم خط های باطل را

از مشق های کهنه ی خود پاک می کردم

چون برف می خوابید

در باغچه می گشتم افسرده

در پای گلدانهای خشک یاس

گنجشک های مرده ام را خاک می کردم

آن روزها رفتند

آن روزهای جذبه و حیرت

آن روزهای خواب و بیداری

آن روزها هر سایه رازی داشت

هر جعبۀ سربسته گنجی را نهان می کرد

هر گوشۀ صندوق خانه در سکوت ظهر

گوئی جهانی بود

هر کس ز تاریکی نمی ترسید

در چشمهایم قهرمانی بود

آن روزها رفتند

آن روزهای عید

آن انتظار آفتاب و گل

آن رعشه های عطر

در اجتماع ساکت و محجوب نرگس های صحرایی

که شهر را در آخرین صبح زمستانی

دیدار می کردند

آوازهای دوره گردان در خیابان دراز لکه های سبز

بازار در بوهای سرگردان شناور بود

در بوی تند قهوه و ماهی

بازار در زیر قدمها پهن میشد، کش می آمد

با تمام لحظه های راه می آمیخت

و چرخ میزد در ته چشم عروسکها

بازار مادر بود که میرفت با سرعت به سمت حجم های رنگی سال

و باز می آمد

با بسته های هدیه با زنبیل های پر

بازار باران بود که میریخت، که میریخت، که میریخت

آن روزها رفتند

آن روزهای خیرگی در رازهای جسم

آن روزهای آشنائی های محتاطانه با زیبایی رگهای آبی رنگ

دستی که با یک گل

از پشت دیواری صدا می زد

یک دست دیگر را

و لکه های کوچک جوهر، بر این دست مشوش

مضطرب، ترسان

و عشق

که در سلامی شرم آگین خویشتن را بازگو می کرد

در ظهرهای گرم دود آلود

ما عشقمان را در غبار کوچه می خواندیم

ما با زبان ساده ی گلهای قاصد آشنا بودیم

ما قلبهامان را به باغ مهربانی های معصومانه می بردیم

و به درختان قرض می دادیم

و توپ با پیغام های بوسه در دستان ما می گشت

و عشق بود آن حس مغشوشی که در تاریکی هشتی

ناگاه

محصورمان می کرد

و جذبمان میکرد

در انبوه سوزان نفس ها و تپش ها

و تبسم های دزدانه

آن روزها رفتند

آن روزها مثل نباتاتی که در خورشید می پوسند

از تابش خورشید پوسیدند

و گم شدند آن کوچه های گیج از عطر اقاقی ها

در ازدحام پر هیاهوی خیابانهای بی برگشت

و دختری که گونه هایش را

با برگهای شمعدانی رنگ میزد، آه

اکنون زنی تنهاست

اکنون زنی تنهاست



 
 
ما چون دو دریچه روبروی هم 286
نویسنده : vague - ساعت ۸:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٢/٢٢
 

 

ما چون دو دریچه روبروی هم

آگاه زهر بگو مگوی هم

هر روز سلام و پرسش و خنده

هر روز قرار روز آینده

عمر آینه بهشت، اما…آه

بیش از شب و روز تیر و دی کوتاه

اکنون دل من شکسته و خسته ست

زیرا یکی از دریچه ها بسته ست

نه مهر فسون، نه ماه جادو کرد

نفرین به سفر، که هر چه کرد او کرد

 


 
 
پس کی، کی از حال و هوای خانه غم پر 285
نویسنده : vague - ساعت ٦:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٢/٢۱
 

 

ای پیش پرواز کبوتر های زخمی

بابای مفقود الاثر! بابای زخمی

دور از تو سهم دختر از این هفته هم پر

پس کی، کی از حال و هوای خانه غم پر

تا یاد دارم برگی از تاریخ بودی

یک قاب چوبی روی دست میخ بودی

توی کتابم هر چه بابا آب می داد

مادر نشانم عکس توی قاب می داد

اینجا کنار قاب عکست جان سپردم

از بس که از این هفته ها سر کوفت خوردم

من بیست سالم شد هنوزم توی قابی

خوب یک تکانی لااقل مرد حسابی

یک بار هم از گیر و دار قاب رد شو

از سیم های خاردار قاب رد شو

برگرد تنها یک بغل بابای من باش

ها، یک بغل برگرد، تنها جای من باش

ای دست هایت آرزوی دستهایم

ناز و ادایم مانده روی دست هایم

شاید تو هم شرمنده یک مشت خاکی

یک مشت خاک بی نشان و بی پلاکی

عیبی ندارد خاک هم باشی قبول است

یک چفیه و یک ساک هم باشی قبول است!

تنها تلاشش انتظار است و سکوت است

پروانه ای که توی تار عنکبوت است

امشب عروسی می کنم جای تو خالی

پای قباله جای امضای تو خالی

 

ای عکس هایت روی زخم دل نمک پاش

یک بار هم  بابای  معلوم  الاثر  باش

 

 


 
 
به مژگان سیه کردی هزاران رخنه در دینم 284
نویسنده : vague - ساعت ٦:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٢/٢۱
 

 

به مژگان سیه کردی هزاران رخنه در دینم 

بیا کز چشم بیمارت هزاران درد برچینم 

الا ای همنشین دل که یارانت برفت از یاد 

مرا روزی مباد آن دم که بی یاد تو بنشینم 

جهان پیر است و بی‌بنیاد از این فرهادکش فریاد 

که کرد افسون و نیرنگش ملول از جان شیرینم 

ز تاب آتش دوری شدم غرق عرق چون گل 

بیار ای باد شبگیری نسیمی زان عرق چینم 

جهان فانی و باقی فدای شاهد و ساقی 

که سلطانی عالم را طفیل عشق می‌بینم 

اگر بر جای من غیری گزیند دوست حاکم اوست 

حرامم باد اگر من جان به جای دوست بگزینم 

صباح الخیر زد بلبل کجایی ساقیا برخیز 

که غوغا می کند در سر خیال خواب دوشینم 

شب رحلت هم از بستر روم در قصر حورالعین 

اگر در وقت جان دادن تو باشی شمع بالینم 

حدیث آرزومندی که در این نامه ثبت افتاد 

همانا بی‌غلط باشد که حافظ داد تلقینم


 
 
قلیان و چای قندپهلو فرصت تلخی ‌ست 283
نویسنده : vague - ساعت ۱٢:٥٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٢/٢٠
 

 

در کنج ایوان می‌گذارد خسته جارو را

در تشت می‌شوید دو تا جورابِ بدبو را

با دست‌های کوچکش هی چنگ پشتِ چنگ

پیراهن چرکِ برادرهای بدخو را

قلیان و چای قندپهلو فرصت تلخی ‌ست

شیرین کند کام پدر، این مرد اخمو را

هر شب پری‌های خیالش خواب می‌بینند

یک شاهزاده، ترک یک اسب سفید او را

یک روز می‌آیند زن‌ها کِل‌ کشان، خندان

داماد می‌بوسد عروس گیج کم‌ رو را

یک حلقه از خورشید هم حتی درخشان ‌تر

ای کاش مادر بود و می‌دید آن النگو را

او می‌رود با گونه‌هایی سرخ از احساس

یک زندگیِ تازه‌ ی گرم از تکاپو را

او زندگی را سال‌های بعد می‌فهمد

دستِ بزن را و زبانِ تند بدگو را

روحش کبود از رنج و جسمش آبرودار است

وقتی که با چادر، کبودی‌های اَبرو را

اما برای دخترش از عشق می‌گوید

از بوسه‌ ی عاشق که با آن هرچه جادو را

هرشب که می‌خوابند، دختر خواب می‌بیند

یک شاهزاده، ترک یک اسب سفید او را

 

 

 


 
 
رودی که می خشکد در او سودای طغیان نیست 282
نویسنده : vague - ساعت ٧:۱٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٢/۱٦
 

 

رودی که می خشکد در او سودای طغیان نیست

دور از تو حتی گریه کردن کاری آسان نیست

دارم به دوری از تو عادت می کنم کم کم

هر کس به دردی خو کند در فکر درمان نیست

وقتی عزیزی نیسـت تا باشد خریدارت

فرقی میان قصر مصر و چاه کنعان نیست

مانده ست بر دیوار قاب عکس تو هر چند

تندیسی از آقامحمدخان به کرمان نیست

خوارزم بعد از حمله ی چنگیز خان حتی

اندازه ی من بعدِ دیدار تو ویران نیست

همواره مفهوم عنایت نیسـت لبخندت

گاهی به غیر از سیل، دستآورد باران نیست

در بستر سیلاب وقتی خانه می سازی

روزی اگر ویران شود تقصیر طـوفان نیست

وقتی که نان کدخدا در دست میراب است

جایی برای رحم او بر زیردستان نیست

راه خودت را کج نکن با دیدنم از دور

آهوی وحشی از پلنـگ اینسان گریزان نیست

می گردی و چشمم به دنبــــال تو می گردد

خورشید از چشم زمین یک لحظه پنهان نیست

چشمم به گیلاس لبت وقتی که می افتد

دیگر زبان را جرأت "لعنت به شیطان" نیست

تو لطف شیطانی به آدم، سیب گندمگون

شیطان همیشه در پی اغوای انسان نیست

گیسو بیفشان بید نامجنون من در باد

بی گرده افشانی گلی پابند گلدان نیست

شاید جنون زیباترین عقل جهان باشد

هر کس که دیوانه ست، الزاما پریشان نیست

هر چند خاموشم ولی هرگز مپنداری

آتشفشان خفته دیگر فکر طغیان نیست

من عاشقم حتی اگر شاعر نمی بودم

اما بدون عشق، شاعر بودن آسان نیست


 
 
خانه دوست کجاست 281
نویسنده : vague - ساعت ٧:٤٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٢/۱٥
 

 

خانه دوست کجاست

در فلق بود که پرسید سوار 

از پس هجرت چندین ساله 

باز انگار سوار، نتوانست بیابد ره سرمنزل یار  

باز از من پرسید 

خانه دوست کجاست

رهگذر بودم و باخود گفتم 

پاسخش با سهراب: 

نرسیده به.. درخت

نگهم مکثی کرد

به درختی که دگر نیست و جایش انگار 

پایه ای سرد و بلند، که هدایت کند از دور پیام ما را

نرسیده به دکل

کوچه باغی که دگر نیست مگر ره گذری سرد و غریب 

باغ اما ز فزونی طلبی های زمانه خشک است  

ودرونش همه آوار بلندی رسته 

خوش به حالت سهراب 

کودکان هم امروز، مات و مبهوت تصاویر دروغین شده اند 

سخت محروم طراوت شده اند 

در سکوتی که درختان دارند، 

جای یک لانه گنجشگ چه خالی مانده،‌  

جای آن کودک سرشار از شوق 

کسی امروز به شوقی نرود روی درختی به تماشای طبیعت، افسوس 

وصداقت که چو برگی به زمین افتاده، 

آسمان هم گاهی، توی نقاشی ها، آبی و خوشرنگ است 

خانه دوست همین نزدیکی است 

لیک من گم شده ام 

ای سوار دیروز 

من کجا هستم، اول تو بگو

خوش به حالت سهراب.

 


 
 
درگیر تو بودم که نمازم به قضا رفت 279
نویسنده : vague - ساعت ٧:٠۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٢/٧
 

 

درگیر تو بودم که نمازم به قضا رفت

در من غزلی درد کشید و سر زا رفت

سجاده گشودم که بخوانم غزلم را

سمتی که تویی عقربه قبله نما رفت

در بین غزل نام تو را داد زدم ، داد

آنگونه که تا آن سر این کوچه صدا رفت

بیرون زدم از خانه یکی پشت سرم گفت

این وقت شب این شاعر دیوانه کجا رفت

من بودم و زاهد به دوراهی که رسیدیم

من سمت شما آمدم او سمت خدا رفت

با شانه شبی راهی زلفت شدم اما

من گم شدم و شانه پی کشف طلا رفت

در محفل شعر آمدم و رفتم و ... گفتند

ناخوانده چرا آمد و ناخوانده چرا رفت

می خواست بکوشد به فراموشی ات این شعر

سوزاندمش آنگونه که دودش به هوا رفت

 


 
 
شیر هرگز سر نمی‌کوبد به دیوار حصار 280
نویسنده : vague - ساعت ٧:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٢/۸
 

 

شیر هرگز سر نمی‌کوبد به دیوار حصار

من همان دیوانه ی دیروزم اما بردبار

می توانستم فراموشت کنم اما نشد

زندگی یعنی همین، جبری، به نام اختیار

مثل تو آیینه ای، من را نشان من نداد

بعد تو من ماندم و دیوارهای بی شمار

خوب یا بد، با جنون آنی ام سر می کنم

لحظه ای در قید و بندم، لحظه ای بی بند و بار

من سر ناسازگاری دارم  و چشمان تو

جذبه ای دارد که سر را می کشاند پای دار!

فرق دارد معنی تنهایـی و تنها شدن

کوه بی فاتح کجا و دشت های بی سوار

جای پایت را اگر چه برفها  پوشانده اند

جای زخمت ماند، شد آتشفشانی بی قرار

 

 


 
 
هرکس غم خود را داشت هر کس سر کارش ماند 278
نویسنده : vague - ساعت ۱:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٢/٦
 

 

لبخند مرا بس بود آغوش لهم می کرد

آن بوسه مرا میکشت لب منهدمم می کرد

آن بوسه و آن آغوش قتاله و مقتل بود

در سیر مرا کشتن این پرده اول بود

هرکس غم خود را داشت هر کس سر کارش ماند

من نشئه ی زخمی که یک شهر خمارش ماند

یا کنج قفس یا مرگ این بخت کبوتر هاست

دنیا پل باریکی بین بد و بدترهاست

ای بر پدرت دنیا آن باغ جوانم کو

دریاچه ی آرامم کوه هیجانم کو

بر آینه ی خانه جای کف دستم نیست

آن پنجره ای را که با توپ شکستم نیست

پشتم به پدر گرم و دنیا خود مادر بود

تنها خطر ممکن اطراف سماور بود



 
 
شده هرگز دلت مال کسی باشد که دیگر نیست 277
نویسنده : vague - ساعت ۱:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٢/٦
 

 

شده هرگز دلت مال کسی باشد که دیگر نیست

نگاهت سخت دنبال کسی باشد که دیگر نیست

برایت  اتفاق  افتاده در یک کافه‌ی ابری

ته فنجان تو فال کسی باشد که دیگر نیست

خوش و بش کرده‌ای با سایه‌ی دیوار وقتی که

دلت جویای احوال کسی باشد که دیگر نیست

چه خواهی کرد اگـر هر بار گوشی را که برداری

نصیبت بوق اشغال کسی باشد که دیگر نیست

حواس آسمانت پرت روی شیشه‌های مه

سکوتت جار و جنجال کسی باشد که دیگر نیست

شب سرد زمستانی تو هم لرزیده‌ای هر چند

به دور گردنت شال کسی باشد که دیگر نیست

تصـــور کن برای عیدهای رفته دلتنگـی

به دستت کارت پستال کسی باشد که دیگر نیست

شبیه ماهی قرمز به روی آب می‌مانی

که سین‌ات هفتمین سال کسی باشد که دیگر نیست

شود هر خوشه‌اش روزی شرابی هفتصدساله

اگر بغضت لگدمال کسی باشد که دیگر نیست

چه مشکل می‌شود عشقی که حافظ در هوای آن

الا یا ایها الحال کسی باشد که دیگر نیست

رسیدن سهم سیب آرزوهایت نخواهد شد

اگر خوشبختی‌ات کال کسی باشد که دیگر نیست



 
 
عید آمد و ما خانه ی خود را نتکاندیم 276
نویسنده : vague - ساعت ۸:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/۱/۱٧
 

 

عید آمد و ما خانه ی خود را نتکاندیم

گردی نستردیم و غباری نستاندیم

دیدیم که در کسوت بخت آمده نوروز

از بیدلی آن را ز در خانه براندیم

هر جا گذری غلغله ی شادی و شور است

ما آتش اندوه به آبی ننشاندیم

آفاق پر از پیک و پیام است، ولی ما

پیکی ندواندیم و پیامی نرساندیم

احباب کهن را نه یکی نامه بدادیم

و اصحاب جوان را نه یکی بوسه ستاندیم

من دانم و غمگین دلت، ای خسته کبوتر

سالی سپری گشت و ترا ما نپراندیم

صد قافله رفتند و به مقصود رسیدند

ما این خرک لنگ زجویی نجهاندیم

ماننده افسونزدگان، ره به حقیقت

بستیم و جز افسانه ی بیهوده نخواندیم

از نه خم گردون بگذشتند حریفان

مسکین من و دل در خم یک زاویه ماندیم

طوفان بتکاند مگر "امید" که صد بار

عید آمد و ما خانه خود را نتکاندیم

 


 
 
تنها تر از شمعی که از کبریت می ترسد 275
نویسنده : vague - ساعت ٧:٥۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/۱/۱٧
 

 

تنها تر از شمعی که از کبریت می ترسد

غمگین تر از دزدی که از دیوار افتاده

بی اعتنا پاکت کنند از زندگی، مثل ِ

خاکستر سردی که از سیگار افتاده

 بی تو دلم می افتد از من، باز می خشکد

مثل کلاغی مرده که، از سیم می افتد

این روزها هر بار که یاد تو می افتم

یک خطّ دیگر روی پیشانیم می افتد

می خواهی از من رو بگیری، دورتر باشی

مانند طفلی مرده می‌پیچم به آغوش‌ات

سر درد می گیری و من تکرار خواهم شد

مانند یک موسیقی ِ غمناک در گوش ات

بی تو تمام کوچه ها سرد است، تاریک است

انگار خورشید این حدود اصلاً نتابیده

تو نیستی و زندگی انگار تعطیل است

تو نیستی و ساعت این شهر خوابیده

تو نیستی و خاطراتی شور در چشمم

چون ماهیان مرده ای در رود می پیچند

تکرارها من را شبیه زخم می بندند

سیگارها من را شبیه دود می پیچند

بی تو شبیه ساعتی بی کوک می خوابم

در لحظه هایی که برای شعر گفتن نیست

در خانه ای که پرده هایش بی تو تاریک است

در خانه ای که روزهایش بی تو روشن نیست

اینجا کنارم هستی و آرام می خندی

آنجا کنار هم بغل کردیم دریا را

تو رفته ای، باید همین امشب بسوزانم

این یادها، این عکس ها ، این آلبوم ها را


 
 
نرم نرمک می رسد اینک بهار 274
نویسنده : vague - ساعت ۸:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱٢/٢٧
 

 

بوی باران بوی سبزه بوی خاک

شاخه های شسته باران خورده پاک

آسمان آبی و ابر سپید

برگهای سبز بید

عطر نرگس رقص باد

نغمه شوق پرستو های شاد

خلوت گرم کبوترهای مست

نرم نرمک می رسد اینک بهار

خوش به حال روزگار

خوش به حال چشمه ها و دشت ها

خوش به حال دانه ها و سبزه ها

خوش به حال غنچه های نیمه باز

خوش به حال دختر میخک که می خندد به ناز

خوش به حال جام لبریز از شراب

خوش به حال آفتاب

ای دل من گرچه در این روزگار

جامه رنگین نمی پوشی به کام

باده رنگین نمی نوشی ز جام

نقل و سبزه در میان سفره نیست

جامت از آن می که می باید تهی است

ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم

ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب

ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار

گر نکویی شیشه غم را به سنگ

هفت رنگش میشود هفتاد رنگ

 


 
 
چون به نوروز کند پیرهن از سبزه و گل 273
نویسنده : vague - ساعت ۸:۳۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱٢/٢٧
 

 

از همه سوی جهان جلوه او می بینم

جلوه اوست جهان کز همه سو می بینم

 چون به نوروز کند پیرهن از سبزه و گل

آن نگارین همه رنگ و همه بو می بینم


 
 
برخیز که باد صبح نوروز 272
نویسنده : vague - ساعت ۸:٢٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱٢/٢٧
 

 

برخیز که می‌رود زمستان

بگشای در سرای بستان

نارنج و بنفشه بر طبق نه

منقل بگذار در شبستان

وین پرده بگوی تا به یک بار

زحمت ببرد ز پیش ایوان

برخیز که باد صبح نوروز

در باغچه می‌کند گل افشان

خاموشی بلبلان مشتاق

در موسم گل ندارد امکان

آواز دهل نهان نماند

در زیر گلیم عشق پنهان

بوی گل بامداد نوروز

و آواز خوش هزاردستان

بس جامه فروختست و دستار

بس خانه که سوختست و دکان

ما را سر دوست بر کنارست

آنک سر دشمنان و سندان

چشمی که به دوست برکند دوست

بر هم ننهد ز تیرباران

سعدی چو به میوه می‌رسد دست

سهل‌ست جفای بوستانبان

 


 
 
ای نوبهار خندان از لامکان رسیدی 271
نویسنده : vague - ساعت ۸:٢٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱٢/٢٧
 

 

ای نوبهار خندان از لامکان رسیدی

چیزی بیار مانی از یار ما چه دیدی

خندان و تازه رویی سرسبز و مشک بویی

همرنگ یار مایی یا رنگ از او خریدی


 
 
بهاری داری از وی بر خور امروز 270
نویسنده : vague - ساعت ۸:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱٢/٢٧
 

 

بهاری داری از وی بر خور امروز

که هر فصلی نخواهد بود نوروز

گلی کو ، را نبوید ، آدمی زاد

چو هنگام خزان آید برد ، باد


 
 
ز کوی یار میآید نسیم باد نوروزی 269
نویسنده : vague - ساعت ۸:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱٢/٢٧
 

 

ز کوی یار میآید نسیم باد نوروزی

از این باد ار مدد خواهی چراغ دل برافروزی

به صحرا رو که از دامن غبار غم بیفشانی

به گلزار آی کز بلبل غزل گفتن بیاموزی


 
 
مبارک بادت این سال و همه سال 268
نویسنده : vague - ساعت ۸:٢٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱٢/٢٧
 

 

برآمد باد صبح و بوی نوروز

به کام دوستان و بخت پیروز

مبارک بادت این سال و همه سال

همایون بادت این روز و همه روز


 
 
بر چهره ی گل نسیم نوروز خوش است 267
نویسنده : vague - ساعت ۸:٠٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱٢/٢٧
 

 

بر چهره ی گل نسیم نوروز خوش است

بر طرف چمن روی دل افروز خوش است

از دی که گذشت هر چه بگویی خوش نیست

خوش باش ومگو ز دی که امروزخوش است


 
 
بنگر ز هجرت چون شدم سرگشته چون گردون شدم 266
نویسنده : vague - ساعت ٩:٠۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱٢/٢٦
 

 

ای یار ناسامان من از من چرا رنجیده‌ای

وی درد و ای درمان من از من چرا رنجیده‌ای

ای سرو خوش بالای من ای دلبر رعنای من

لعل لبت حلوای من از من چرا رنجیده‌ای

بنگر ز هجرت چون شدم سرگشته چون گردون شدم

وز ناوکت پرخون شدم از من چرا رنجیده‌ای

گر من بمیرم در غمت خونم بتا در گردنت

فردا بگیرم دامنت از من چرا رنجیده‌ای

من سعدی درگاه تو عاشق به روی ماه تو

هستیم نیکوخواه تو از من چرا رنجیده‌ای



 
 
آخرین مرحله ی اوج فرو ریختن است 265
نویسنده : vague - ساعت ۳:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱٢/٢٤
 

 

داد و بیداد نکردم که در اندیشه ی من

مرد آن است که غم را به گلو می ریزد

آخرین مرحله ی اوج فرو ریختن است

مثل فواره که در اوج فرو می ریزد

من بنایم همه درس است نه تحسین دو شیخ

دل نبستم به بنایی که فرو ریختنی‌ست

دل نبستم به خود ِ مدرسه حتی ! چه رسد

به عبایی که پس از مدرسه آویختنی ست

گوسفندان ِ فراوان هوس ِ چوپان است

آنچه دل بسته به آن است فقط تعداد است

شاعر امّا غم ِ تعداد ندارد وقتی

پرچمش کوفته بر قلّه ی استعداد است

شاعر این مسئله را خوووب به خاطر دارد

که نفس می کشد این قشر به جو سازی ها

هر کسی انجمنش کنج اتاقش باشد

بی نیاز است از این خاله زنک بازی ها

می روم پشت ِ همه بلکه از این پس دیگر

پشت ِ من حرف نباشد که چه شد یا چه نشد

می روم تا نفسی تازه کنم برگردم

کاش روزی برسد هر که روَد خانه ی خود

 


 
 
قرار عیش و امان داشتم زمانه گرفت 264
نویسنده : vague - ساعت ۳:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱٢/٢۳
 

 

شب آمد و دل تنگم هوای خانه گرفت

دوباره گریه ی بی طاقتم بهانه گرفت

شکیب درد خموشانه ام دوباره شکست

دوباره خرمن خاکسترم زبانه گرفت

نشاط زمزمه زاری شد و به شعر نشست

صدای خنده فغان گشت و در ترانه گرفت

زهی پسند کماندار فتنه کز بن تیر

نگاه کرد و دو چشم مرا نشانه گرفت

امید عافیتم بود روزگار نخواست

قرار عیش و امان داشتم زمانه گرفت

زهی بخیل ستمگر که هر چه داد به من

به تیغ باز ستاند و به تازیانه گرفت

چو دود بی سر و سامان شدم که برق بلا

به خرمنم زد و آتش در آشیانه گرفت

چه جای گل که درخت کهن ز ریشه بسوخت

ازین سموم نفس کش که در جوانه گرفت

دل گرفته ی من همچو ابر بارانی

گشایشی مگر از گریه ی شبانه گرفت

 


 
 
مردم دلتنگ را،خلوت گزیدن می کشد 263
نویسنده : vague - ساعت ۳:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱٢/٢۳
 

 

مردم دلتنگ را،خلوت گزیدن می کشد

عاشقان را درد جانان بریدن می کشد

گر امید وصل باشد،زهر هجران تلخ نیست

روح عاشق را به دلبر نارسیدن می کشد

روشنی رفت از دو چشمم،عطر پیراهن کجاست

پیر کنعانم،مرا یوسف ندیدن می کشد

ای پری!بی گریه ی شب ها در آغوشم بیا

صید گر را در پی آهو دویدن می کشد

روی پا استاده ام با قامت آزادگی

مرد را منت ز نامردان کشیدن می کشد

پیش چشم باغبان آهنگ گلچینی مکن

کان جگر خون را خیال غنچه چیدن می کشد

در جوانی گوی توفیقی بزن،کاخر تو را

روز پیری از ندامت لب گزیدن می کشد

 


 
 
دل من، ساده کنم، دار و ندارش هستی 262
نویسنده : vague - ساعت ۱٢:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱٢/۱٩
 

 

دوستت دارد و از دور کنارش هستی

روی دیوار اتاق و سر کارش هستی

آخرین شاعر دیوانه تبارش هستی

دل من، ساده کنم، دار و ندارش هستی

دوستش داری و از عاقبتش با خبری

دوستش داری و باید که دل از او نبری

دوستش داری و از خیر و شرش میگــُذری

دل من، از تو چه پنهان که تو بسیار خری

دوستت دارد و یک بند تو را می خواهد

دوستت دارد و در بند تو را می خواهد

همه ی زندگی ات چند؟ تو را می خواهد

دل من، گند زدی گند، تو را می خواهد

شعر را صرف ِ همین عشق ِ پریشان کردی

همه ی زندگی ات را سپر ِ آن کردی

دوستش داری و پیداست که پنهان کردی

دل من، هر چه غلط بود فراوان کردی

دوستت دارد و از این همه دوری غمگین

دوستت دارد و توجیه ندارد در دین

دوستت دارد و دیوانگی ِ محض است این

دل من، لطف بفرما سر جایت بنشین

لب تو از لب او شهد و عسل می خواهد

لب او از تو فقط شعر و غزل می خواهد

دوستت دارد و از دور بغل می خواهد

دل من، این همه خان، رستم ِ یل می خواهد


 


 
 
ناگهان پرده برانداخته‌ای یعنی چه 261
نویسنده : vague - ساعت ۱۱:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱٢/۱٩
 

 

ناگهان پرده برانداخته‌ای یعنی چه

مست از خانه برون تاخته‌ای یعنی چه

زلف در دست صبا گوش به فرمان رقیب

این چنین با همه درساخته‌ای یعنی چه

شاه خوبانی و منظور گدایان شده‌ای

قدر این مرتبه نشناخته‌ای یعنی چه

نه سر زلف خود اول تو به دستم دادی

بازم از پای درانداخته‌ای یعنی چه

سخنت رمز دهان گفت و کمر سر میان

و از میان تیغ به ما آخته‌ای یعنی چه

هر کس از مهره مهر تو به نقشی مشغول

عاقبت با همه کج باخته‌ای یعنی چه

حافظا در دل تنگت چو فرود آمد یار

خانه از غیر نپرداخته‌ای یعنی چه



 
 
من مست و تو دیوانه، ما را که بَرَد خانه 260
نویسنده : vague - ساعت ۱٠:۳٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱٢/۱٩
 

 

من مست و تو دیوانه، ما را که بَرَد خانه

صد بار تو را گفتم، کم خور دو سه پیمانه

در شهر یکی کس را هشیار نمی‌بینم

هر یک بتر از دیگر شوریده و دیوانه

جانا به خرابات آ تا لذت جان بینی

جان را چه خوشی باشد بی‌صحبت جانانه

هر گوشه یکی مستی دستی ز بر دستی

و آن ساقی هر هستی با ساغر شاهانه

تو وقف خراباتی دخلت می و خرجت می

زین وقف به هشیاران مسپار یکی دانه

ای لولی بربط زن تو مستتری یا من

ای پیش چو تو مستی افسون من افسانه

از خانه برون رفتم مستیم به پیش آمد

در هر نظرش مضمر صد گلشن و کاشانه

چون کشتی بی‌لنگر کژ می‌شد و مژ می‌شد

وز حسرت او مرده صد عاقل و فرزانه

گفتم ز کجایی تو تسخر زد و گفت ای جان

نیمیم ز ترکستان نیمیم ز فرغانه

نیمیم ز آب و گل نیمیم ز جان و دل

نیمیم لب دریا نیمی همه دردانه

گفتم که رفیقی کن با من که منم خویشت

گفتا که بنشناسم من خویش ز بیگانه

من بی‌دل و دستارم در خانه خمارم

یک سینه سخن دارم هین شرح دهم یا نه

در حلقه لنگانی می‌باید لنگیدن

این پند ننوشیدی از خواجه علیانه

سرمست چنان خوبی کی کم بود از چوبی

برخاست فغان آخر از استن حنانه

شمس الحق تبریزی از خلق چه پرهیزی

اکنون که درافکندی صد فتنه فتانه



 
 
روسری وا می کنی، خورشید عینک می زند 259
نویسنده : vague - ساعت ۱٠:٠٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱٢/۱٧
 

 

روسری وا می کنی، خورشید عینک می زند

دسته گل غش می کند!، پروانه پشتک می زند

کفش در می آوری، قالی علامت می دهد

جامه از تن می کَنی، آیینه چشمک می زند

هر کسی از ظّنِ خود در خانه یارت می شود

گاز آتش می خورد! یخچال برفک می زند

میوه ها با پای خود تا پیش دستی می دوند

آن طرف کتری به پای خویش فندک می زند

روبرویم می نشینی، جشن بر پا می شود

صندلی دف می نوازد!، میز تنبک می زند

درد دلها از لبت تا گوش من صف می کشند

پیش از آن چشمت به چشم من پیامک می زند

عشق من! این روزها با اینکه درگیر توام

باز هم قلبم برای قبلها لک می زند

زندگی گر چه برای پر زدن می سازدش

عاقبت نخ را به پای بادبادک می زند

عشق گاهی با پر قو صخره را می پرورد 

گاه سنگین می شود، چکش به میخک می زند

باز هم با بوسه ای راه تو را می بندم و

حرف آخر را همین لبهای کوچک می زند



 
 
بی تو آن ظلمی که شادی کرد با من، غم نکرد 258
نویسنده : vague - ساعت ۱٠:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱٢/۱۳
 

 

بی تو آن ظلمی که شادی کرد با من، غم نکرد

گریه هم یک ذره از اندوه هایم کم نکرد

آن قدر دنیای ما با هم تفاوت داشت که

خطبه های عقد هم ما را به هم محرم نکرد

راز دور افتادنم از خویش را از کس نپرس

هیچکس ظلمی که من بر نفس خود کردم نکرد

نیست تأثیری در ایما، لالها فهمیده اند

اینکه ده انگشت کار یک زبان را هم نکرد

نه هراس از آتش دوزخ، نه اخراج از بهشت

آخرش هم آدمی را هیچ چیز آدم نکرد



 
 
من حسودم به دوستت دارم 257
نویسنده : vague - ساعت ٩:۳٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱٢/۱٠
 

 

دست های تو معبد بودا

چشم های تو مریم قدیس

خنده های تو آتش زرتشت

ابروان تو دشنه ای در دیس

کاش روزی که خلق می شد عشق

اینهمه عاری ات نمی کردند

آه ای سرستون فیروزه

کاش معماری ات نمی کردند

من حسودم به دوستت دارم

عاشق هرچه ام که بیزاری

قیچی ام کو که تکه تکه کنم

آن کتی را که دوستش داری

مثل نامحرمی به آغوشت

مثل یک زن اثیری ات بودم

می پرستی سلام آخر را

کاش خواجه امیری ات بودم

مثل یک مرکبی که خورده رکب

هر چه بارم کنند حق دارند

من ثریا نبودم از اول

سنگسارم کنند حق دارند

تا که چشم از تن تو بردارند

چارتا قُل به گردنم گره خورد

کعبه از دور گردنم وا شد

بوی الکل به گردنم گره خورد

وقت شب گریه ی مونالیزا

درد ایوب ها صبورم کرد

مثل یعقوب عاشقت هستم

این حسادت اگرچه کورم کرد

خشک و تر با هم اند و می سوزند

چه غم از موریانه ای در چوب

من دو قرن از سکوت می گفتم

مثل عبدالحسین زرین کوب

فتح دروازه غیر ممکن نیست

گرچه چنگیز خسته ام در رزم

مثل سوراخ میخ در دیوار

درد را حل کنم بگو یا هضم

من خدای تو بوده ام در شعر

هیبتت را خودم تراشیدم

باید این شعر را بسوزانم

سر ستون های تخت جمشیدم

 


 
 
الا ای جان به تن بازآ و گر نه تن به جان آید 256
نویسنده : vague - ساعت ۱٠:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱٢/۳
 

 

نه چندان آرزومندم که وصفش در بیان آید

و گر صد نامه بنویسم حکایت بیش از آن آید

مرا تو جان شیرینی به تلخی رفته از اعضا

الا ای جان به تن بازآ و گر نه تن به جان آید

ملامت‌ها که بر من رفت و سختی‌ها که پیش آمد

گر از هر نوبتی فصلی بگویم داستان آید

چه پروای سخن گفتن بود مشتاق خدمت را

حدیث آن گه کند بلبل که گل با بوستان آید

چه سود آب فرات آن گه که جان تشنه بیرون شد

چو مجنون بر کنار افتاد لیلی با میان آید

من ای گل دوست می‌دارم تو را کز بوی مشکینت

چنان مستم که گویی بوی یار مهربان آید

نسیم صبح را گفتم تو با او جانبی داری

کز آن جانب که او باشد صبا عنبرفشان آید

گناه توست اگر وقتی بنالد ناشکیبایی

ندانستی که چون آتش دراندازی دخان آید

خطا گفتم به نادانی که جوری می‌کند عذرا

نمی‌باید که وامق را شکایت بر زبان آید

قلم خاصیتی دارد که سر تا سینه بشکافی

دگربارش بفرمایی به فرق سر دوان آید

زمین باغ و بستان را به عشق باد نوروزی

بباید ساخت با جوری که از باد خزان آید

گرت خونابه گردد دل ز دست دوستان سعدی

نه شرط دوستی باشد که از دل بر دهان آید



 
 
گذشت از من ولی آخر نگفتی 255
نویسنده : vague - ساعت ۱٠:٠٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱٢/٢
 

 

مرا عمری به دنبالت کشاندی

سرانجامم به خاکستر نشاندی

ربودی دفتر دل را و افسوس

که سطری هم از این دفتر نخواندی

گرفتم عاقبت دل بر منت سوخت

پس از مرگم سرشکی هم فشاندی

گذشت از من ولی آخر نگفتی

که بعد از من به امید که ماندی



 
 
بارون میاد جرجر، گم شده راه بندر 254
نویسنده : vague - ساعت ٩:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱٢/٢
 

 

بارون میاد جرجر، گم شده راه بندر

ساحل شب چه دوره، آبش سیاه و شوره

آی خدا کشتی بفرست، آتیش بهشتی بفرست 

جاده‌ی کهکشون کو، زهره‌ی آسمون کو

چراغ زهره سرده، تو سیاها می‌گرده

ای خدا روشنش کن،فانوس راه منش کن 

گم شده راه بندر، بارون میاد جرجر

بارون میاد جرجر، رو گنبد و رو منبر

لک‌لک پیر خسه، بالای منار نشسه

لک‌لک ناز قندی، یه چیزی بگم نخندی

تو این هوای تاریک، دالون تنگ و باریک

وقتی که می‌پریدی، تو زهره رو ندیدی؟

عجب بلایی بچه، از کجا می‌یایی بچه

نمی‌بینی خوابه جوجه‌م، حالش خرابه جوجه‌م

از بس که خورده غوره، تب داره مثل کوره

تو این بارون شرشر، هوا سیا زمین تر

تو ابر پاره‌پاره، زهره چی کار داره

زهره خانم خوابیده، هیچ کی اونو ندیده

بارون میاد جرجر، رو پشت‌بو‌م هاجر

هاجر عروسی داره، تاج خروسی داره

هاجرک ناز قندی، یه چیزی بگم نخندی

وقتی حنا می‌ذاشتی، ابرواتو ور ‌می‌داشتی

زلفاتو وا می‌کردی، خالتو سیا می‌کردی

زهره نیومد تماشا، نکن اگه دیدی حاشا

حوصله داری بچه، مگه تو بی‌کاری بچه

دومادو الان می‌یارن، پرده رو ور می‌دارن

دستمو می‌دن به دستش، باید دارا رو بستش

نمی‌بینی کار دارم من، دل بی‌قرار دارم من

تو این هوای گریون، شرشر لوس بارون

که شب سحر نمی‌شه، زهره به در نمی‌شه

بارون می‌یاد جرجر، رو خونه‌های بی در

چهار تا مرد بیدار، نشسه تنگ دیفار

دیفار کنده‌کاری،نه فرش و نه بخاری

مردا سلام علیکم! زهره خانم شده گم

نه لک‌لک اونو دیده، نه هاجر ور پریده،

اگه دیگه برنگرده، اوهو، اوهو چه درده!

بارون ریشه ریشه، شب دیگه صب نمی‌شه

بچه خسه مونده، چیزی به صب نمونده

غصه نخور دیوونه، کی دیده که شب بمونه 

زهره‌ی تابون این‌جاس، تو گره مشت مرداس

وقتی که مردا پاشن، ابرا زِ‌هم می‌پاشن 

خروس سحر می‌خونه، خورشید خانوم می‌دونه

که وقت شب گذشته، موقع کار و کشته

خورشید بالا‌بالا، گوشش به زنگه حالا

بارون می‌یادجرجر، رو گنبد و رو منبر

رو پشت بو‌م هاجر، روی خونه‌های بی‌در…

ساحل شب چه دوره، آبش سیا و شوره

جاده‌ی کهکشون کو، زهره‌ی آسمون کو

خروسک قندی قندی، چرا نوکتو می‌بندی

آفتابو روشنش کن، فانوس راه منش کن

گم شده راه بندر، بارون می‌یاد جرجر

 


 
 
لعنت به تاریخی که حتی درس عبرت نیست 253
نویسنده : vague - ساعت ۱٠:۱٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱۱/۱٩
 

 

آغوش من دروازه های تخت جمشید است

می خواستم تو پادشاه کشورم باشی

آتش کشیدی پایتخت شور و شعـرم را

افسوس که می خواستی اسکندرم باشی

این روزها حتی شبیه سایه ات هم نیست

مردی که یک شب بهترین تعبیر خوابم بود

مردی که با آن جذبه ی چشمِ رضاخانیش

یک روز تنها علت کشف حجابم بود ...

در بازوانت قتلگاه کوچکی داری

لبخند غارت می کند آن اخم تاتاریت

بر باد دادی سرزمین اعتمادم را

با ترکمنچای خیانت های قاجاریت

در شهرهای مرزی پیراهنم جنگ است

جغرافیای شانه هایت تکیه گاهم نیست

دارم تحصن می کنم با شعر بر لبهات

هر چند شرطی بر لب مشروطه خواهم نیست

من قرنها معشوقه ی تاریخی ات بودم

دیگر برای یک شروع تازه فرصت نیست

من دوستت دارم، بغل کن گریه هایم را

لعنت به تاریخی که حتی درس عبرت نیست

 


 
 
دیوانه ام، حتی زنش را دوست دارم 252
نویسنده : vague - ساعت ٩:٤٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱۱/۱٩
 

 

سیگارهای بهمنش را دوست دارم

عطر بد پیراهنش را دوست دارم

گفتند: دیوانه! ندیدی زن گرفته؟

دیوانه ام، حتی زنش را دوست دارم


 
 
شانه ات را دیر آوردی سرم را باد برد 251
نویسنده : vague - ساعت ٢:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱۱/۱٢
 

 

شانه ات را دیر آوردی سرم را باد برد

خشت خشت و آجر آجر، پیکرم را باد برد

من بلوطی پیر بودم پای یک کوه بلند

نیمم آتش سوخت، نیم دیگرم را باد برد

از غزل هایم فقط خاکستری مانده به جا

بیت های روشن و شعله ورم را باد برد

با همین نیمه، همین معمولی ساده بساز

دیر کردی نیمه ی عاشقترم را باد برد

بال کوبیدم قفس را بشکنم عمرم گذشت

وا نشد بدتر از آن بال و پرم را باد برد


 
 
من بی می ناب زیستن نتوانم 250
نویسنده : vague - ساعت ٢:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱۱/٦
 

 

من بی می ناب زیستن نتوانم

بی باده کشید بار تن نتوانم

من بنده ی آن دمم که ساقی گوید

یک جام دگر بگیر و من نتوانم

 


 
 
فکر می کردم در آغوشش بگیرم بهتر است 249
نویسنده : vague - ساعت ۱:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱۱/۱
 

 

فکر می­کردم در آغوشش بگیرم بهتر است

بعدها دیدم در آغوشش بمیرم بهتر است

گرم آغوشش شدم، دست و دلش لرزید و گفت

شاید از دستت دلم را پس بگیرم بهتر است

از قفس، هرکس رهایت می­کند، عاشق­تر است

این­که من با آن ­که آزادم، اسیرم، بهتر است

عشق من، این ­روزها آزادگان زندانی­ اند

زندگی، بی­ عشق ، زندان است، گیرم بهتر است

عشق من، ای­کاش بودی، عشق من ای­کاش بودی

زندگی،  این­طور اگر باشد، بمیرم بهتر است

 


 
 
بی تو طوفان زده دشت جنونم 248
نویسنده : vague - ساعت ۱٠:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱۱/۱
 

 

بی تو طوفان زده دشت جنونم

صید افتاده به خونم

تو چه‌سان می‌گذری غافل از اندوه درونم

بی من از کوچه گذر کردی و رفتی

بی من از شهر سفر کردی و رفتی

قطره‌ای اشک درخشید به چشمان سیاهم

تا خم کوچه به دنبال تو لغزید نگاهم

تو ندیدی

نگهت هیچ نیفتاد به راهی که گذشتی

چون در خانه ببستم

دگر از پا نشستم

گوئیا زلزله آمد

گوئیا خانه فروریخت سر من

بی تو من در همه شهر غریبم

بی تو، کس نشنود از این دل بشکسته صدائی

بر نخیزد دگر از مرغک پر بسته نوائی

تو همه بود و نبودی

تو همه شعر و سرودی

چه گریزی ز بر من

که ز کوی‌ات نگریزم

گر بمیرم ز غم دل

به تو هرگز نستیزم

من و یک لحظه جدایی

نتوانم، نتوانم

بی تو من زنده نمانم

 


 
 
ندیدم که قویی به صحرا بمیرد 247
نویسنده : vague - ساعت ٩:۳٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱۱/۱
 

 

 شنیدم که چون قوی زیبا بمیرد

فریبنده زاد و فریبا بمیرد

شب مرگ تنها نشیند به موجی

رود گوشه ای دور و تنها بمیرد

در آن گوشه چندان غزل خواند آن شب

که خود در میان غزلها بمیرد

گروهی بر آنند کاین مرغ شیدا

کجا عاشقی کرد آنجا بمیرد

شب مرگ از بیم آنجا شتابد

که از مرگ غافل شود تا بمیرد

من این نکته گیرم که باور نکردم

ندیدم که قویی به صحرا بمیرد

چو روزی ز آغوش دریا برآمد

شبی هم در آغوش دریا بمیرد

تو دریای من بودی آغوش وا کن

که می خواهد این قوی زیبا بمیرد


 
 
من از هجوم وحشی دیوار خسته ام 246
نویسنده : vague - ساعت ٩:۱٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱٠/٢٩
 

 

من از هجوم وحشی دیوار خسته ام

از سرفه های چرکی سیگار خسته ام

دیگر دلم برای تو هم پر نمی زند

از آن نگاه رذل و طمع دار خسته ام

اشعار من محلل بحران کوچه نیست

زین کرکسان ِ لاشه به منقار خسته ام

از بس چریده ام به ولع در کتاب ها

از دیدن حضور علفزار خسته ام

چیزی مرا به قسمت بودن نمی برد

از واژه ی دو وجهی تکرار خسته ام

ازقصه های گرم و نفسهای سرد شب

از درس و بحث خفته در اشعار خسته ام

هرگوشه از اتاق،بهشتی‏ست بی نظیر     

از ازدحام آدم و آزار خسته ام

اینک زمان دفن زمین در هراس توست

از دستهای بی حس و بیکار خسته ام

از راز دکمه های مسلط به عصر خون

از این همه شواهد و انکار خسته ام

قصد اقامتی ابدی دارد این غروب

از شهر بی طلوع تبهکار خسته ام

من در رکاب مرگ به آغاز می روم

از این چرندیات پرآزار خسته ام

من بی رمق ترین نفس این حوالی ام

از بودن مکرر بر دار خسته ام

من با عبور ثانیه ها خرد می شوم

از حمل این جنازه هوشیار خسته ام


 
 
نه با اندوه باید ماند 245
نویسنده : vague - ساعت ۱۱:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱٠/٢٤
 

 

نه با اندوه باید ماند

نه غم را باید از خود راند

بیا تا ما شریک شادی و اندوه هم باشیم

چقدر این زندگی زیباست

که من بعد از چه طولانی زمانی

یافتم عشق و تو را با هم

تو را من دوست می دارم

اگر چه خوب می دانی

و گرچه در غزلهایم

به تأکید فراوان گفته ام این را

تو را من دوست می دارم

و با تو زندگی زیباست

و بی تو زندگانی

بگذریم از این سخن

بی جاست

برای با تو بودن این شروع بی نظیری بود

اگر بهار می دانست

برایم غنچه سرخ گلی را می شکوفانید

که با آن خیر مقدم گویمت

اما نمی دانست

گمان می کرد، روز آخر دیدار ما آن روز بهاری است

 و شاید من خودم هم این چنین بودم

پذیرایت شدم، با بوسه و لبخند

تنت چون دیدگانت سرد

و احساس گریزی بی امان در چشم تو پیدا

غروری سهمگین و وحشت آور بود

که از چشم تو می بارید

و من با خویشتن گفتم

چگونه این غرور شرمگین را بوسه باید داد

 که سیمای غرورم سهمگین تر از غرورت بود

تو را من دوست می دارم

و با این جمله دیوار غرورم را شکستم من

تمام داستان این بود

تو را من دوست می دارم

توهم، آیا، مرا

اما

سؤالم چشم در راه جوابت ماند

و تنها پاسخ محسوس تو آن دم سکوتت بود

سکوتی سخت وحشت زا

که من خود را در آن بازیچه دست تو می دیدم

ولی جرأت به خود دادم

 و یکبار دگر  آرامتر اما

زمام سرنوشتم را به دست جمله ای دادم

و با شرم از غرور خویشتن گفتم

تو را من دوست می دارم

تو هم،  آیا

 

ولی این بار

تنت با حالتی مبهم، به جای تو سخن می گفت

و استنباط من از گردش خون در رگت این بود

تو را من دوست می دارم

به دستت دست لرزانم گره می خورد

خدا، خندان، به بند سرنوشتم، سرنوشتت را گره می زد

و او سرهای ما را سوی هم می برد

و لبهای ترک دار مرا در حوض لبهای تو می انداخت

صدای عقل می گفت: این دو را از هم جدا سازید

صدای تن ولی می گفت: لبها را به هم دوزید

و ما عمداً صدای عقل را از گوش می راندیم

و بعد از آن هم آغوشی

خدا ما را اسیر خواب شیرین جوانی کرد

و من سهم بزرگی از تو را در سینه می دادم  نفسهایت

همان سهمی که بی او زندگی هیچ است

همان سهمی که بی او جسممان مرده است

 و دیگر سرنوشت روح نا معلوم

که از دنیای بعد از مرگ ما چیزی نمی دانیم

همان سهمی که بی او

عشق آیا سرد می گردد

 و من اندیشه کردم

عشق بی او گرمتر از هر زمانی بود

و من، آری

نفسهای تو را در سینه می دادم

و این سهم بزرگی بود

ولی با آن امیدی که مرا با تو نگه می داشت

نفسهای تو جزء کوچکی بود از تمام تو

و خوابی بود

و من باور نمی کردم

بدین حد خوب و شیرین باشد این رؤیا

و آیا، هیچ، رؤیا بود

و یا عین حقیقت بود و من رؤیاش می دیدم

به هر تقدیر شیرین بود

به هرصورت گوارا بود

شرابی که من از لبهای تو چیدم

تمام خوشه هایش را

و با انگشتهایم خوب افشردم

تمام دانه هایش را

و در چشم تو نوشیدم

تمام جرعه هایش را

و در آغوش معصوم تو سر کردم

تمام نشئه هایش را

و زیبا بود

 و بی اندازه زیبا بود

 خواب روح  بیدارم

و احساس جدیدی بود

این در خواب بیداری !

و این آغاز خوب داستان شادمانی بود

و این سرفصل شیرین جوانی بود

چه فصل بی نظیری بود

نفسها اضطراب انگیز

بدنها سرد و شهوتناک

هوای بوسه ها شرجی

زمین بوسه ها سوزان

و ما از یکدگر سرشار

چه بی پروا جواب بوسه را با بوسه می دادیم

که لذت ترس را می کشت

و بوسه های تو بر صدها جهنّم باز می ارزید

و وقتی رنگ زیبای گناهان را به تن دادیم

چه دلمرده است رنگ عصمت دلها

زمان کم بود و ذره ذره دست آوردنت دشوار

تو را من ناگهان باید درون خویش می دیدم

و هرگز هم نفهمیدم

کدامین ورود باعث شد

تو را در صبح آن روز طلایی رنگ پاییزی

برای خویش بردارم

کدامین نیمه شب دست دعایم را

خدا پراستجابت بر زمین آورد

کدامین روز ایمان نگاهم بر تو کامل شد

 

ولی امروز می دانم

که من تا آخرین مقدار ممکن با تو می باشم

که من تا یک قدم بعد از خدا هم با تو می باشم

و تو تا آخرین مقدار ممکن با منی امروز

و تو تا یک قدم بعد از خدا هم با منی هر روز

و لبریز از تو بودم وقتی از خود باز پرسیدم

تو را من دوست می دارم

و در پاسخ به این تردید

و در حالی که لبها بی صدا بودند

تنم با حالتی واضحتر از هر جمله پاسخ داد

آری، دوستت می دارم

و من جنبش شهوانی خون در رگم، آنروز

پیام بوسه ها را درک می کردم

و آیا دوست می دارم

همین احساس را در خویش می گنجاند

یقیناً پاسخش منفی است

که سهم کوچکی از حس من نسبت به تو در دوست دارم بود

و خواهم داشت شاید بیشتر، شاید

که تا امروز

کلامی نیست کز تندیس این حس پرده بردارد

و شاید، بی تو نتوان بود، شاید، بهترین باشد

و اینک در فرود شعر، دلتنگم برایت، جمله ای زیباست

هنوز از گرمی آغوش تو سرشار سرشارم

وگرچه بوی تو روی تنم مانده است

و گرچه در سکوت کوچه می بینم تو را، آرام در رفتن

دلم اما برای دیدنت تنگ است

و بعد از تو سکوت خانه سنگین است

و پیش از تو

سکوت خانه سنگین بود

کدامین شعر من گویاترین شعر است

برای بی صدا بودن

کدامین شعر من وقتی

سکوت و انزوایم را بی آغازم

تو را آرام خواهد کرد

و آیا هیچ شعری می تواند جای خالی مرا

هرگز

و بی تو بودن اینک نیک دشوار است

و گاهی از خودم پرسیده ام، آیا

تو را هم مرگ خواهد برد

و بعد از تو مرا دست که خواهد داد

و اما خوب می دانم

که بی پاسخ ترین پرسش

و بی پرسش ترین پاسخ

برای آدمی مرگ است

و روزی می رسد آن لحظه آخر

 یکی از ما دو خواهد مرد

و ما بی هم، چگونه می شود

هرگز

و اینگونه

به جبر عشق

من بر آخرت مؤمن ترین گشتم

و رستاخیز  بعد از مرگ روز دیگری در هستی عشق است

و این فرصت که بعد از مرگ

شاید ما دوباره پیش هم باشیم

به آن ایمان و این اقرار می ارزید

و با این دید، محشر، روز زیباییست

و با این وعده دوزخ، بهترین مأواست

و تصنیف بلند عشق تو امروز

در اوج خویش می رقصید

و من تصنیف ساز عشق تو امروز

تو را در اوج تو دیدم

و پرسیدم که، شادی چیست غیر از این

که تصنیف بلند عشق را در اوج خود بینی

 

و از اعماق قلبم شادمان بودم

و قانون بزرگ زندگی را خوب فهمیدم

نه با اندوه باید ماند

نه غم را باید از خود راند

 


 
 
غزل می‌ریزد از چشمان آهویی که من دارم 224
نویسنده : vague - ساعت ۱٢:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱٠/٢۳
 

 

غزل می‌ریزد از چشمان آهویی که من دارم

به چیـن گیسویش مُشکِ غزالان ِ خُتن دارم

چنان بی‌تابی‌ام را در تب و تاب است هر شب تب

کــه بالاپوشی از آتش بــه جای پیرهن دارم

بهای بوسه‌اش را نقدِ جان می‌آورم بـر لب

در آن شب‌ها که تنها جان شیرین را به تن دارم

به قول " منزوی " زن‌ها شکوه و روح می‌بخشند

تو را چون خون به رگ‌هایم و چون جان در بدن دارم

تو بی‌شک مهربان‌تر هستی و بسیار زیباتر

از آن تعریف زیبایی که از مفهوم زن دارم

غزل‌ هایم بلاگردان این یک بیتِ  " حافظ " باد

که هر چه هست از آن شیرازی شیرین‌سخن دارم

" مرا در خانه سروی هست کاندر سایه‌ی قدش

فراغ از سرو بُستانی و شمشاد چمن دارم "


 
 
ﺣﺎﻝ ﻣﺎ ﺑﺎ ﺩﻭﺩ ﻭ ﺍﻟﮑﻞ ﺟﺎ ﻧﻤﯿﺎﯾﺪ ﺭﻓﯿﻖ 223
نویسنده : vague - ساعت ۱۱:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱٠/٢۳
 

 

ﺣﺎﻝ ﻣﺎ ﺑﺎ ﺩﻭﺩ ﻭ ﺍﻟﮑﻞ ﺟﺎ ﻧﻤﯿﺎﯾﺪ ﺭﻓﯿﻖ

ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﺮﺩﻥ ﺑﻪ ﻋﺎﺷﻖ ﻫﺎ ﻧﻤﯿﺎﯾﺪ ﺭﻓﯿﻖ

ﺭﻭﺣﻤﺎﻥ ﺁﺑﺴﺘﻦ ﯾﮏ ﻗﺮﻥ ﺗﻨﻬﺎ ﺑﻮﺩﻥ ﺍﺳﺖ

ﻃﻔﻞ ﺣﺴﺮﺕ ﻧﻮﺵ ﻣﺎ ﺩﻧﯿﺎ ﻧﻤﯿﺎﯾﺪ ﺭﻓﯿﻖ

ﺩﺳﺖ ﻫﺎﯾﺖ ﺭﺍ ﺧﻮﺩﺕ "ﻫﺎ"ﮐﻦ ﺍﮔﺮ ﯾﺦ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﻧﺪ

ﺍﺯ ﻟﺐ ﻣﻌﺸﻮﻗﻪ ﻫﺎﻣﺎﻥ "ﻫﺎ" ﻧﻤﯿﺎﯾﺪ ﺭﻓﯿﻖ

ﻫﻀﻢ ﺩﻟﺘﻨﮕﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﻮﺝ‌ها ﺁﺳﺎﻥ ﻧﯿﺴﺖ

ﺁﺏ ﺩﺭﯾﺎ ﺑﯽ ﺳﺒﺐ ﺑﺎﻻ ﻧﻤﯿﺎﯾﺪ ﺭﻓﯿﻖ

ﯾﺎ ﺷﺒﯿﻪ ﺍﯾﻦ ﺟﻤﺎﻋﺖ ﺑﺎﺵ ﯾﺎ ﺗﻨﻬﺎ ﺑﻤﺎﻥ

ﻫﯿﭽﮑﺲ ﺳﻤﺖ ﺩﻝ ﺯﯾﺒﺎ ﻧﻤﯽ ﺁﯾﺪ ﺭﻓﯿﻖ

 


 
 
غیر از این داغ که در سینه سوزان دارم 221
نویسنده : vague - ساعت ٩:٤۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱٠/٢٢
 

 

غیر از این داغ که در سینه سوزان دارم

چه گل از گلشن عشق تو به دامان دارم

این همه خاطر آشفته و مجموعه ی رنج

یادگاری ست کزان زلف پریشان دارم

به هواداری ات ای پاک نسیم سحری

شور و آشفتگی گرد بیابان دارم

مگذر ای خاطره ی او ز کنارم مگذر

موج بی ساحل اشکم سر طوفان دارم

خار خشکم مزن ای برق به جانم آتش

که هنوز آرزوی بوسه ی باران دارم

غنچه آسا نشوم خیره به خورشید سحر

من که با عطر غمت سر به گریبان دارم

شمع سوزانم و روشن بود از آغازم

که من سوخته سامان چه به پایان دارم

 

 


 
 
ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد 220
نویسنده : vague - ساعت ۸:۳٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱٠/۱
 

 

و این منم، زنی تنها

در آستانه فصلی سرد

در ابتدای درک هستی آلوده ی زمین

و یأس ساده و غمناک اسمان

و ناتوانی این دستهای سیمانی

زمان گذشت، زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت

 ساعت چهار بار نواخت

امروز روز اول دی ماه است

من راز فصلها را میدانم

و حرف لحظه ها را میفهمم

نجات دهنده در گور خفته است

و خاک ، خاک پذیرنده

اشارتیست به آرامش  

زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت

در کوچه باد میآمد

در کوچه باد میآمد

و من به جفت گیری گلها میاندیشم

به غنچه هایی با ساقهای لاغر کم خون

و این زمان خسته ی مسلول

و مردی از کنار درختان خیس می گذرد

مردی که رشته های آبی رگهایش

مانند مارهای مرده از دو سوی گلو گاهش

بالا خزیده اند و در شقیقه های منقلبش آن هجای خونین را

تکرار می کنند

-سلام

- سلام

و من به جفت گیری گل ها میاندیشم

در آستانه فصلی سرد

در محفل عزای آینه ها

و اجتماع سوگوار تجربه های پریده رنگ

و این غروب بارور شده از دانش سکوت

چگونه می شود به آن کسی که میرود اینسان

صبور ،

سنگین ،

سرگردان .

فرمان ایست داد .

چگونه می شود به مرد گفت که او زنده نیست ، او هیچوقت

زنده نبوده است.

در کوچه باد میاید

کلاغهای منفرد انزوا

در باغهای پیر کسالت میچرخند

و نردبام

چه ارتفاع حقیری دارد.

آنها ساده لوحی یک قلب را

با خود به قصر قصه ها بردند

و اکنون دیگر

دیگر چگونه یک نفر به رقص بر خواهد خاست

و گیسوان کودکیش را

در آبهای جاری خواهد رخت

و سیب را که سرانجام چیده است و بوییده است

در زیر پالگد خواهد کرد؟

ای یار ، ای یگانه ترین یار

چه ابرهای سیاهی در انتظار روز میهمانی خورشیدند

انگار در مسیری از تجسم پرواز بود که یکروز آن پرنده ها

نمایان شدند

انگار از خطوط سبز تخیل بودند

آن برگ های تازه که در شهوت نسیم نفس میزدند

انگار

آن شعله های بنفش که در ذهن پاک پنجره ها میسوخت

چیزی بجز تصور معصومی از چراغ نبود .

در کوچه ها باد میامد

این ابتدای ویرانیست آن روز هم که د ست های تو ویران شد

باد میآمد

ستاره های عزیز

ستاره های مقوایی عزیز

وقتی در آسمان ، دروغ وزیدن میگیرد

دیگر چگونه می شود به سوره های رسولان سر شکسته پناه

آورد ؟

ما مثل مرده های هزاران هزار ساله به هم میرسیم و آنگاه

خورشید بر تباهی اجاد ما قضاوت خواهد کرد.

من سردم است

من سردم است و انگار هیچوقت گرم نخواهم شد

ای یار ای یگانه ترین یار " آن شراب مگر چند ساله بود ؟ "

نگاه کن که در اینجا

زمان چه وزنی دارد

و ماهیان چگونه گوشت های مرا میجوند

چرا مرا همیشه در ته دریا نگاه میداری ؟

من سردم است و میدانم که از تمامی   اوهام سرخ یک شقایق وحشی

ز چند قطره خون

چیزی بجا نخواهد ماند .

خطوط را رها خواهم کرد

و همچنین   شمارش اعداد را رها خواهم کرد

و از میان شکل های هندسی محدود

به پهنه های حسی وسعت چناه خواهم برد

من عریانم ، عریانم ، عریانم

مثل سکوت های میان کلام های محبت عریانم

و زخم های من همه از عشق است

از عشق ، عشق ، عشق .

من این جزیره ی  سرگردان را

از انقلاب اقیانوس

و انفجار کوه گذر داده ام

و تکه  تکه شدن ، راز آن وجود متحدی بود

 که از حقیرترین ذره هایش آفتاب به دنیا آمد .

سلام ای شب معصوم !

 سلام ای شبی که چشم های  گرگ های بیابان را  

به حفره های استخوانی ایمان  و اعتماد بدل میکنی

ودر کنار جویبارهای تو ، ارواح بیدها

ارواح مهربان تبرها را میبویند

من از جهان بی تفاوتی فکرها و حرف ها و صداها میآیم

و این جهان به لانه ی ماران مانند است

و این جهان پر از صدای حرکت پاهای مردمیست

که همچنان که ترا میبوسند

در ذهن خود طناب دار ترا میبافند

سلام ای شب معصوم  

میان پنجره و دیدن

 همیشه فاصله ایست

چرا نگاه نکردم ؟

مانند آن زمانی که مردی از کنار درختان خیس گذر میکرد  

چرا نگاه نکردم ؟

انگار مادرم گریسته بود آن شب

آن شب که من به درد رسیدم و نطفه شکل گرفت

آن شب که من عروس خوشه های اقاقی شدم

آن شب که اصفهان پر از طنین کاشی آبی بود ،

و آن کسی که نیمه ی من بود ، به درون نطفه ی من بازگشته بود

و من در آینه میدیدش

که مثل آینه پاکیزه بود و روشن بود

و ناگهان صدایم کرد

 و من عروس خوشه های اقاقی شدم . . .

.انگار مادرم گریسته بود آن شب

چه روشنایی بیهوده ای در این دریچه مسدود سر کشید

چرا نگاه نکردم ؟

تمام لحظه های سعادت میدانستند

که دستهای تو ویران خواهد شد

و من نگاه نکردم

تا آن زمان که پنجره ی ساعت

گشوده شد و آن قناری غمگین چهار بار نواخت

چهار بار نواخت

و من به ان زن کوچک بر خوردم

که چشمهایش ، مانند لانه های خالی سیمرغان بودند

و آنچنان که در تحرک رانهایش میرفت

گویی بکارت رؤیای پرشکوه مرا

با خود بسوی بستر میبرد

 آیا دوباره گیسوانم را در باد شانه خواهم زد ؟

آیا دوباره باغچه ها را بنفشه خواهم کاشت ؟

و شمعدانی ها را

در آسمان پشت پنجره خواهم گذاشت ؟

آیا دوباره روی لیوان ها خواهم رقصید ؟

آیا دوباره زنگ در مرا بسوی انتظار صدا خواهد برد ؟

به مادرم گفتم : " دیگر تمام شد "

گفتم :" همیشه پیش از آنکه فکر کنی اتفاق میافتد

باید برای روزنامه تسلیتی بفرستیم "

 انسان پوک

انسان پوک پر از اعتماد

نگاه کن که دندانهایش

چگونه وقت جویدن سرود میخوانند

و چشمهایش

چگونه وقت خیره شدن میدرند

و او چگونه از کنار درختان خیس میگذرد :

صبور ،

سنگین ،

سرگردان . . .در ساعت  چهار

در لحظه ای که رشته های آبی رگهایش

مانند مارهای مرده از دو سوی گلوگاهش

بالا خزیده اند

و در شقیقه های منقلبش ان هجای خونین را

تکرارمی کند

سلام

سلام

آیا تو

هرگز آن چهار لاله ی آبی را

بوییده ای ؟

 زمان گذشت

زمان گذشت و شب روی شاخه های لخت اقاقی افتاد

شب پشت شیشیه های پنجره سر میخورد

و با زبان سردش

ته مانده های روز رفته را به درون میکشد

من از کجا میآیم ؟

من از کجا میآیم ؟

که اینچنین به بوی شب آغشته ام ؟

هنوز خاک مزارش تازه ست

مزار آن دو دست سبز جوان را میگویم......

چه مهربان بودی ای یار ، ای یگانه ترین یار

چه مهربان بودی وقتی دروغ میگفتی

چه مهربان بودی وقتی که پلک های آینه ها را میبستی

و چلچراغها را

از ساق های سیمی میچیدی

و در سیاهی ظالم مرا بسوی چراگاه عشق میبردی

تا آن بخار گیج که دنباله ی حریق عطش بود بر چمن خواب می نشست

و آن ستاره ها مقوایی

به گرد لایتناهی میچرخیدند .

چرا کلام را به صدا گفتند؟

چرا نگاه را به خانه ی دیدار میهمان کردند !

چرا نوازش را

به حجب گیسوان باکرگی بردند؟

نگاه کن که در اینجا

چگونه جان آن کسی که با کلام سخن گفت

و با نگاه نواخت

و با نوازش از رمیدن آرامید

به تیرهای توهم

 مصلوب گشته است

و به جای پنج شاخه ی انگشتهای تو

که مثل پنج حرف حقیقت بودند

 چگونه روی گونه او مانده ست

سکوت چیست ، چیست ، ای یگانه ترین یار ؟

سکوت چیست بجز حرفهای ناگفته

من از گفتن میمانم ، اما زبان گنجشکان

زبان زندگی جمله های جاری جشن طبیعتست .

زبان گنجشکان یعنی : بهار . برگ . بهار .

زبان گنجشکان یعنی : نسیم . عطر . نسیم

زبان گنجشکان در کارخانه میمیرد .

این کیست این کسی که روی جاده ی ابدیت

بسوی لحظه توحید میرود

و ساعت همیشگیش را

با منطق ریاضی تفریقها و تفرقه ها کوک میکند .

این کیست این کسی که بانگ خروسان را

آغاز قلب روز نمیداند

آغز بوی ناشتایی میداند

این کیست این کسی که تاج عشق به سر دارد

و در میان جامه های عروسی پوسیده ست .

پس آفتاب سرانجام

در یک زمان واحد

بر هر دو قطب ناامید نتابید .

تو از طنین کاشی آبی تهی شدی .

و من چنان پرم که روی صدایم نماز میخوانند ...

جنازه های خوشبخت

جنازه های ملول

جنازه های ساکت متفکر

جنازه های خوش بر خورد ،خوش پوش ، خوش خوراک

در ایستگاه های وقت های معین

و در زمینه ی مشکوک نورهای موقت

 شهرت خرید میوه های فاسد بیهودگی و   ....

آه ،

چه مردمانی در چارراهها نگران حوادثند

واین صدای سوت های توقف

در لحظه ای که باید ، باید ، باید

مردی به زیر چرخ های زمان له شود

مردی که از کنار درختان خیس میگذرد....

  من از کجا میآیم

به مادرم گفتم :"دیگر تمام شد."

گفتم :" همیشه پیش از آنکه فکر کنی اتفاق میافتد

باید برای روزنامه تسلیتی بفرستیم."

سلام ای غرابت تنهایی

اتاق را به تو تسلیم میکنیم

چرا که ابرهای تیره همیشه

پیغمبران آیه های تازه تطهیرند

و در شهادت یک شمع

راز منوری است که آن را

آن آخرین و آن کشیده ترین شعله خوب میداند.

 ایمان بیاوریم

ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد

ایمان بیاوریم به ویرانه های باغ های تخیل

به داس های واژگون شده ی بیکار

و دانه های زندانی .

نگاه کن که چه برفی میبارد....

شاید حقیقت آن دو دست جوان بود ، آن دو دست جوان

که زیر بارش یکریز برف مدفون شد

و سال دیگر ، وقتی بهار

با آسمان پشت پنجره همخوابه میشود

و در تنش فوران میکنند

فواره های سبز ساقه های سبک بار

شکوفه خواهد داد ای یار ، ای یگانه ترین یار

ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد


 
 
حرمت نگه دار دلم، گلم، کین اشکها خونبهای عمر رفته من است 219
نویسنده : vague - ساعت ۱:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٩/٢٥
 

 

حرمت نگه دار دلم، گلم، کین اشکها خونبهای عمر رفته من است

میراث من نه به قید قرعه نه به حکم عرف

یکجا سند زده ام همه را به حرمت چشمانت به نام تو

مهر و موم شده با آتش سیگار و متبرک ملعون

کتیبه خوان خطوط قبایل دور

این

این سرگذشت کودکیست که به سرانگشت پا

هرگز دستش به شاخۀ هیچ آرزویی نرسیده است

هر شب گرسنه می خوابید

چند و چرا نمی شناخت دلش

گرسنگی شرط بقا بود به آیین قبیله مهربانش

پس گریه کن مرا به طراوت

به دلی که می گریست بر اسب واژگون کتاب دروغ تاریخش و

آواز می خواند ریاضیات را در سمفونی باشکوه جدول ضرب با همکلاسیها

دو دوتا، چارتا   

چاچارتا

پپنج تا

ششش تا

در یازده سالگی پا به دنیای شگفت کفش نهاد

با سر تراشیده و کت بلندی که از سر زانوانش می گذشت

با بوی کندۀ بد سوز و نفت و عرق های کهنه ی

آری

دلم، گلم، این اشکها خونبهای عمر رفتۀ من است

دلم، گلم، این اشکها خونبهای عمر رفتۀ من است

 


 
 
نازنینم رنجش از دیوانگی هایم خطاست 218
نویسنده : vague - ساعت ۱:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٩/٢٥
 

 

نازنینم رنجش از دیوانگی هایم خطاست

عشق را همواره با دیوانگی پیوند هاست

شاید اینها امتحان ماست با دستور عشق

ورنه هرگز رنجش معشوق را عاشق نخواست

چند می گویی که از من شکوه ها داری به دل

لب که بگشایم مرا هم با تو چندان ماجراست

عشق را ای یار با معیار بی دردی مسنج

علت عاشق٬ طبیب من! ز علت ها جداست

با غبار راه معشوق است راز آفتاب

خاک پای دوست در چشمان عاشق توتیاست

جذبه از عشق است و با او بر نتابد هیچ کس

هر چه تو آهن دلی او بیشتر آهنرباست

خود در این خانه نمی خواند کسی خط خرد

تا در این شهریم آری شهریاری عشق راست

عشق اگر گوید به می سجاده رنگین کن، بکن

تا در این شهریم، آری شهریاری عشق راست

عشق یعنی زخمه ای از تیشه و سازی ز سنگ

کز طنینش تا همیشه بیستون غرق صداست


 
 
دیوونه کیه عاقل کیه 217
نویسنده : vague - ساعت ۸:٥۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٩/٢٥
 

 

دیوونه کیه

عاقل کیه

جوونور کامل کیه

واسطه نیار به عزتت خمارم

حوصله هیچ کسی رو ندارم

کفر نمیگم سوال دام

یک تریلی محال دارم

تازه داره حالیم می شه چیکارم

میچرخم و میچرخونم سیارم

تازه دیدم حرف حسابت منم

طلای نابت منم

تازه دیدم که دل دارم بستمش

راه دیدم نرفته بود رفتمش

جوانه نشکفته را رستمش

ویروس که بود حالیش نبود هستمش

جواب زنده بودنم مرگ نبود! جون شما بود

مردن من مردن یک برگ نبود، تو رو به خدا بود؟

اون همه افسانه و افسون ولش؟

این دل پر خون ولش؟

دلهره گم کردن گدار مارون ولش؟

تماشای پرنده ها بالای کارون ولش؟

خیابونا, سوت زدنا, شپ شپ بارون ولش؟

دیوونه کیه؟

عاقل کیه؟

جوونور کامل کیه؟

گفتی بیا زندگی خیلی زیباست، دویدم

چشم فرستادی برام

تا ببینم

که دیدم

پرسیدم این آتش بازی تو آسمون معناش چیه ؟

کنار این جوی روون نعناش چیه؟

این همه راز

این همه رمز

این همه سر و اسرار معماست؟

آوردی حیرونم کنی که چی بشه؟ نه والله

مات و پریشونم کنی که چی بشه؟ نه بالله

پریشونت نبودم ؟

من

حیرونت نبودم؟

تازه داشتم می فهمیدم که فهم من چقدر کمه

اتم تو دنیای خودش حریف صد تا رستمه

گفتی ببند چشماتو وقت رفتنه

انجیر میخواد دنیا بیاد آهن و فسفرش کمه

چشمای من آهن انجیر شدن

حلقه ای از حلقه زنجیر شدن

عمو زنجیر باف زنجیرتو بنازم

چشم من و انجیر تو بنازم

دیوونه کیه؟

عاقل کیه؟

جوونور کامل کیه



 
 
مومنم کردی به عشق و جا زدی تکلیف چیست 216
نویسنده : vague - ساعت ٢:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٩/٢٤
 

 

شیر شد هر کس کنارت، خط بکش بر باورش

سکه را این بار برگردان به روی دیگرش

دور خود چرخید، در راه تو هر کس پا گذاشت

دایره فرقی ندارد این سرش با آن سرش

گاه در هر حالتی یکرنگ بودن خوب نیست

مثل تقویمی که با تو زرد شد سرتاسرش

حال تو چون حرکت تقویم سال شمسی است

اولش با روی خوش می آیی اما آخرش

قهر در اوج یکی بودن هم آری ممکن است

مثل روحی که نگنجد در وجود پیکرش

مومنم کردی به عشق و جا زدی تکلیف چیست

بر مسلمانی که کافر می شود پیغمبرش



 
 
بال، تنها غم ِ غربت به پرستوها داد 315
نویسنده : vague - ساعت ۱٠:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٩/٢٤
 

 

ناگزیر از سفرم ، بی سر و سامان چون باد

به گرفتار رهایی نتوان گفت آزاد

کوچ تا چند ؟! مگر می شود از خویش گریخت

بال، تنها غم ِ غربت به پرستوها داد

انکه مردم نشناسند تورا، غربت نیست

غربت آن است که یاران ببرندت از یاد

عاشقی چیست به جز شادی و مهر و غم و قهر

نه من از قهر تو غمگین، نه تو از مهرم شاد

چشم بیهوده به آیینه شدن دوخته ای

اشک ان روز که آیینه شد از چشم افتاد

 


 
 
زمین از دلبران خالی ست یا من چشم و دل سیرم 314
نویسنده : vague - ساعت ۸:۱٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٩/٢٤
 

 

زمستان نیز رفت اما بهارانی نمی بینم

بر این تکرارِ در تکرار پایانی نمی بینم

به دنبال خودم چون گردبادی خسته می گردم

ولی از خویش جز گردی به دامانی نمی بینم

چه بر ما رفته است ای عمر، ای یاقوت بی قیمت

که غیر از مرگ گردن بند ارزانی نمی بینم

زمین از دلبران خالی ست یا من چشم و دل سیرم

که می گردم ولی زلف پریشانی نمی بینم

خدایا عشق درمانی به غیر از مرگ می خواهد

که من می میرم از این درد و درمانی نمی بینم

 

 


 
 
در آغوش تو فهمیدم که نیم دیگرم هستی 313
نویسنده : vague - ساعت ٩:۳٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٩/٢۳
 

 

شب است و باز مثل ماه بالای سرم هستی

میان خواب و بیداری کنار بسترم هستی

من ِ بی‌سرزبان را می‌بَری سمتِ غزل گفتن

در این بی‌دست‌وپایی‌های من، بال و پرم هستی

محال است این همه اعجاز را ایمان نیاوردن

تو با آن چشم‌های مهربان پیغمبرم هستی

نشان عشق من هم بر دل است و هم به پیشانی

در آغوش تو فهمیدم که نیم دیگرم هستی

غزل‌هایم تماماً خط به خط بوی تو را دارد

تو تنها روح حاکم بر تمام دفترم هستی

بکُش یک شب مرا و خون‌بهایم را بگیر از عشق

تو که عمری به قصد کُشتنم همسنگرم هستی

 

 


 
 
بی تو این شهر برایم قفسی دلگیر است 312
نویسنده : vague - ساعت ۸:٥٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٩/۱٩
 

 

بی تو این شهر برایم قفسی دلگیر است

شعر هم بی تو به بغضی ابدی زنجیر است

آنچنان می فشرد فاصله راه نفسم

که اگر زود ، اگر زود بیایی دیر است

رفتنت نقطه ی پایان خوشی هایم بود

دلم از هرچه و هر کس که بگویی سیر است

سایه ای مانده زمن بی تو که در آینه هم

طرح خاکستریش گنگ ترین تصویر است

خواب دیدم که برایم غزلی می خواندی

دوستم داری و این خوب ترین تعبیر است

کاش می بودی و با چشم خودت می دیدی

که چگونه نفسم با غم تو درگیر است

تارهای نفسم را به زمان می بافم

که تو شاید برسی حیف که بی تاثیر است



 
 
شیرها خاطرشان هست که آهوی منی 311
نویسنده : vague - ساعت ۳:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٩/۱۸
 

 

هر طرف رو کن و تردید نکن سوی منی

باز در چشم‌ رس دیده‌ی پر سوی منی‌

تا ابد گر چه عزیزی ولی از یاد نبر

 چشم من باشی، در سایه ابروی منی

در غمم رفته‌ای و با خوشی‌ام آمده‌ای

چه کنم؟ خوی تو این است پرستوی منی

چشم بادامی و شیرین و خوش و بانمکی

چینی و تازی و ایرانی و هندوی منی

گوش تا گوش به صحرا بخرام و نهراس

شیرها خاطرشان هست که آهوی منی



 
 
وسط یک خرابه­‌ی بی­‌مرز، شوت محکم به قوطی «رانی» 310
نویسنده : vague - ساعت ۱٢:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٩/۱٦
 

 

وسط یک خرابه­‌ی بی­‌مرز، شوت محکم به قوطی «رانی»

آن طرف زیر چند مرد جوان، جیغ یک بچّه­‌ی دبستانی

جفت­‌گیری سوسک­‌ها با موش، بالشی را گرفته در آغوش

در کنار بخاری خاموش، گریه توی شبی زمستانی

دلخوشی به کبوتری بادی، فکر یک رأی تا شب شادی

شعر گفتن برای آزادی، پشت تبلیغ­‌های «روحانی»

وسط رقص با دو تا دختر، گریه با خاطرات چند نفر

خوردن پیک اوّل و آخر، نوش با یاد چند زندانی

روی مرز ندیدن و دیدن، بمب در انتظار ترکیدن

دور خود تا همیشه چرخیدن، فکر کردن به خطّ پایانی

نه! به یک اسم توی خاطره­‌ها! روزها گریه­‌ی پیشمانی

ماه‌ها گریه­‌ی پشیمانی، سال­‌ها گریه­‌ی پشیمانی

از معانی شادی و غم‌ها، از جهان بزرگ آدم­‌ها

واقعاً هیچ­‌چی نمی‌فهمی، واقعاً هیچ‌چی نمی‌­دانی

بی­‌تفاوت شبیه یک حشره، می‌­روی توی تخت یک نفره

وسط روزنامه‌ها خبر ِ انقراض ِ پلنگ ِ ایرانی



 
 
عقل اگر داند که دل دربند زلفش چون خوش است 309
نویسنده : vague - ساعت ۱۱:۱٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٩/۱٦
 

 

دوش از مسجد سوی میخانه آمد پیر ما

چیست یاران طریقت بعد از این تدبیر ما

ما مریدان روی سوی قبله چون آریم چون

روی سوی خانه خمار دارد پیر ما

در خرابات طریقت ما به هم منزل شویم

کاین چنین رفته‌ست در عهد ازل تقدیر ما

عقل اگر داند که دل دربند زلفش چون خوش است

عاقلان دیوانه گردند از پی زنجیر ما

روی خوبت آیتی از لطف بر ما کشف کرد

زان زمان جز لطف و خوبی نیست در تفسیر ما

با دل سنگینت آیا هیچ درگیرد شبی

آه آتشناک و سوز سینه شبگیر ما

تیر آه ما ز گردون بگذرد حافظ خموش

رحم کن بر جان خود پرهیز کن از تیر ما



 
 
تو را از من جدا کردند هر باری به ترفندی 308
نویسنده : vague - ساعت ٢:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٩/۱۱
 

 

نشسته در حیاط و ظرف چینی روی زانویش

اناری بر لبش گل کرده سنجاقی به گیسویش 

قناری های این اطراف را بی بال و پر کرده

صدای نازک برخورد چینی با النگویش 

مضاعف می کند زیبایی اش را گوشوار آنسان

که در باغی درختی مهربان را آلبالویش 

کسوف ماه رخ داده ست یا بالا بلای من

به روی چهره پاشیده است از ابریشم مویش

اگر پیچ امین الدوله بودم می توانستم

کمی از ساقه هایم را ببندم دور بازویش 

تو را از من جدا کردند هر باری به ترفندی

یکی با خنده تلخش یکی با برق چاقویش 

قضاوت می کند تاریخ بین خان ده با من

که از من شعر می ماند و از او باغ گردویش

رعیت زاده بودم دخترش را خان نداد و من

هزاران زخم در دل داشتم این زخم هم رویش



 
 
همیشه منتظریم و کسی نمی آید 307
نویسنده : vague - ساعت ٩:۱۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٩/۱۱
 

 

چه انتظار عظیمی نشسته در دل ما

همیشه منتظریم و کسی نمی آید

صفای گمشده آیا

بر این زمین تهی مانده باز می گردد ؟

اگر زمانه به این گونه

پیشرفت این است

مرا به رجعت تا غار

مسکن اجداد

مدد کنید

که امدادتان گرامی باد

همیشه دلهره با من

همیشه بیمی هست

که آن نشانه ی صدق از زمانه برخیزد

و آفتاب صداقت ز شرق بگریزد

همیشه می گفتم:

چقدر مردن خوب است 

چقدر مردن

در این زمانه که نیکی 

حقیر و مغلوب است

خوب است



 
 
خسته مثل زن راضی شده به مهر طلاق 306
نویسنده : vague - ساعت ۳:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٩/٤
 

 

خسته ام مثل جوانی که پس از سربازی

بشنود یک نفر از نامزدش دل برده

مثل یک افسر تحقیق شرافتمندی

که به پرونده ی جرم پسرش برخورده

خسته ام مثل پسر بچه که درجای شلوغ

بین دعوای پدر مادر خود گم شده است

خسته مثل زن راضی شده به مهر طلاق

که پس از بخت بدش سوژه ی مردم شده است

خسته مثل پدری که پسر معتادش

غرق در درد خماری شده فریاد زده

مثل یک پیرزنی که شده سربار عروس

پسرش پیش زنش بر سر او داد زده

خسته ام مثل زنی حامله که ماه نهم

دکترش گفته به درد سرطان مشکوک است

مثل مردی که قسم خورده خیانت نکند

زنش اما به قسم خوردن آن مشکوک است

خسته مثل پدری گوشه ی آسایشگاه

که کسی غیر پرستار سراغش نرود

خسته ام بیشتر از پیر زنی تنها که

عید باشد نوه اش سمت اتاقش نرود

خسته ام کاش کسی حال مرا می فهمید

غیر از این بغض که در راه گلو سد شده است

شده ام مثل مریضی که پس از قطع امید

در پی معجزه ای راهی مشهد شده است



 
 
از همان روزی که مویت را نشانم داده ای 305
نویسنده : vague - ساعت ۱۱:۱٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٩/۳
 

 

خنده هایت لذت مهمانی یک حاکم است

از همان روزی که مویت را نشانم داده ای

تار می بینم جهان را گرچه چشمم سالم است

زیر دین سرمه دان ها چشم هایت را نبر

سرمه ی چشمان تو بی سرمه ها هم دائم است

مزه ی سیب لبم را بار دیگر مزه کن

فرض کن شیطان از اعمال قدیمش نادم است

قلب خود را پیش تو جا می گزارم خوب من

بازگشت از راه رفته گهگداری لازم است



 
 
دل که می گیرد تمام سحر و جادوها کم است 304
نویسنده : vague - ساعت ٩:٥٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٩/۱
 

 

زخم ها بسیار اما نوشداروها کم است

دل که می گیرد تـمام سحر و جادوها کم است

هر نسیمی با خودش بوی تو را آورده است

بادها فهمیده اند اعجاز شب بوها کم است

تا تو لب وا می کنی زنبورها کل می کشند

هرچه می ریزی عسل در جام کندوها کم است

بیشتـر از من طلب کن عشق، من آمـاده ام

خواهـش پرواز کردن از پرستوها کم است

از سمرقند و بخارا می شود آسان  گذشت

دیگر این بخشش برای خال هندوها کم  است

عاشقم، یعـنی برای وصف حال و روز من

هرچه فال خواجه و دیوان خواجوها کم است

من همین امروز یا فردا به جنگل می زنم

جرأت دیوانگی در شــهر ترسوها کم است



 
 
چون نور گذر کرده ای از قرنیـــــه هایم 303
نویسنده : vague - ساعت ٩:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٩/۱
 

 

چون نور گذر کرده ای از قرنیه هایم

ای داغ ترین دغدغه ی ثانیِِه هایم

سرفصل خبر های مهمی‌ست وجودت

من خط خطی ساده ی این حاشیه هایم

تو گوشه ای از باغ نشستی لبِ ایوان

من عاشق عکاسی از این زاویه هایم

انگار نفس های تو قلیان دو سیب است

سنگین شده سرگیجه گرفته ریه هایم

نا محرم و نا اهل زیاد است بینداز

یک چادر مشکی به سر مرثیه هایم

ای کاش بمیرم وَ تو سرتاسر کوچه

با اشک  به دیوار، به اعلامیه هایم



 
 
نمی خواهم به جز من دوستدار دیگری باشی 302
نویسنده : vague - ساعت ۳:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۸/٢٧
 

 

نمی خواهم به جز من دوستدار دیگری باشی

برای لحظه ای حتی به فکر دیگری باشی

نمی خواهم کسی نامش به لب های تو بنشیند

نمی خواهم صفای خنده ات را دیگری بیند

نمی خواهم کسی یادت شود در پهنه ی هستی

نمی خواهم به غیر از من بگیرد دست تو دستی

نمی خواهم کسی جز من به یار من سخن گوید

اگر چه قاصد من باشد و پیغام من گوید

نمی خواهم که نقش چهره ات بر خاطری ماند

خیال دیگری بنیاد عشق ما بر اندازد

نمی خواهم به جز من دوستدار دیگری باشی

برای لحظه ای حتی تو یارِ دیگری باشی



 
 
من باورم نبود 300
نویسنده : vague - ساعت ۱٠:٢٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۸/٢٦
 

 

بالای پشت بام، تا انتها کبود

در زیر پای من، یک شهر خفته بود

عشق و جنون و درد

در هم تنیده بود

باران ِ شیشه ای، سرپنجه می کشید

بر ساق ِ لخت شهر

بر شهوت ِ درخت

چشمم چه دیده بود؟

یک عابر ِ‌ غریب با کوله ای به پشت

من باورم نبود

من باورم نبود



 
 
زندگی شستن یک بشقاب است 301
نویسنده : vague - ساعت ۱٠:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۸/٢٦
 

 

زندگی رسم خوشایندی است.

زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ

پرشی دارد اندازه عشق

زندگی چیزی نیست که در لب طاقچه ی عادت از یاد من و تو برود

زندگی جذبه ی دستی است که میچیند

زندگی نوبر انجیر سیاه در دهان گس تابستان است

زندگی بعد درخت است به چشم حشره

زندگی تجربه ی شب پره در تاریکی است

زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد

زندگی سوت قطاری است که در خواب پلی می پیچد

زندگی دیدن یک باغچه از شیشه ی مسدود هواپیماست

خبر رفتن موشک به فضا  

لمس تنهایی«ماه»

فکر بوییدن گل در کره ای دیگر

زندگی شستن یک بشقاب است

زندگی یافتن یک سکه ی ده شاهی در جوی خیابان است

زندگی«مجذور»آینه است

زندگی گل به «توان» ابدیت

زندگی «ضرب» زمین در ضربان دل ماست

زندگی «هندسه» ساده و یکسان نفس هاست

و نترسیم از مرگ                             

مرگ پایان کبوتر نیست

مرگ وارونه ی یک زنجره نیست

مرگ در ذهن اقاقی جاریست

مرگ در آب و هوای خوش اندیشه نشیمن دارد 

مرگ در ذات شب دهکده از صبح سخن میگوید

مرگ با خوشه ی انگور می آید به دهان

مرگ در حنجره ی سرخ - گلو میخواند

مرگ مسئول قشنگی پر شاپرک است

مرگ گاهی ریحان می چیند

مرگ گاهی ودکا می نوشد

مرگ گاه در سایه نشسته است به ما می نگرد

و همه میدانیم

ریه های لذت پر اکسیژن مرگ است



 
 
ما را همه شب نمی‌برد خواب 299
نویسنده : vague - ساعت ٩:٤٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۸/٢٥
 

 

ما را همه شب نمی‌برد خواب

ای خفته روزگار دریاب

در بادیه تشنگان بمردند

وز حله به کوفه می‌رود آب

ای سخت کمان سست پیمان

این بود وفای عهد اصحاب

خارست به زیر پهلوانم

بی روی تو خوابگاه سنجاب

ای دیده عاشقان به رویت

چون روی مجاوران به محراب

من تن به قضای عشق دادم

پیرانه سر آمدم به کتاب

زهر از کف دست نازنینان

در حلق چنان رود که جلاب

دیوانه کوی خوبرویان

دردش نکند جفای بواب

سعدی نتوان به هیچ کشتن

الا به فراق روی احباب



 
 
عشق پیرانه سرم شیفتهٔ طفلی کرد 298
نویسنده : vague - ساعت ٢:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۸/٢٤
 

 

صف مژگان تو بشکست چنان دل‌ها را

که کسی نشکند این گونه صف اعدا را

نیش خاری اگر از نخل تو خواهم خوردن

کافرم، کافر، اگر نوش کنم خرما را

گر ستاند ز صبا گرد رهت را نرگس

ای بسا نور دهد دیدهٔ نابینا را

بی‌بها جنس وفا ماند هزاران افسوس

که ندانست کسی قیمت این کالا را

حالیا گر قدح باده تو را هست بنوش

که نخورده‌ست کس امروز غم فردا را

کسی از شمع در این جمع نپرسد آخر

کز چه رو سوخته پروانهٔ بی‌پروا را

عشق پیرانه سرم شیفتهٔ طفلی کرد

که به یک غمزه زند راه دو صد دانا را

سیلی از گریهٔ من خاست ولی می‌ترسم

که بلایی رسد آن سرو سهی بالا را

به جز از اشک فروغی که ز چشم تو فتاد

قطره دیدی که نیارد به نظر دریا را



 
 
نگران منی که نگیره دلم 297
نویسنده : vague - ساعت ۸:٤۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۸/٢٤
 

 

به یاد مرتضی پاشایی روحش شاد

 

تو به جای منم داری زجر می کشی

یکی عاشقته که تو عاشقشی

تو به جای منم پُره غصه شدی

نذار خسته بشم

نگو خسته شدی..

نگران منی که نگیره دلم

واسه دیدن تو داره میره دلم

نگران منی مثل بچگیام

تو خودت می دونی من ازت چی می خوام

مگه میشه باشی و تنها بمونم

محاله بذاری محاله بتونم

دلم دیگه دلتنگیاش بی شماره

هنوزم به جز تو کسی رو نداره

عوض می کنی زندگیمو

تو یادم دادی عاشقیمو

تو رو تا ته خاطراتم کشیدم

به زیبایی تو کسی رو ندیدم

نگو دیگه آب از سر من گذشته

مگه جز تو کی سر نوشتو نوشته

تحمل نداره نباشی

دلی که تو تنها خداشی

یه غرور یخی یه ستاره ی سرد

یه شب از همه چی به خدا گله کرد

یهدفعه به خودش همه چی رو سپرد

دیگه گریه نکرد فقط حوصله کرد..

نگران منی به تو قرصه دلم

تو کنار منی نمی ترسه دلم

بغلم کن ازم همه چیمو بگیر

بذار گریه کنم پیش تو دل سیر

مگه میشه باشی و تنها بمونم

محاله بذاری محاله بتونم

دلم دیگه دلتنگیاش بی شماره

هنوزم به جز تو کسی رو نداره

عوض می کنی زندگیمو

تو یادم دادی عاشقیمو

تو رو تا ته خاطراتم کشیدم

به زیبایی تو کسی رو ندیدم

نگو دیگه آب از سر من گذشته

مگه جز تو کی سر نوشتو نوشته

تحمل نداره نباشی

دلی که تو تنها خداشی

 

پ.ن. تیتراژ آهنگ ماه عسل. به یاد مرتضی پاشایی



 
 
جفا از سر گرفتی یاد می‌دار 296
نویسنده : vague - ساعت ۱۱:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۸/٢۱
 

 

جفا از سر گرفتی یاد می‌دار

نکردی آن چه گفتی یاد می‌دار

نگفتی تا قیامت با تو جفتم

کنون با جور جفتی یاد می‌دار

مرا بیدار در شب‌های تاریک

رها کردی و خفتی یاد می‌دار

به گوش خصم می‌گفتی سخن‌ها

مرا دیدی نهفتی یاد می‌دار

نگفتی خار باشم پیش دشمن

چو گل با او شکفتی یاد می‌دار

گرفتم دامنت از من کشیدی

چنین کردی و رفتی یاد می‌دار

همی‌گویم عتابی من به نرمی

تو می‌گویی به زفتی یاد می‌دار

فتادی بارها دستت گرفتم

دگرباره بیفتی یاد می‌دار

 


 
 
چون اشک دویدیم و به جایی نرسیدیم 295
نویسنده : vague - ساعت ۱۱:٤۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۸/٢۱
 

 

با ما نه نم اشکی ونی چشم تری بود

لبریز خیال توگداز جگری بود

افسوس که دامان هوایی نگرفتیم

خاکستر ما قابل عرض سحری بود

دل رنگ امیدی ندمانیدکه نشکست

عبرتکده‌ام کارگه شیشه‌گری بود

چون اشک دویدیم و به جایی نرسیدیم

خضرره ما لغزش بی‌پا و سری بود

هر غنچه‌ که بی‌پرده شد آهی به قفس داشت

این‌گلشن خون‌گشته طلسم جگری بود

کس منفعل تلخی ایام نگردید

در حنظل این دشت‌گمان شکری بود

دیدیم‌که بی‌وضع فنا جان نتوان برد

دیوانگی آشوب و خرد دردسری بود

بی‌چشم تر اجزای فناییم چو شبنم

تا دیده نمی داشت ز ما هم اثری بود

دل خاک شد و عافیتی نذر هوس‌کرد

این اخگر واسوخته بالین پری بود

نیک و بد عالم همه عنقاصفتانند

بیدل خبر از هرکه‌ گرفتم خبری بود



 
 
پریشان است گیسویی دراین باد و پریشان تر 295
نویسنده : vague - ساعت ۳:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۸/٢٠
 

 

به رسم صبر ، باید مرد آهش را نگه دارد

اگر مرد است ، بغض گاهگاهش را نگه دارد

پریشان است گیسویی در این باد و پریشان تر

مسلمانی که می خواهد نگاهش را نگه دارد

عصای دست من عشق است، عقل سنگدل بگذار

که این دیوانه تنها تکیه گاهش را نگه دارد

به روی صورتم گیسوی او مهمان شد و گفتم

خدا دلبستگان روسیاهش را نگه دارد

دلم را چشم هایش تیرباران کرد، تسلیمم

بگویید آن کمان ابرو، سپاهش را نگه دارد



 
 
این فتنه که اندر دل تنگ است ز چیست 293
نویسنده : vague - ساعت ۱٢:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۸/۱٧
 

 

این فتنه که اندر دل تنگ است ز چیست

وین عشق که قد از او چو چنگست ز چیست

وین دل که در این قالب من هر شب و روز

با من ز برای او به جنگست ز چیست

 


 
 
ﺁﺧﺮﺵ ﮐﺎﺭ ﻣﯽﺩﻫﺪ ﺩﺳﺘﻢ 292
نویسنده : vague - ساعت ۱۱:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۸/۱٧
 

 

ﺗﯿﺰﯼ ﮔﻮﺷﻪﻫﺎﯼ ﺍﺑﺮﻭﯾﺖ

ﭘﯿﭻ ﻭ ﺗﺎﺏ ﻗﺸﻨﮓ ﮔﯿﺴﻮﯾﺖ

ﺁﻥ ﺩﻭﺗﺎ ﭼﺸﻢ ﻣﺎﺟﺮﺍﺟﻮﯾﺖ

ﺍﯾﻦ ﺻﺪﺍﯼ ﺧﻮﺵ ﺍﻟﻨﮕﻮﯾﺖ

ﺁﺧﺮﺵ ﮐﺎﺭ ﻣﯽﺩﻫﺪ ﺩﺳﺘﻢ

ﻧﺎﺯ ﻟﺒﺨﻨﺪﻫﺎﯼ ﺷﯿﺮﯾﻨﺖ

ﻃﺮﺡ ﺁﻥ ﺩﺍﻣﻦ ﭘﺮ ﺍﺯ ﭼﯿﻨﺖ

« ﻫـ » ﺩﻭ ﭼﺸﻢ ﭘﻼﮎ ﻣﺎﺷﯿﻨﺖ

ﺷﯿﻄﻨﺖ ﺩﺭ ﺗﻠﻔﻆ ﺷﯿﻨﺖ

ﺁﺧﺮﺵ ﮐﺎﺭ ﻣﯽﺩﻫﺪ ﺩﺳﺘﻢ

ﮔﯿﺴﻮﺍﻧﺖ ﻗﺸﻨﮕﯽ ﺷﺐ ﺗﻮﺳﺖ

ﺻﺒﺢ ﺩﺭ ﺭﻭﺷﻨﺎﯼ ﻏﺒﻐﺐ ﺗﻮﺳﺖ

ﻣﺎﻩ ﺍﺯ ﭘﯿﺮﻭﺍﻥ ﻣﺬﻫﺐ ﺗﻮﺳﺖ

ﺭﻧﮓ ﺧﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﮔﻮﺷﻪ ﻟﺐ ﺗﻮﺳﺖ

ﺁﺧﺮﺵ ﮐﺎﺭ ﻣﯽﺩﻫﺪ ﺩﺳﺘﻢ

ﺷﺮﻡ ﺩﺭ ﻟﺮﺯﺵ ﺻﺪﺍﯼ ﺗﻮ و

ﺑﺮﻕ ﺍﻧﮕﺸﺘﺮ ﻃﻼﯼ ﺗﻮ و 

ﺗﻖّ ﻭ ﺗﻖِّ ﺻﺪﺍﯼ ﭘﺎﯼ ﺗﻮ و

ﻧﺎﺯ ﻭ ﺷﯿﺮﯾﻨﯽ ﺍﺩﺍﯼ ﺗﻮ و

ﺁﺧﺮﺵ ﮐﺎﺭ ﻣﯽﺩﻫﺪ ﺩﺳﺘﻢ

ﺣﺎﻝ ﭘﺮ ﺭﻣﺰ ﻭ ﻣﺒﻬﻤﯽ ﺩﺍﺭﯼ

ﺍﺧﻢ ﻭ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﺩﺭﻫﻤﯽ ﺩﺍﺭﯼ

ﭘﺸﺖ ﺁﺭﺍﻣﺸﺖ ﻏﻤﯽ ﺩﺍﺭﯼ

ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺑﺎ ﺷﻌﺮ ﻋﺎﻟﻤﯽ ﺩﺍﺭﯼ

ﺁﺧﺮﺵ ﮐﺎﺭ ﻣﯽﺩﻫﺪ ﺩﺳﺘﻢ

ﮐﺮﺩﻩﺍﻧﺪ ﺍﺯ ﺍﺩﺍﺭﻩﺍﻡ ﺑﯿﺮﻭﻥ

ﺑﻪ ﺯﻣﯿﻦ ﻭ ﺯﻣﺎﻥ ﺷﺪﻡ ﻣﺪﯾﻮﻥ

ﮐﻮﭼﻪ ﮔﺮﺩﻡ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﭼﻮﻥ ﻣﺠﻨﻮﻥ

ﺩﯾﺪﯼ ﺁﺧﺮ! ﻧﮕﻔﺘﻤﺖ ﺧﺎﺗﻮﻥ!

ﺁﺧﺮﺵ ﮐﺎﺭ ﻣﯽﺩﻫﯽ ﺩﺳﺘﻢ

 


 
 
بگذار که دل حل بکند مسئله ها را 291
نویسنده : vague - ساعت ٢:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۸/٦
 

 

گفتم بدوم تا تو همه فاصله ها را

تا زودتر از واقعه گویم گله ها را

چون آیینه پیش تو نشستم که ببینی

در من اثر سخت ترین زلزله ها را

پر نقش تر از فرش دلم بافته ایی نیست

از بس که گره زد به گره حوصله ها را

ما تلخی نه گفتنمان را که چشیدیم

وقت است بنوشیم از این پس بله ها را

بگذار ببینیم بر این جغد نشسته

یک بار دگر پر زدن چلچله ها را

یک بار هم ای عشق من از عقل میندیش

بگذار که دل حل بکند مسئله ها را



 
 
در خیابان‌های سرد شب 290
نویسنده : vague - ساعت ۸:۳٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۸/٤
 

 

من پشیمان نیستم

من به این تسلیم می‌اندیشم، این تسلیم درد‌آلود

من صلیب سرنوشتم را

بر فراز تپه‌های قتل‌گاه خویش بوسیدم

در خیابان‌های سرد شب

جفت‌ها پیوسته با تردید

یکدگر را ترک می‌گویند

در خیابان‌های سرد شب

جز خداحافظ خداحافظ صدایی نیست

من پشیمان نیستم

قلب من گویی در آن سوی زمان جاری‌ست

زندگی قلب مرا تکرار خواهد کرد

و گل قاصد که بر دریاچه‌های باد می‌راند

او مرا تکرار خواهد کرد

آه می‌بینی

که چگونه پوست من می‌درد از هم

که چگونه شیر در رگ‌های آبی‌رنگ پستان‌های سرد من مایه می‌بندد

که چگونه خون

رویش غضروفیش را در کمرگاه صبور من می‌کند آغاز

من تو هستم، تو

و کسی که دوست می‌دارد

و کسی که در بدن خود

ناگهان پیوند گنگی باز می‌یابد

با هزاران چیز غربت‌بار نامعلوم

و تمام شهوت تند زمین هستم

که تمام آب‌ها را می‌کشد در خویش

تا تمام دشت‌ها را بارور سازد

گوش کن

به صدای دوردست من

در مه سنگین اوراد سحرگاهی

و مرا در ساکت آیینه‌ها بنگر

که چگونه باز، با ته‌مانده‌های دست‌هایم

عمق تاریک تمام خواب‌ها را لمس می‌سازم

و دلم را خال‌کوبی می‌کنم چون لکه‌ای خونین

بر سعادت‌های معصومانه‌ی هستی

من پشیمان نیستم

از من ای محبوب من با یک من دیگر

که تو او را در خیابان‌های سرد شب

با همین چشمان عاشق بازخواهی یافت

گفتگو کن

و به یاد آور مرا در بوسه‌ی اندوهگین او

بر خطوط مهربان زیر چشمانت

 


 
 
کسی که مثل هیچکس نیست 289
نویسنده : vague - ساعت ۱۱:٠۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۸/۳
 

 

من خواب دیده ام که کسی میآید

من خواب یک ستاره ی قرمز دیده‌ام

و پلک چشمم هی میپرد

و کفشهایم هی جفت میشوند

و کور شوم

اگر دروغ  بگویم

من خواب آن ستاره ی قرمز را

وقتی  که خواب نبودم دیده ام

کسی میآید

کسی میآید

کسی دیگر

کسی بهتر

کسی که مثل هیچکس نیست، مثل پدر نیست، مثل انسی

نیست، مثل یحیی نیست، مثل مادر نیست

و مثل آن کسی است که باید باشد

و قدش از درختهای خانه ی معمار هم بلندتر است

و صورتش

از صورت امام زمان هم روشنتر

و از برادر سیدجواد هم

که رفته است

و رخت پاسبانی پوشیده است نمیترسد

و از خود سیدجواد هم که تمام اتاقهای منزل ما مال

اوست نمیترسد

و اسمش آنچنانکه مادر

در اول نماز  و در آخر نمازصدایش میکند

یا قاضی القضات است 

یا حاجت الحاجات است 

و میتواند

تمام حرفهای سخت کتاب کلاس سوم را

با چشمهای بسته بخواند

و میتواند حتی هزار را

بی آنکه کم بیآورد از روی بیست میلیون بردارد

و میتواند از مغازه ی سیدجواد ، هرچه که لازم دارد ،

جنس نسیه بگیرد

و میتواند کاری کند که لامپ "الله "

که سبز بود : مثل صبح سحر سبز بود .

دوباره روی آسمان مسجد مفتاحیان

روشن شود

آخ

چقدر روشنی خوبست

چقدر روشنی خوبست

و من چقدر دلم میخواهد

که یحیی

یک چارچرخه داشته باشد

و یک چراغ زنبوری

و من چقدر دلم میخواهد

که روی چارچرخه ی یحیی میان هندوانه ها و خربزه ها

بنشینم

و دور میدان محمدیه بچرخم

آخ

چقدر دور میدان چرخیدن  خوبست

چقدر روی پشت بام خوابیدن خوبست

چقدر باغ ملی رفتن خوبست

چقدر سینمای فردین خوبست

و من چقدر از همه ی چیزهای خوب خوشم  میآید

و من چقدر دلم میخواهد

که گیس دختر سید جواد را بکشم

چرا من اینهمه کوچک هستم

که در خیابانها گم میشوم 

چرا پدر که اینهمه کوچک نیست

و در خیابانها گم نمیشود

کاری نمیکند که آنکسی که بخواب من آمده است، روز

آمدنش را جلو بیندازد

و مردم محله کشتارگاه

که خاک باغچه هاشان هم خونیست

و آب حوضشان هم خونیست

و تخت کفشهاشان هم خونیست

چرا کاری نمیکنند

چرا کاری نمیکنند

چقدر آفتاب زمستان تنبل است

من پله های  یشت بام را جارو کرده ام

و شیشه های پنجره را هم شستهام .

چرا پدر فقط باید

در خواب، خواب ببیند

 من پله های  یشت بام را جارو کرده ام

و شیشه های پنجره را هم شسته ام

کسی میآید

کسی میآید

کسی که در دلش با ماست ، در نفسش با ماست ، در

صدایش با ماست

کسی که آمدنش  را

نمیشود گرفت

و دستبند زد و به زندان انداخت

کسی که زیردرختهای کهنه ی یحیی بچه کرده است

و روز به  روز

بزرگ میشود، بزرگ میشود

کسی که از باران، از صدای شرشر باران، از میان پچ و پچ

گلهای اطلسی

 کسی که از آسمان توپخانه در شب آتش بازی میآید

و سفره را میندازد

و نان را قسمت میکند

و پپسی را قسمت میکند

و باغ ملی را قسمت میکند

و شربت سیاه سرفه را قسمت میکند

و روز اسم نویسی را قسمت میکند

و نمره ی مریضخانه را قسمت میکند

و چکمه های لاستیکی را قسمت میکند

و سینمای فردین را قسمت میکند

درختهای دختر سید جواد را قسمت میکند

و هرچه را که باد کرده باشد  قسمت میکند

و سهم ما را میدهد

من خواب دیده ام

 


 
 
دختر ِ خیام! یک جرعه شرابم می دهی 288
نویسنده : vague - ساعت ۱٠:٠٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٧/٢٦
 

 

 دختر ِ خیام! یک جرعه شرابم می دهی

دزدکی بابا نفهمد شعــر ِ نابم می دهی

مانده ام پشت ِ در ِ چوبی ، "بفرما"یی بگو

تشنه هستم از سفال ِ کوزه آبم می دهی

تا نلرزم بیش از اینهـا در شب ِ موهای ِ تو

از دو چشم ِ روشن ِ خود آفتابم می دهی

نم نم ِ باران ِ انگــور است و عطر ِ کاهگل

دست در دست ِ نسیمت پیچ و تابم می دهی

زخمه برمیداری از دل چین به چین با دامنت

رقص ِ پرشور ِ دف و چنگ و ربابم می دهی

بیتی از لبهــای ِ من بر بیتی از لبهــای ِ تو

یک رباعی سهم ِ این حال ِ خرابم می دهی

میهمانم می کنــی با نان ِ داغ ِ گردنت

زیر ِ پیراهن دو تیهوی ِ کبابم می دهی

این همه اختــرشناسی برده ای ارث از پدر

ماه ِ من! از آسمانت یک شهابم می دهی

راز ِ تقویــم ِ جلالـــی در قد ِ موزون ِ توست

در گذر از غم شماری ها شتابم می دهی

می گذاری بالش ِ بازوی ِ خود زیـــر ِ سرم

خسته ام بر روی ِ سینه جای ِ خابم می دهی

گزمه های ِ مست ِ سلجوقی نیافتد چشمشان

چهـــره می پوشانی و کمتــر عذابم می دهی

مادرم را می فرستم سمت ِ نیشابورتان

در دل ِ تاریخ، یک "بله" جوابم می دهی


 


 
 
ای مردمان بگویید آرام جان من کو 287
نویسنده : vague - ساعت ۳:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٧/٢٢
 

 

ای مردمان بگویید آرام جان من کو

راحت‌فزای هرکس محنت‌رسان من کو

نامش همی نیارم بردن به پیش هرکس

گه گه به ناز گویم سرو روان من کو

در بوستان شادی هرکس به چیدن گل

آن گل که نشکفیدست در بوستان من کو

جانان من سفر کرد با او برفت جانم

باز آمدن از ایشان پیداست آن من کو

هرچند در کمینه نامه همی نیرزم

در نامهٔ بزرگان زو داستان من کو

هرکس به خان و مانی دارند مهربانی

من مهربان ندارم نامهربان من کو



 
 
جرم من خواستن دختر اربابِ دِه است 285
نویسنده : vague - ساعت ٩:٠٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٧/٢٠
 

 

آخرش درد دلت، دربه‌درت خواهد کرد

مهره‌ی مار کسی، کور و کَرت خواهد کرد

عشق، یک شیشه‌ی انگور کنار افتاده‌ست

که اگر کهنه شود مست‌ترت خواهد کرد

از هم‌آن دست که دادی به تو بر خواهد گشت

جگر خون شده‌ام خون‌جگرت خواهد کرد

ناگهان چشم کسی سربه‌سرت می‌ذارد

بی‌محلّیش ولی جان به سرت خواهد کرد

جرم من خواستن دختر اربابِ دِه است

مادر! این جرم شبی، بی‌پسرت خواهد کرد

همه‌ی شهر به آواز من عادت کردند

وقت مرگم گذری با خبرت خواهد کرد



 
 
لعنت به شهری که پس از تو باز باران داشت 284
نویسنده : vague - ساعت ۸:۳۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٧/٢٠
 

 

خالی شدم از زندگی، از هرچه پایان داشت

حسی شبیه آنچه که یک جسم ِ بی جان داشت

می آمد و با هرقدم عطر تو می پیچید

لعنت به شهری که پس از تو باز باران داشت

با حال آن روزم میان خاطرات تو

باران نمی بارید، اگر یک ذره وجدان داشت

می شد بگیری دست من را قبل از افتادن

اما نشد، تا من بفهمم عشق تاوان داشت

میشد ببندی زخم من را قبل جان دادن

افسوس، من را کشت آن دردی که درمان داشت

من مرده بودم! مرگ با من زندگی می کرد

من مرده بودم. مرگ در رگ هام جریان داشت

وقتی که برگشتی به من، در شهر پرکردند

برگشتن جان پس به جسمی مرده، امکان داشت



 
 
تاج ِ مویت دستباف از شهـر ِ تبریز آمده 283
نویسنده : vague - ساعت ۸:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٧/٦
 

 

تاج ِ مویت دستباف از شهـر ِ تبریز آمده

زرد و نارنجی، طلا رنگ و دل انگیز آمده

چشمهایت امپراتوری ِ عشقی گمشده

سرمه دان ِ نقـــــره با باران ِ یکریز آمده

نازخاتـــون ِ آپا/دانایی و خونخواه ِ عشق

فر ِ بشکوهت سپاهی غرق ِ تجهیز آمده

لشکری پا در رکاب ِ تو درختان صف به صف

تیغی از شاخه به دست و پا به مهمیز آمده

خش خش ِ برگ است و باد از تیسفون تا پارسه

نامه هـــای ِ  پاره ی ِ  خسروی ِ  پرویـــز آمده

طاق ِ کسرای ِ دو ابروی ِ تو بعد از قرنها

فکـــر ِ رویا رو شدن با ظلم ِ چنگیز آمده

تیشه ی ِ فرهاد روی ِ پلک ِ خط ِ میخی ات

حضرت ِ شیرین سوار ِ اسب ِ شبدیـز آمده

تو پوروچیستای ِ زرتشتی و آتشدان به دست

قلبت از شهریـــوری گـــرم و شررخیــــز آمده

غصه ها را تار و مار از خنده ی ِ خود میکنی

ماه ِ مهـــرت با شبی غمگیـــن گلاویز آمده

حکمرانی کن پس از این پادشاه ِ فصلها

آمدن های ِ تو یعنـــی فصل ِ پاییـــز آمده



 
 
کو باشد و من باشم و اغیار نباشد 282
نویسنده : vague - ساعت ۱۱:۱٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٧/۱
 

 

آن به که نظر باشد و گفتار نباشد

تا مدعی اندر پس دیوار نباشد

آن بر سر گنجست که چون نقطه به کنجی

بنشیند و سرگشته چو پرگار نباشد

ای دوست برآور دری از خلق به رویم

تا هیچ کسم واقف اسرار نباشد

مِی‌خواهم و معشوق و زمینی و زمانی

کو باشد و من باشم و اغیار نباشد

پندم مده ای دوست که دیوانه سرمست

هرگز به سخن عاقل و هشیار نباشد

با صاحب شمشیر مبادت سر و کاری

الا به سر خویشتنت کار نباشد

سهلست به خون من اگر دست برآری

جان دادن در پای تو دشوار نباشد

ماهت نتوان خواند بدین صورت و گفتار

مه را لب و دندان شکربار نباشد

وان سرو که گویند به بالای تو باشد

هرگز به چنین قامت و رفتار نباشد

ما توبه شکستیم که در مذهب عشاق

صوفی نپسندند که خمار نباشد

هر پای که در خانه فرورفت به گنجی

دیگر همه عمرش سر بازار نباشد

عطار که در عین گلابست عجب نیست

گر وقت بهارش سر گلزار نباشد

مردم همه دانند که در نامه سعدی

مشکیست که در کلبه عطار نباشد

جان در سر کار تو کند سعدی و غم نیست

کان یار نباشد که وفادار نباشد



 
 
پاییز بهاریست که عاشق شده است 281
نویسنده : vague - ساعت ۱٠:۳٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٧/۱
 

 

تلخ است که لبریز حقایق شده است

زرد است که با درد، موافق شده است

عاشق نشدی وگرنه می فهمیدی

پاییز بهاریست که عاشق شده است

 


 
 
از لذّت این شرشر باران چه بگویم 280
نویسنده : vague - ساعت ۱٢:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٦/۳۱
 

 

حرفِ دلِ من شعر و سکوت و سخنم، شرم

با این زن پتیاره­ی عریان چه بگویم


از این یقه آزادیِ میلاد کراوات

بر اسکلتِ فتحعلی­خان چه بگویم

از بُغضِ فراموشیِ «همّت» به «مدرّس»

از «باکری» خسته به «چمران» چه بگویم

با دخترکِ فال­فروشِ لبِ مترو

یا بیوه زنِ بچّه به دندان چه بگویم


زن با غمِ شش عائله با من چه بگوید

من با شکمِ گُشنه به ایمان چه بگویم


با او که گُل آورده دم شیشه­ی ماشین

از لذّت این شرشر باران چه بگویم

دامانِ رها، موی پریشان، منِ شاعر

با خشمِ دو مامورِ مسلمان چه بگویم

تا خرخره شهری به لجن رفته و حالا

ماندم که به یک چاک گریبان چه بگویم