پارادوکس های روحی

ویران شود این شهر که میخانه ندارد (شعرهایی که می خوانم و دوست دارم)

 
باید آنقدر دوستت بدارم 359
نویسنده : vague - ساعت ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٩/٢۳
 

باید آنقدر دوستت بدارم

که اگر روزی خدا گفت

چه چیز در دنیا را تا همیشه می خواهی

بی تردید بگویم

او را می خواهم خدا جان

باید آنقدر در آغوشت بگیرم

که اگر روزی دور بودیم از هم

عطر تنت در من مانده باشد

باید آنقدر ببوسمت

که هرکه تو را دید

من را ببیند در جای جایِ صورتت

اصلا باید آنقدر عاشقت شوم

تا قصه ی لیلی و مجنون فراموش شود

و قصه ی من و تو بر سر زبان ها بی افتد



 
 
کسی را در آغوش نگیر 358
نویسنده : vague - ساعت ۳:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۸/۱۸
 

 

اگر توانِ ماندنت نیست

کسی را در آغوش نگیر

که سکوت می کند

تا صدای نفس هایت را بشنود

کسی را در آغوش نگیر

که زود در تو محو می شود

که زود عادت می کند

کسی را در آغوش نگیر

که از عشق رنجیده

و پناه می خواهد

هرگز شبی بارانی

پرنده را پناه نده

که در تو حبس می شود

که آسمان را فراموش می کند

 

تلگرام ------>            telegram.me/shima_sobhani

اینستاگرام-------->    http://instagram.com/shima_sobhani

 


 
 
بزن باران بهاری کن فضا را 355
نویسنده : vague - ساعت ٢:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٧/۱٠
 

 

بزن باران بهاری کن فضا را

بزن باران و تر کن قصه ها را

بزن باران که از عهد اساطیر

کسی خواب زمین را کرده تعبیر

بشارت داده این آغاز راه است

نباریدن دلیل یک گناه است

بزن باران به سقف دل که خون است

کمی آنسوتر از مرز جنون است

بزن باران که گویی در کویرم

به زنجیر سکوت خود اسیرم

بزن باران سکوتم را به هم زن

و فردا را به کام ما رقم زن

بزن باران به شعرم تا نمیرد

در آغوش طبیعت جان بگیرد

بزن باران،بزن بر پیکر شب

بر ایمانی که می سوزد در این تب

به روی شانه های خسته ی درد

به فصل واژه های تلخ این مرد

بزن باران یقین دارم صبوری

و شاید قاصدی از فصل نوری

بزن باران،بزن عاشق ترم کن

مرا تا بی نهایت باورم کن



 
 
دستم نمی رسد به بلندای چیدنت 357
نویسنده : vague - ساعت ٢:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۸/٢
 

 

دستم نمی رسد به بلندای چیدنت
 
باید بسنده کرد به رویای دیدنت
 
 یوسف ترین عزیز جهان هم که باشی ام
 
در سینه آتشی است به داغ خریدنت
 
من جلد بام خانه ی خود مانده ام و تو
 
هفت آسمان کم است برای پریدنت
 
ترسم رها کنم نفسم را و ناگهان
 
پیراهنی نباشد و شوق دریدنت
 
در دامن دلم چو ترنجی نشسته ای
 
شیرین ترین توهم دستم بریدنت
 
رویای کال سیبی و هرچند در خیال
 
یک عمر، منتظر به امید رسیدنت
 
بالاتر از نگاه منی! آه! ماه من!
 
دستم نمی رسد به بلندای چیدنت
 


 
 
درخت‌ها همه عریان شدند، آبان شد 356
نویسنده : vague - ساعت ٢:۳۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۸/٢
 

 

درخت‌ها همه عریان شدند، آبان شد

و باد آمد و باران گرفت و طوفان شد

نیامدی و نچیدی انار سرخی را

که ماند بر سر این شاخه تا زمستان شد

نیامدی و ترک خورد سینۀ من و ... آه

چقدر یک‌شبه یاقوت سرخ ارزان شد

چقدر باغ پر از جعبه‌های میوه شد و

چقدر جعبۀ پر راهی خیابان شد

چقدر چشم ‌به راهت نشستم و تو چقدر

گذشتن از من و رفتن برایت آسان شد

چطور قصه‌ام اینقدر تلخ پایان یافت؟

چطور آنچه نمی‌خواستم شود، آن شد؟

انار سرخ سر شاخه خشک شد، افتاد

و گوش باغ پر از خندۀ کلاغان شد



 
 
پاییز می رسد که مرا مبتلا کند 354
نویسنده : vague - ساعت ۱۱:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٦/۳۱
 

 

پاییز می رسد که مرا مبتلا کند

با رنگ های تازه مرا آشنا کند

پاییز می رسد که همانند سال پیش

خود را دوباره در دل قالیچه، جا کند

او می رسد که از پس نه ماه انتظار

راز درخت باغچه را بر ملا کند

او قول داده است که امسال از سفر

اندوه های تازه بیارد ـ خدا کند ـ

او می رسد که باز هم عاشق کند مرا

او قول داده است به قولش وفا کند

پاییز عاشق است و راهی نمانده است

جز این که روز و شب بنشیند دعا کند ـ

شاید اثر کند و خداوند فصل ها

یک فصل را به خاطر او جا به جا کند

تقویم خواست از تو بگیرد بهار را

تقدیر خواست راه شما را جدا کند

خش خش... صدای پای خزان است، یک نفر

در را به روی حضرت پاییز وا کند



 
 
دل ز تن بردی و در جانی هنوز 352
نویسنده : vague - ساعت ٦:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٥/٢٠
 

 

دل ز تن بردی و در جانی هنوز

دردها دادی و درمانی هنوز

آشکارا سینه‌ام بشکافتی

همچنان در سینه پنهانی هنوز

ملک دل کردی خراب از تیغ ناز

واندرین ویرانه سلطانی هنوز

هر دو عالم، قیمت خود گفته‌ای

نرخ بالا کن که ارزانی هنوز

ما ز گریه چون نمک بگداختیم

تو ز خنده شکرستانی هنوز

جان ز بند کالبد آزاد گشت

دل به گیسوی تو زندانی هنوز

پیری و شاهدپرستی هم خوشست!

خسروا تا کی پریشانی هنوز؟


 
 
تا که خلوت میکنم با خود، صدایم میکنند 351
نویسنده : vague - ساعت ۳:٤۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٤/۱٠
 

 

تا که خلوت میکنم با خود، صدایم میکنند

بعد، از دنیای خود کم کم جدایم می کنند

گوشه گیری، انتخابی شخصی و خودخواسته ست

پس چه اصراری به ترک انزوایم می کنند

مثل آتشهای تفریحم که بعد از سوختن

اغلبِ مردم به حال خود رهایم می کنند.

«ای بمیری! لعنتی! کُشتی مرا با شعرهات»

مردم این شهر اینگونه دعایم میکنند

احتمالاً نسبتی نزدیک دارم با خدا

مردم اغلب وقت تنهایی صدایم میکنند

مثل خودکاری که روی پیشخوان بانک هاست

با غل و زنجیر پایم جابجایم میکنند

 


 
 
شیشه پنجره را باران شست 350
نویسنده : vague - ساعت ۳:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٤/۱٠
 

 

وای، باران

باران

شیشه پنجره را باران شست

از دل من اما

چه کسی نقش تو را خواهد شست

آسمان سربی رنگ

من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ

می پرد مرغ نگاهم تا دور

وای، باران

باران

پر مرغان نگاهم را شست

خواب رویای فراموشی‌هاست

خواب را دریابم

که در آن دولت خواموشی‌هاست

من شکوفایی گل‌های امیدم را در رویاها می بینم

و ندایی که به من می‌گوید

گر چه شب تاریک است

دل قوی دار

سحر نزدیک است

دل من، در دل شب

خواب پروانه شدن می بیند

مهر در صبحدمان داس به دست

آسمان‌ها آبی

پر مرغان صداقت آبی ست

دیده در آینه صبح تو را می بیند

از گریبان تو صبح صادق

می گشاید پر و بال

تو گل سرخ منی

تو گل یاسمنی

تو چنان شبنم پاک سحری

نه، از آن پاکتری

تو بهاری

نه، بهاران از توست

از تو می گیرد وام

هر بهار این‌همه زیبایی را

هوس باغ و بهارانم نیست

ای بهین باغ و بهارانم تو



 
 
صرف فعل‌های فارسی‌ست 349
نویسنده : vague - ساعت ٥:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۳/۱٩
 

 

مشکل

از صرف فعل‌های فارسی‌ست

وگرنه تو کجا و رفتن کجا

کنارم بودی، دوستم داشتی و رفتی

باید اینگونه صرف شوند

کنارمی

دوستم داری

و تا ابد می‌مانی

این‌طور، خاطر جمع‌تر به تو فکر می‌کنم...

 

تلگرام ------>            telegram.me/shima_sobhani

اینستاگرام-------->    http://instagram.com/shima_sobhani

 


 
 
تا نگهبانان ابرو دستشان بر خنجـر است 348
نویسنده : vague - ساعت ٥:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۳/۱٩
 

 

تا نگهبانان ابرو دستشان بر خنجـر است

فتح چشمان قشنگت مثل فتح خیبر است

یک دو تار از کاکلت دل را اسارت برده است

الامان از روسری، زیرش هزاران لشکر ‌است

یک گره بر بخت من زد یک گره بر روسری

هر کدامش وا شود، من روزگارم محشر است

خواهشی دارم، جسارت می‌شود، اما اگر

موی تو آشفته باشد دور گردن بهتر است

 


 
 
در خیالات خودم در زیر بارانی که نیست 347
نویسنده : vague - ساعت ٥:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۳/٩
 

 

در خیالات خودم در زیر بارانی که نیست 

می رسم با تو به خانه، از خیابانی که نیست 

می نشینی رو به رویم، خستگی در می کنی 

چای می ریزم برایت، توی فنجانی که نیست 

باز می خندی و می پرسی که: حالت بهتر است؟

باز می خندم که: خیلی، گرچه، می دانی که نیست

شعر می خوانم برایت، واژه ها گل می کنند

یاس و مریم می گذارم توی گلدانی که نیست 

چشم می دوزم به چشمت، می شود آیا کمی 

دست هایم را بگیری بین دستانی که نیست ؟ 

وقتِ رفتن می شود با بغض می گویم: نرو

پشت پایت اشک می ریزم در ایوانی، که نیست 

می روی و خانه لبریز از نبودت می شود 

باز تنها می شوم با یاد مهمانی که نیست 

رفته ای و بعدِ تو این کار هر روز من است 

باور اینکه نباشی، کار آسانی که نیست  



 
 
چقدر خوب است 346
نویسنده : vague - ساعت ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۳/٦
 

 

چقدر خوب است

که صبح بیدار شوی به تنهایی

و

مجبور نباشی

به کسی بگویی

دوست‌اش داری

وقتی دوست‌اش نداری دیگر

 


 
 
25 دقیقه مهلت 345
نویسنده : vague - ساعت ۱٢:٠٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۳/٦
 

 

25 دقیقه مهلت

برای این که دوستت بدارم

25 دقیقه مهلت

برای این که دوستم بداری

25 دقیقه مهلت برای عشق

زمان کوتاهی است

با این همه

من 25 دقیقه از عمرم

را کنار می گذارم

تا به تو فکر کنم

تو هم اگر فرصت داری

25 دقیقه، فقط 25 دقیقه به من فکر کن

بیا 25 دقیقه از عمرمان را برای همدیگر پس انداز کنیم

 


 
 
تو را بانو نامیده‌ام 344
نویسنده : vague - ساعت ۱۱:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۳/٥
 

 

تو را بانو نامیده‌ام

بسیارند از تو بلندتر، بلندتر

بسیارند از تو زلال‌تر ، زلال‌تر

اما بانو تویی

از خیابان که می‌گذری

نگاه کسی را به دنبال نمی‌کشانی

کسی تاج بلورینت را نمی‌بیند

کسی بر فرش سرخ  زیر پایت نگاهی نمی‌افکند

و زمانی که پدیدار می‌شوی

تمامی رودخانه‌ها به نغمه در‌می‌آیند

در تن من

زنگ‌ها  آسمان را می‌لرزانند

تنها تو و من

تنها تو و من، عشق من

به آن گوش می‌سپریم

 


 
 
ترس یعنی باران بیاید 343
نویسنده : vague - ساعت ۱:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۳/٥
 

 

ترس یعنی باران بیاید

من و تو زیر یک سقف باشیم

من با تو حرف بزنم، تو نگاهم کنی

بعد، باران که بایستد

تو را از آغوشم شسته باشد

ترس یعنی تو فقط خیال باشی...

 

تلگرام ------>            telegram.me/shima_sobhani

اینستاگرام-------->    http://instagram.com/shima_sobhani

 


 
 
من به اعضای تنم مدیون خواهم شد 342
نویسنده : vague - ساعت ۱:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۳/٥
 

 

من به اعضای تنم مدیون خواهم شد

به دست‌هایم

که دیگر دستی آن‌ها را نخواهد فشرد

به چشم‌هایم

که به در خشک می شوند و تا ابد کسی

نخواهد آمد

به پاهایم

که معطل می‌مانند غروب‌ها را چه کنند

به احساسم

امان از احساسم

و باز به دست‌هایم که...

و باز به چشم‌هایم که...

 

تلگرام ------>            telegram.me/shima_sobhani

اینستاگرام-------->    http://instagram.com/shima_sobhani


 
 
سر خود را مزن اینگونه به سنگ 341
نویسنده : vague - ساعت ۱:۱۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۳/٥
 

 

سر خود را مزن اینگونه به سنگ

دل دیوانه تنها دل تنگ

منشین در پس این بهت گران

مدران جامه جان را مدران

مکن ای خسته درین بغض درنگ

دل دیوانه تنها دل تنگ

پیش این سنگدلان قدر دل و سنگ یکی است

قیل و قال زغن و بانگ شباهنگ یکی است

دیدی آن را که تو خواندی به جهان یارترین

سینه را ساختی از عشقش سرشارترین

آنکه می گفت منم بهر تو غمخوارترین

چه دل آزارترین شد چه دل آزارترین

نه همین سردی و بیگانگی از حد گذراند

نه همین در غمت اینگونه نشاند

با تو چون دشمن دارد سر جنگ

دل دیوانه تنها دل تنگ

ناله از درد مکن

آتشی را که در آن زیسته ای سرد مکن

با غمش باز بمان

سرخ رو با ش ازین عشق و سرافراز بمان

راه عشق است که همواره شود از خون رنگ

دل دیوانه تنها دل تنگ



 
 
تسلسل در عشق مجاز است 340
نویسنده : vague - ساعت ۱:۳٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٢/۱٦
 

 

و باز به تو برمی گردم

تسلسل در عشق مجاز است

که بروم

بخاطر فراموش کردنت

با کسی ملاقات کنم

و نتوانم

نتوانم و برگردم

مثل قطاری که از ریل خارج می شود

تمام آدم‌های ذهنم را خالی کنم

و بعد بنشینم

پای درددل لکوموتیوران خواب آلوده‌ای

که دلش برای تو پر می کشد


 
 
و در راه است یک اردیبهشت از بغض های خیس و بارانی 329
نویسنده : vague - ساعت ٥:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٢/۱
 

و در راه است یک اردیبهشت از بغض های خیس و بارانی

کنارش کوله باری از غزل هایی، پر از حسِ پریشانی

و غم هایی بزرگ از یک بغل دلواپسی، از راه طولانی

و شاید عشق، یک احساسِ نابِ سوختن در راهِ عرفانی

قدم برداشتن بر روی ریلِ وسوسه، یک راه شیطانی

موازی بودنِ در راه زهد و کفر و ایمان و مسلمانی

و گهگاهی کمی کودک شدن، یک التماسِ پاکِ روحانی

کمی با شیطنت از عشق نالیدن، سرودن شعرِ عریانی

تمام دفتر شعرم غزل های شبانه، خیس از این اشکِ پنهانی

به امید وصالش شعر گفتن اندر این مضمون طوفانی

شکایت از دو چشمان تو؟ من؟ الله اکبر! نه! نمی گویم

و در راه است یک اردیبهشت از بغض های خیس و بارانی

 


 
 
شبیه شعر، شبیه غزل، ظریف شدی 328
نویسنده : vague - ساعت ۱:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۱/۱٩
 

 

شبیه شعر، شبیه غزل، ظریف شدی

برای قافیه‌ی من، شبی ردیف شدی

شبیه خواب دمِ صبح، مثل ابری دور

شبیه سبزه‌ی باران‌زده لطیف شدی

حریف عشق تو من نیستم، تویی بانو

که در لباس غزل بر خودت حریف شدی

نه مثل خواب بخارا، نه مثل خاک بهشت

نه مثل، نه، که بسی بیشتر ظریف شدی

قشنگ‌تر شدی ای روح محض، در باران

علی‌الخصوص که از گِل کمی کثیف شدی

زمین مهمل اگر آسمان زیبا شد

تو فعل ربطیِ این مُسند سخیف شدی

در این زمانه که عشق از شرافت افتاده

مثال جالب یک عاشق شریف شدی

هم اعتبار جدیدی به عشق بخشیدی

و هم کسادی بازار بند کیف شدی

همیشه قابل تشخیصی ای همیشه فصیح

اگر شدید شدی یا اگر خفیف شدی

و این اشاره به یک شعر تازه است که تو

برای خاتمه‌ی این غزل ردیف شدی



 
 
مستی نه از پیاله نه از خم شروع شد 327
نویسنده : vague - ساعت ۱:٤۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۱/۱٩
 

مستی نه از پیاله نه از خم شروع شد

از جادة سه‌شنبه شب قم شروع شد

آیینه خیره شد به من و من به‌ آیینه

آن قدر خیره شد که تبسم شروع شد

خورشید ذره‌بین به تماشای من گرفت

آنگاه آتش از دل هیزم شروع شد

وقتی نسیم آه من از شیشه‌ها گذشت

بی‌تابی مزارع گندم شروع شد

موج عذاب یا شب گرداب؟! هیچ یک

دریا دلش گرفت و تلاطم شروع شد

از فال دست خود چه بگویم که ماجرا

از ربنای رکعت دوم شروع شد

در سجده توبه کردم و پایان گرفت کار

تا گفتم السلام علیکم ... شروع شد

 


 
 
نرم نرمک می رسد اینک بهار 326
نویسنده : vague - ساعت ٧:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۱٢/٢٤
 

 

بوی باران بوی سبزه بوی خاک

شاخه های شسته باران خورده پاک

آسمان آبی و ابر سپید

برگهای سبز بید

عطر نرگس رقص باد

نغمه شوق پرستو های شاد

خلوت گرم کبوترهای مست

نرم نرمک می رسد اینک بهار

خوش به حال روزگار

خوش به حال چشمه ها و دشت ها

خوش به حال دانه ها و سبزه ها

خوش به حال غنچه های نیمه باز

خوش به حال دختر میخک که می خندد به ناز

خوش به حال جام لبریز از شراب

خوش به حال آفتاب

ای دل من گرچه در این روزگار

جامه رنگین نمی پوشی به کام

باده رنگین نمی نوشی ز جام

نقل و سبزه در میان سفره نیست

جامت از آن می که می باید تهی است

ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم

ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب

ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار

گر نکویی شیشه غم را به سنگ

هفت رنگش میشود هفتاد رنگ

 


 
 
مرغ آمین دردآلودی ست کاواره بمانده 325
نویسنده : vague - ساعت ٦:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۱۱/٢۸
 

 

مرغ آمین دردآلودی ست کاواره بمانده

رفته تا آنسوی این بیدادخانه

بازگشته رغبتش دیگر ز رنجوری نه سوی آب و دانه.

نوبت روز گشایش را

در پی چاره بمانده

می شناسد آن نهان بین نهانان، گوش پنهان جهان دردمند ما

جوردیده مردمان را

با صدای هر دم آمین گفتنش، آن آشنا پرورد

می دهد پیوندشان در هم

میکند از یأس خسران بار آنان کم

می نهد نزدیک با هم، آرزوهای نهان را

بسته در راه گلویش او

داستان مردمش را

رشته در رشته کشیده، فارغ از هر عیب کاو را بر زبان گیرند

بر سر منقار دارد رشته ی سر در گمش را

او نشان از روز بیدار ظفرمندیست

با نهان تنگنای زندگی دست دارد

از عروق زخمدار این غبار آلوده ره تصویر بگرفته

از درون استغاثه های رنجوران

در شبانگاهی چنین دلتنگ، می آید نمایان

وندر آشوب نگاهش خیره بر این زندگانی

که ندارد لحظه ای از آن رهایی

می دهد پوشیده، خود را بر فراز بام مردم آشنایی

رنگ می بندد

شکل می گیرد

گرم می خندد

بالهای پهن خود را بر سر دیوارشان می گستراند

چون نشان از آتشی در دود خاکستر

می دهد از روی فهم رمز درد خلق

با زبان رمز درد خود تکان در سر

وز پی آنکه بگیرد ناله های ناله پردازان ره در گوش

از کسان احوال می جوید

چه گذشته ست و چه نگذشته ست

سر گذشته های خود را هر که با آن محرم هشیار می گوید

داستان از درد می رانند مردم

در خیال استجابت های روزانی

مرغ آمین را بدان نامی که هست می خوانند مردم

زیر باران نواهایی که می گویند

باد رنج ناروای خلق را پایان

و به رنج ناروای خلق هر لحظه می افزاید

مرغ آمین را زبان با درد مردم می گشاید

بانگ بر می دارد:

آمین

باد پایان رنج های خلق را با جانشان در کین

و ز جا بگسیخته شالوده های خلق افسای

و به نام رستگاری دست اندر کار

و جهان سرگرم از حرفش در افسون فریبش

خلق می گویند:

آمین

در شبی اینگونه با بیدادش آیین

رستگاری بخش، ای مرغ شباهنگام، ما را

و به ما بنمای راه ما بسوی عافیتگاهی

هر که را، ای آشنا پرور ببخشا بهره از روزی که می جوید

رستگاری روی خواهد کرد

و شب تیره، بدل با صبح روشن گشت خواهد، مرغ میگوید

خلق می گویند:

اما آن جهانخواره

آدمی را دشمن دیرین، جهان را خورد یکسر

مرغ می گوید

در دل او آرزوی او محالش باد

خلق می گویند:

اما کینه های جنگ ایشان در پی مقصود

همچنان هر لحظه می کوبد به طبلش.»

مرغ می گوید:

زوالش باد

باد با مرگش پسین درمان

ناخوشی آدمی خواری

وز پس روزان عزت بارشان

باد با ننگ همین روزان نگونساری

خلق می گویند:

اما نادرستی گر گذارد

ایمنی گر جز خیال زندگی کردن

موجبی از ما نخواهد و دلیلی بر ندارد

ور نیاید ریخته های کج دیوارشان

بر سر ما بار زندانی

و اسیری را بود پایان

و رسد مخلوق بی سامان به سامانی

مرغ می گوید:

جدا شد نادرستی

خلق می گویند:

باشد تا جدا گردد

مرغ می گوید:

رها شد بندش از هر بند، زنجیری که برپا بود

خلق می گویند:

باشد تا رها گردد

 


 
 
عشوه کن! اعجاز را در سحر و جادویت بریز 324
نویسنده : vague - ساعت ٥:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۱۱/٧
 

 

عشوه کن! اعجاز را در سحر و جادویت بریز

زخمی ام کن! شوکران در نوشدارویت بریز

نوزده سال است در من لشکری مبهوت توست

پس فنون رزم را در طرح ابرویت بریز

میرعمادی را دچار خط لب هایت کن و

راز نستعلیق را در پیچش مویت بریز

گیسوانت را پریشان کن میان شعرهام

قرن ها شعر دری از لای گیسویت بریز

جنگل بیچاره در پای غرورت سوخت، شیر

پس غرورت را به پای بچه آهویت بریز


 
 
ردِ انگشتِ تو بر سینه‌ی سیب است هنوز 323
نویسنده : vague - ساعت ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/۱٠/۳٠
 

 

روز میلاد من است آمده‌ام دست کشم

به سر و گوشِ عرق کرده‌ی دنیای خودم

قول دادم که در این شعر فقط من باشم

تا خودم با همه خود باشم و تنهای خودم

ردِ انگشتِ تو بر سینه‌ی سیب است هنوز

من غلط کرده و مغضوبِ خداوند شدم

بعد از آن هم که تو با سنگ زدی شیشه شکست

من خریدارِ تن و جای کمربند شدم

شک نکن بی‌من از این ورطه گذر خواهی کرد

به نشانی که نماند از بدنم فکر نکن

من که از منطق و دستورِ حقیقت گفتم

به مضامینِ مَجازیِ تنم فکر نکن

باز با این همه هروقت غمی شِیهه کشید

من همین نبشِ چنار و چمنم،فکر نکن

قول دادم که در اندیشه‌ی خود حبس شوم

دل به بالا و بلندای خیالی ندهم

دوست دارم که خودم پشت خودم باشم و بس

به تنِ هیچ عقابی پَر و بالی ندهم

تو که رفتی پیِ تاب و طپش رود، برو

به قدم‌های اسیرِ لجنم فکر نکن

من به دستان خودم گورِ خودم را کندم

به پذیرایی و دفن و کفنم فکر نکن

من محالم،تو به ممکن شدنم فکر نکن

و به آلودگیِ پیرهنم فکر نکن

گرچه رو زخمی‌ام و دست‌کج و تند زبان

به سر و صورت و دست و دهنم فکر نکن

تو که از منزلِ منقل تبر آوردی باز

هی به آیا بزنم یا نزنم فکر نکن

بختِ نامرد بزن بد به دلت راه نده

به غم‌انگیزیِ فرزند و زنم فکر نکن

نفسی تازه کن و اره بکِش،شاخه بریز

به غمِ جوجه کلاغی که منم فکر نکن

شک نکن بی‌من از این ورطه گذر خواهی کرد

به نشانی که نماند از بدنم فکر نکن

من که از منطق و دستورِ حقیقت گفتم

به مضامینِ مَجازیِ تنم فکر نکن

باز با این همه هر وقت غمی شیهه کشید

من همین نبشِ چنار و چمنم،فکر نکن

یا که خاکی به سرِ آینه‌ی بکر کنید

یا از اینجا به غبارِ سخنم فکر کنید

شانه بر شانه‌ی هم پشت به هم ساییدند

خرده شن‌ها صف و صف پشت هم انبوه شدند

مثل واگیرترین حادثه دورم کردند

قطعه‌های بدنم بافتی از کوه شدند

قد کشیدم سرِ دوشم به لبِ ابر رسید

سر برآوردم و دیدم که چقدر الوندم

عهد کردم که اگر پای کسی فتحم کرد

قامتش را سرِ سبابه‌ی خود می‌بندم

عهد کردم که اگر دست کسی لمسم کرد

کولیِ دشت شوم معرکه آغاز کنم

در دلم آهنِ تَف‌دیده‌ی بسیاری هست

وای ازآن دَم که بخواهم دهنی باز کنم

آنچنان مست کنم روح بچرخد در من

آنچنان نعره زنم سقفِ زمین چاک شود


 
 
چشم بستم، بسترم آتش گرفت 321
نویسنده : vague - ساعت ۱٠:۱٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/۱٠/٢٥
 

 

ناگهان دیدم سرم آتش گرفت

سوختم، خاکسترم آتش گرفت

چشم وا کردم سکوتم آب شد

چشم بستم، بسترم آتش گرفت

در زدم، کس این قفس را وا نکرد

پر زدم، بال و پرم آتش گرفت

از سرم خواب زمستانی پرید

آب در چشم ترم آتش گرفت

حرفی از نام تو آمد بر زبان

دست هایم، دفترم، آتش گرفت

 


 
 
از خانه بیرون بیا تا زیبا شود این شهر 319
نویسنده : vague - ساعت ٤:٠٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٩/۱٢
 

 

از خانه بیرون بیا تا زیبا شود این شهر

تا درخت‌های دودگرفته‌ی خیابانِ پهلوی سابق

دوباره جوانه بزنند

و جوی‌های لب‌ریز بطری‌های خالی آب معدنی

از نو

طعمِ شیرین آبِ قنات را تجربه کنند

تا آبی شود این آسمانِ خاکستری

و تابلوهای نمایش‌گرِ آلوده‌گی هوا

از خوشی به رقص در بیایند

از خانه بیرون بیا

بگذار نیمکت‌های آن پارک قدیمی

با یک‌دیگر به جنگ برخیزند

تا تو قهرمانشان را انتخاب کنی برای نشستن 

بگذار کودکان پشتِ چراغ قرمز‌ها

تمام اسفندهاشان را در آتش بریزند

از شوقِ آمدنت

بگذار فواره‌های تمام میدان‌ها دوباره قد بکشند

و در تک تکِ کوچه‌ها

بوی گل‌سرخ بپیچد

بی‌تو این شهر متروک است

و تنها کلاغ‌های خاکستری

آسمانش را هاشور می‌زنند

شهر و دیاری که بر دو پا راه می‌روی

و مرزهای وطنم

از عطرِ نفس‌های تو آغاز می‌شود

از خانه بیرون بیا تا خلاصم کنی

از تبعید در شهری

که زادگاهِ من است


 
 
من چشم به راه چه کسی بمانم 318
نویسنده : vague - ساعت ۸:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۸/۱٩
 

 

قول بده که خواهی آمد

اما هرگز نیا

اگر بیایی

همه چیز خراب میشود

دیگر نمیتوانم

اینگونه با اشتیاق

به دریا و جاده خیره شوم

من خو کرده ام

به این انتظار

به این پرسه زدن ها

در اسکله و ایستگاه

اگر بیایی

من چشم به راه چه کسی بمانم

 


 
 
حکایت باران بی‌امان است 317
نویسنده : vague - ساعت ٧:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۸/۱٩
 

 

حکایت باران بی‌امان است

این گونه که من

دوستت می‌دارم

شوریده‌وار و پریشان باریدن

بر خزه‌ها و خیزاب‌ها

به بی‌راهه و راه‌ها تاختن

بی‌تاب، بی‌قرار

دریایی جُستن

و به سنگچین باغ بسته دری سر نهادن

و تو را به یاد آوردن

حکایت بارانی بی‌قرار است

این گونه که من دوستت می‌دارم

 


 
 
حتی اگر نباشی، می‌آفرینمت 316
نویسنده : vague - ساعت ٥:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٧/٢۸
 

 

می‌خواهمت چنان که شب خسته خواب را

می‌جویمت چنان که لب تشنه آب را

محو توام چنان که ستاره به چشم صبح

یا شبنم سپیده‌دمان آفتاب را

بی‌تابم آنچنان که درختان برای باد

یا کودکان خفته به گهواره تاب را

بایسته‌ای چنان که تپیدن برای دل

یا آنچنان که بال پریدن عقاب را

حتی اگر نباشی، می‌آفرینمت

چونانکه التهاب بیابان سراب را

ای خواهشی که خواستنی تر ز پاسخی

با چون تو پرسشی چه نیازی جواب را



 
 
زمین را عاشقت کردی، هوا را عاشقت کردی 315
نویسنده : vague - ساعت ٦:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٧/٢٧
 

 

زمین را عاشقت کردی، هوا را عاشقت کردی

و هر چه بود بین این دو تا را عاشقت کردی

گِلت وقتی که حاضر شد خدا لبخند زد، یعنی

ز بس زیبا شدی حتی خدا را عاشقت کردی

به خود می بالم از عشقت ولی همواره می پرسم:

چه در ما یافتی آیا که ما را عاشقت کردی؟!

نه تنها من، نه تنها او، نه تنها شاعران، حتی

غزل را، بیت ها را، واژه ها را عاشقت کردی

سپس عشق تو از واژه به قلب ساز ناخن زد

و بعد از آن دور می فا س لا را عاشقت کردی

به وقت خواندنت بی اختیار از بغض لبریزم

تو حتی بغض را، حتی صدا را عاشقت کردی

 


 
 
ساقیا! ته استکانهایت نمی گیرد مرا 314
نویسنده : vague - ساعت ۱۱:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٧/۱۳
 

 

پهن کن هرجا که خواهی, هرچه میدانی بیار

صندلی ها را بچین و میز میزانی بیار

تا خرابی های حالم را نبینی زود باش

در قفس ها از ردیف شعر, دیوانی بیار

جلد جلد بوعلی را امتحان کردم نشد

نسخه ای از نو برای عشق درمانی بیار

منظره بد نیست اما تا که اعیانی شود

با خودت یک پنجره، منقوش تیفانی بیار

در مرام مکتب ما نیست هرگز تک خوری

شهر را دعوت کن و با خویش مهمانی بیار

جام اول را به نام حق بریزو, مزه ای

تا فرو بنشاند آفات پریشانی بیار

مزه ی من بوسه ی دلدار بود و...

بی خیال، دور دوم را به نام ترک حیوانی بیار

تا بگیراند مرا درجام شعری هم بخوان

دوره کن با نیت اتباع کیهانی بیار

ترمه و اطلس بپوشان شهر را , سعدی بخوان

می برای پیر تا طفل دبستانی بیار

کوچه های روشن "شهنامه" را چرخی بزن

عشق تورانی بده, ماه سمنگانی بیار

سال ها زندانی این خلق هستم سالهاست

بیتی از حبسیه های سعدسلمانی بیار

ساقیا! ته استکانهایت نمی گیرد مرا

لطف کن از دور بعدی پیک لیوانی بیار

نه شراب روس میخواهم نه جنس ارمنی

از همین سگ مزه های تلخ ایرانی بیار

شست پایم را تکانی داد اما ساقیا

پیک سنگینی که دارد بار هذیانی بیار

یار ترکم کرده و دنیا فراموشم بریز !

دیده ام با دیگرانش وقت عریانی ... بیار

پیک ها را بعد از این لبریز و مرد افکن بزن

بیت ها را پشت آن سنگین و طوفانی بیار

از دل معشوق یخ برگیر و در پیمانه کن

سوختم ساقی دو گیلاس زمستانی بیار

مزه ی مردانگی خاک است, از خاک درش

با نم خونم خمیری تازه کن نانی بیار

هر که با ما یار شد افتاد در آزار ما

نا رفیق نا به کار نامسلمانی

بیار ساقیا از تشنگی کف کرده ام کاری بکن

کف به کف بر من بیفشان, دورحیرانی بیار

کم فروشی باچنین رطل گران شایسته نیست

حرف بسیاری بزن, قول فراوانی بیار

صنعت بیدل بخوان, با رقص در آب عدم

دم به دم در دری, لعل بدخشانی بیار

شهر را با ضرب چکش های آهنگر بچرخ

پرچمی دیگر بنا کن, کاوه ای ثانی بیار

تا که از جنس جهان پاکم کنی, ابری بکش

با دم اردیبهشتی, آب نیسانی بیار

تا بیآویزم جهان را و, نیآمیزم به آن

از طناب غیرت خود, "بندتنبانی" بیار

خسته ام از زندگی ساقی دخیلت می شوم

دور آخر را به زهر آمیزو،  پنهانی بیار


 
 
دلتنگم و با هیچکسم میل سخن نیست 313
نویسنده : vague - ساعت ٥:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٧/۱٢
 

 

دلتنگم و با هیچکسم میل سخن نیست

کس در همه آفاق به دلتنگی من نیست

گلگشت چمن با دل آسوده توان کرد

آزرده دلان را سر گلگشت چمن نیست

از آتش سودای تو و خار جفایت

آن کیست که با داغ نو و ، ریش کهن نیست

بسیار ستمکار و بسی عهد شکن هست

اما به ستمکاری آن عهد شکن نیست

در حشر چو بینند بدانند که وحشیست

آنرا که تنی غرقه به خون هست و کفن نیست



 
 
عزم آن دارم که امشب نیم مست 312
نویسنده : vague - ساعت ۱٢:٠۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٦/۳۱
 

 

عزم آن دارم که امشب نیم مست

پای کوبان کوزهٔ دردی به دست

سر به بازار قلندر در نهم

پس به یک ساعت ببازم هرچه هست

تا کی از تزویر باشم خودنمای

تا کی از پندار باشم خودپرست

پردهٔ پندار می‌باید درید

توبهٔ زهاد می‌باید شکست

وقت آن آمد که دستی بر زنم

چند خواهم بودن آخر پای‌بست

ساقیا در ده شرابی دلگشای

هین که دل برخاست غم در سر نشست

تو بگردان دور تا ما مردوار

دور گردون زیر پای آریم پست

مشتری را خرقه از سر برکشیم

زهره را تا حشر گردانیم مست

پس چو عطار از جهت بیرون شویم

بی جهت در رقص آییم از الست



 
 
ﻣﺜﻞ ﻣﺠﻨﻮﻧﯽ ﮐﻪ ﻟﯿﻠﯽ ﺩﺭ ﺩﻟﺶ ﺑﺎﺷﺪ ﻭﻟﯽ 311
نویسنده : vague - ساعت ۱۱:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٦/٢٢
 

 

ﺧﺴﺘﻪ ﺍﻡ ﻣﺜﻞ ﺯﻧﯽ ﺍﺯ ﺷﺎﻋﺮﯼ ﺷﻮﻫﺮﺵ

ﻣﺜﻞ ﻣﺮﺩﯼ ﻣﺎﻧﺪﻩ ﺩﺭ ﺍﺣﻘﺎﻕ ﺣﻖ ﻫﻤﺴﺮﺵ

ﻣﺜﻞ ﻣﺠﻨﻮﻧﯽ ﮐﻪ ﻟﯿﻠﯽ ﺩﺭ ﺩﻟﺶ ﺑﺎﺷﺪ ﻭﻟﯽ

ﺷﻮﺭ ﺷﯿﺮﯾﻦ ﻧﺎﮔﻬﺎﻥ ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ ﺑﺎﺷﺪ ﺩﺭ ﺳﺮش

ﺧﺴﺘﻪ ﺍﻡ، ﭼﻮﻥ ﺷﺎﻋﺮ ِ ﺍﺯ ﺷﻌﺮ ﺧﻨﺠﺮ ﺧﻮﺭﺩﻩ ﺍﯼ

ﮐﻪ ﺩﻫﺎﻥ ﻭﺍ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﺎﺷﺪ ﺯﺧﻢ ﻫﺎﯼ ﺩﻓﺘﺮﺵ

ﺧﺴﺘﮕﯽ ﺩﺍﺭﺩ، ﻧﺪﺍﺭﺩ؟

ﺍﯾﻨﮑﻪ ﻋﻄﺮﺕ ﻫﺴﺖ ﻭ ﺑﺎﺯ

ﻫﺮﭼﻪ ﻣﯽ ﮔﺮﺩﺩ ﻧﻤﯽ ﺑﯿﻨﺪ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺩﻭﺭ ﻭ ﺑﺮﺵ

ﺳﻤﺘﯽ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺷﻬﺮ ﺑﺎﺭﺍﻥ ﺩﯾﺪﻩ ﭘﯿﺪﺍﯾﺖ ﺷﺪ ﻭ

ﺳﻤﺖ ﺩﯾﮕﺮ ﮔﻢ ﺷﺪﯼ ﺩﺭ ﭘﺸﺖ ﭼﺸﻤﺎﻥ ﺗﺮﺵ

ﺍﺯ ﺧﯿﺎﺑﺎﻥ ﻫﺎﯼ ﺷﻬﺮ ﻻﺍﺑﺎﻟﯽ ﺧﺴﺘﻪ ﺍﻡ

ﺍﺯ ﺧﯿﺎﻧﺖ ﻫﺎﯼ ﻫﺮ ﺳﻤﺘﺶ ﺑﻪ ﺳﻤﺖ ﺩﯾﮕﺮﺵ

ﻣﺜﻞ ﺳﺮﺑﺎﺯﯼ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺟﻨﮓ ﺍﺳﺖ ﺑﺎ ﻣﻌﺸﻮﻗﻪ ﺍﺵ

ﺳﺮ ﺑﻪ ﺭﺍﻫﯽ ﺩﺍﺭﺩ ﻭ ﺟﺎ ﻣﺎﻧﺪﻩ ﺍﻣﺎ ﺑﺎﻭﺭﺵ

ﻻﺟِﺮَﻡ ﻓﺮﺟﺎﻡ ﺍﯾﻦ ﺟﺮﯾﺎﻥ ﻋﺸﻖ ﻭ ﻋﺎﺷﻘﯽ

ﺑﺴﺘﮕﯽ ﺩﺍﺭﺩ ﺑﻪ ﺟﻨﮓ ﻣﺮﺩ ﺑﺎ ﻫﻤﺴﻨﮕﺮﺵ

ﺧﺴﺘﻪ ﺍﻡ، ﻣﺜﻞ ِ، ﺷﺒﯿﻪِ، ﺧﺴﺘﻪ ﺍﻡ، ﺧﺴﺘﻪ، ﻫﻤﯿﻦ

ﺧﺴﺘﻪ ﺍﯼ ﺭﺍ، ﺧﺴﺘﮕﯽ ﺭﺍ، ﻓﺮﺽ ﮐﻦ، ﺧﺴﺘﻪ ﺗَـﺮَﺵ

 



 
 
پیش شراب چشم تو، باده کنار می‌رود 310
نویسنده : vague - ساعت ٦:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٦/٧
 

 

برای با تو بودنم راه ستاره رفته‌ام

هر سفرِ ثانیه را من به شماره رفته‌ام

هزار پنجره نگاه در انتظار ساختم

روحِ غرورِ مُرده را، در اشک خود شناختم

جان جوانیِ مرا، پیرِ ترانه کرده‌ای

زبان احساسِ مرا، تو عاشقانه کرده‌ای

اسم مرا صدا بزن، به قصه دعوتم بکن

به خواب روی شانه‌ات، بیا بدعادتم بکن

جان جوانیِ مرا، پیرِ ترانه کرده‌ای

زبان احساسِ مرا، تو عاشقانه کرده‌ای

مرا به خلوتت ببر، جان بده به نگاه من

ببوس تا پاک شود، در عشق تو گناه من

شبانه با نگاه تو، رنگ سپیده می‌شود

گل از تماشای رُخت، چه آبدیده می‌شود

پیش شراب چشم تو، باده کنار می‌رود

سَری که گرمِ عشقِ توست، به سمت دار می‌دود


 
 
به هوش بودم از اول که دل به کس نسپارم 309
نویسنده : vague - ساعت ٦:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٦/٧
 

 

هزار جهد بکردم که سر عشق بپوشم

نبود بر سر آتش میسرم که نجوشم

به هوش بودم از اول که دل به کس نسپارم

شمایل تو بدیدم نه صبر ماند و نه هوشم

حکایتی ز دهانت به گوش جان من آمد

دگر نصیحت مردم حکایتست به گوشم

مگر تو روی بپوشی و فتنه بازنشانی

که من قرار ندارم که دیده از تو بپوشم

من رمیده دل آن به که در سماع نیایم

که گر به پای درآیم به دربرند به دوشم

بیا به صلح من امروز در کنار من امشب

که دیده خواب نکردست از انتظار تو دوشم

مرا به هیچ بدادی و من هنوز بر آنم

که از وجود تو مویی به عالمی نفروشم

به زخم خورده حکایت کنم ز دست جراحت

که تندرست ملامت کند چو من بخروشم

مرا مگوی که سعدی طریق عشق رها کن

سخن چه فایده گفتن چو پند می‌ننیوشم

به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل

و گر مراد نیابم به قدر وسع بکوشم



 
 
شروع عشق شیرین است، بعدش دردسر دارد 308
نویسنده : vague - ساعت ٧:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٥/۱٠
 

 

دو چشمت از عسل لبریز و لب هایت شکر دارد

بیا، هرچند می گویند: شیرینی ضرر دارد

زدم دل را به حافظ، دیدم او امشب برای من

"لبش می بوسم و در می کشم می" در نظر دارد

پریشان است و افسون و هوس در چشم او جمع است

پری‌ رو از پریده‌ رنگ، آخر کی خبر دارد

اگرچه مثل نرگس نیست چشمش سخت بیمار است

کمر چون مو ندارد او، ولی مو تا کمر دارد

لبش شیرین و حرفش تلخ و چشمش مست و قلبش سنگ

درشت و نرم را آمیخته با خیر و شر دارد

به یاد اولین بیت از کتاب خواجه افتادم

شروع عشق شیرین است، بعدش دردسر دارد

 


 
 
دلی سربلند و سری سر به زیر 307
نویسنده : vague - ساعت ٥:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٥/٤
 

 

سرا پا اگر زرد و پژمرده‌ایم

ولی دل به پاییز نسپرده‌ایم

چو گلدان خالی لب پنجره

پر از خاطرات ترک خورده‌ایم

اگر داغ دل بود ما دیده‌ایم

اگر خون دل بود ما خورده‌ایم

اگر دل دلیل است آورده‌ایم

اگر داغ شرط است ما برده‌ایم

اگر دشنه دشمنان، گردنیم

اگر خنجر دوستان، گرده‌ایم

گواهی بخواهید: اینک گواه

همین زخم‌هایی که نشمرده‌ایم

دلی سربلند و سری سر به زیر

از این دست عمری به سر برده‌ایم

 


 
 
با تو حال خوش و احوال پریشان خوب است 306
نویسنده : vague - ساعت ٧:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٤/٢٤
 

 

زیر باران بنشینیم کـه باران خوب است

گم شدن با تو در انبوه خیابان خوب است

با تو بی تابی و بی خوابی و دل مشغولی

با تو حال خوش و احوال پریشان خوب است

روبرویم  بنشین  و  غزلی  تازه  بخوان

اندکی بوسه پس از شعر فراوان خوب است

موی ِ خود وا کن و بگذار به رویت برسم

گاه گاهی گذر از کفر به ایمان خوب است

شب ِ خوبی ست، بگو حال ِ زیارت داری

مستی جاده ی گیلان به خراسان خوب است

نم نم نیمه شب و نغمه ی عبدالباسط

زندگی با تو، کنار تو،به قرآن خوب است



 
 
غرض رنجیدن ما بود از دنیا که حاصل شد 305
نویسنده : vague - ساعت ٧:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٤/٢٠
 

 

به‌تنهایی گرفتارند مشتی بی‌پناه اینجا

مسافرخانه رنج است یا تبعیدگاه اینجا

غرض رنجیدن ما بود از دنیا که حاصل شد

مکن ای زندگی عمر مرا دیگر تباه اینجا

برای چرخش این آسیاب کهنه دل سنگ

به خون خویش می‌غلتند خلقی بی‌گناه اینجا

نشان خانه خود را در این صحرای سردرگم 

بپرس از کاروان هایی که گم کردند راه اینجا

اگر شادی سراغ از من بگیرد جای حیرت نیست

نشان می‌جوید از من تا نیاید اشتباه اینجا

تو زیبایی و زیبایی در اینجا کم گناهی نیست

هزاران سنگ خواهد خورد در مرداب ماه اینجا



 
 
سکوت کن که فقط دست ها به حرف درآیند 304
نویسنده : vague - ساعت ٧:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٤/٢٠
 

 

بگیر دست مرا تا تب تو را بسرایم

تو را تپنده تر ازنبضواژه ها بسرایم

نپرس تازه چه داری

که هر دقیقه

که هر آن

بگیر دست مرا و بخواه تا بسرایم

مرا به قلب خود، این متن نا نوشته ببر

تا

نه از حواشی

از قلب ماجرا بسرایم

زبان دست صمیمی است، ای زبان صمیمی

بخواه از تو

ببخشید

از شما بسرایم

سکوت کن که فقط دست ها به حرف درآیند

که از زبان غریبان آشنا بسرایم

چه بارها به یقین میرسم که باید از این پس

در این زمانه ی کر، شعر بی صدا بسرایم

چه بارها به خودم گفته ام که:

شاعر ساده

چرا، چرا، به هزاران چرا، چرا بسرایم

و سال هاست که به خود پاسخینمی دهم ای دست

که روزی از تو که حس می کنی مرا بسرایم


 
 
شک ندارم که به معراج مرا خواهند بُرد 303
نویسنده : vague - ساعت ٧:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٤/٢٠
 

 

هم چو پروانه که با شمع مقابل شده است

بارها سوخته است این دل اگر دل شده است

ترسم از روز جزا نیست که در این دنیا

اتشِ عشقِ تو بت قهرِ تو کامل شده است

بی نیاز است ز هر ترجمه و تفسیری

سوره ی اشک که از چشم تو نازل شده است

شک ندارم که به معراج مرا خواهند بُرد

ان نمازم که به لبخند تو، باطل شده است

از کرامات تو بودست اگر میبینم

سائلی یک شبه حلال مسائل شده است

ورنه در مزرعه ی عشق، پس از عمری رنج

رسم این است ندانیم چه حاصل شده است

 

 


 
 
من آن مستم که در می‌خانه‌ای از دست خواهد رفت 302
نویسنده : vague - ساعت ٧:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٤/٢٠
 

 

تو را آن گونه می‌خواهم که باغی باغبانش را

شبیه مادر پیری که می‌بوسد جوانش را

تو را در یک شب بارانی غمگین سرودم که

نمی‌دانم زمانش را، نمی‌یابم مکانش را

من آن سرباز دلتنگم، که با تردید در میدان

برای هیچ و پوچ از دست خواهد داد جانش را

پریشانم شبیه پادشاهی خفته در بستر

که بالای سرش می‌بیند امشب دشمنانش را

تو در تقویم من روزی نوشتی دوستت دارم

از آن پس بارها گم کرده‌ام فصل خزانش را

پرستویی که با تو هم قفس باشد نمی‌ ترسد

بدزدند آب و نانش را، بگیرند آسمانش را

تو ماهی باش تا دریا برقصد موج بردارد

تو آهو باش تا صیاد بفروشد کمانش را

من آن مستم که در می‌خانه‌ای از دست خواهد رفت

اگر دستان تو پر کرده باشد استکانش را

 


 
 
تا تو مراد من دهی کشته مرا فراق تو 301
نویسنده : vague - ساعت ٦:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٤/٢٠
 

 

بس که جفا ز خار و گل دید دل رمیده‌ام

همچو نسیم از این چمن پای برون کشیده‌ام

شمع طرب ز بخت ما آتش خانه‌سوز شد

گشت بلای جان من عشق به جان خریده‌ام

حاصل دور زندگی صحبت آشنا بود

تا تو ز من بریده‌ای من ز جهان بریده‌ام

تا به کنار بودیَم بود به جا قرار دل

رفتی و رفت راحت از خاطر آرمیده‌ام

تا تو مراد من دهی کشته مرا فراق تو

تا تو به داد من رسی من به خدا رسیده‌ام

چون به بهار سر کند لاله ز خاک من برون

ای گل تازه یاد کن از دل داغ دیده‌ام

یا ز ره وفا بیا یا ز دل رهی برو

سوخت در انتظار تو جان به لب رسیده‌ام



 
 
دو زن داشتم از دو تا مرد که 300
نویسنده : vague - ساعت ٥:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٤/۱
 

 

دو زن داشتم از دو تا مرد که

دو تا گریه ی تحت پیگرد که

دو تا خواب ِ آماده ی پا شدن

شبی گم در آغوش ِ پیدا شدن

یکی خسته از آنچه بود و نبود

سفیدی سیگار با طعم دود

سفیدی کاغذ به سرخوردگی

سفیدی قرصی در افسردگی

بریده شده از تمام ِ خوشی

سفیدی صورت پس از خودکشی

سفیدی یک نامه ی ناتمام

سفیدی زن، قاطی ِ دست هام

سفیدی یک گـَرد در وهم من

سقوطی در آغوش بی رحم من

زنی خسته از آنچه دید و ندید

سفید ِ سفید ِ سفید ِ سفید

یکی لذت ِ قبل ِ وابستگی

سیاهی شب در دل ِ خستگی

سیاهی بغض ِ کلاغی که نیست

فرو رفتن از باتلاقی که نیست

جنون در جنون از جنون، تابدار

سیاهی یک دامن چاکدار

تتن تن تتن در تنم در تنت

سیاهی یک خال بر گردنت

ذغالی که قرمز شده از عطش

سیاهی یک سایه در حرکتش

حضور ِ غریزی ِ بی اشتباه

سیاه ِ سیاه ِ سیاه ِ سیاه

دو زن داشتم توی یک قلب با

دو زن مثل دو قطب آهنربا

سه تا خواب ِ خوشبخت در تخت من

سه تا تخت در خواب خوشبخت من

سه غیرطبیعی ِ زیر ِ سرُم

سه دیوانه در عصر بمب و اتم

بدون «حسودی» و «مال کسی»

دو زن مثل پایان دلواپسی

دو زن داشتم توی یک خانه که

سه تا آدم ِ نیمه دیوانه که

سه تا حل شده در تن ِ دیگری

سه رؤیای ِ خوشبخت ِ خاکستری



 
 
یک مشت بغض و خاطره با عشق در جنگ است 289
نویسنده : vague - ساعت ٥:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٤/۱
 

 

شهر شلوغی که خودت را گم کنی تویش

شهری که هی زیر دماغت می زند بویش

خاموش، ته سیگارها افتاده هر سویش

دارد نگاهت می کند چشمان ترسویش

دیگر چرا غم می خوری؟ حالا که تهرانی

بر پشت بام خوابگاهم، ساعتِ 8 است

پیراهن و شلوار خیسم داخل طشت است

دنیایم از چیزی لزج انگار آغشته ست

چیزی که در من به زمان حال برگشته ست

هی فاطمه! از اینکه اینجایی پشیمانی

پشت طناب رخت ها با برج میلادم

مثل زنی که خواستی، بغضم ولی شادم

یک روسری ِ بی خیال ِ رفته بر بادم

رو شد تمام دست، با برگی که افتادم

پاییز هم خوب است با شب های بارانی

از بندهای شهر «تو» خود را می آویزم

چسبیده به یک گوشه ی دنیا همه چیزم

چسبیده ام به واقعاً «تو» با همه چیزم

دلتنگی ام را توی آغوش «تو» می ریزم

دیگر نباید «تو» مرا با شک بترسانی

یک مشت بغض و خاطره با عشق در جنگ است

تنهایی ام با غربت تهران هماهنگ است

نه! برنمی گردم به شهری که پر از سنگ است

هرچند مشهد هم دلش مثل دلم تنگ است

اما چه باید کرد با این شهر سیمانی


 
 
و ساده لوحی در خانه ی ما موروثی است 288
نویسنده : vague - ساعت ٥:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۳/۱
 

 

و ساده لوحی در خانه ی ما موروثی است 

پدر تار می زد 

و می گفت جهان به آواز زنده است 

برادرم برای جنگ نامه می نوشت:

"تمامش کنید ابله ها

مگر نمی بینید

انسان کشته می شود"

و من فکر می کنم 

خاور میانه را

شعر نجات می دهد

 


 
 
آن روزها رفتند 287
نویسنده : vague - ساعت ۸:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٢/۳٠
 

 

آن روزها رفتند

آن روزهای خوب

آن روزهای سالم سرشار

آن آسمان پر از پولک

آن شاخساران پر از گیلاس

آن خانه های تکیه داده در حفاظ سبز پیچکها به یکدیگر

آن بام های بادبادکهای بازیگوش

آن کوچه ها گیج از عطر اقاقی ها

آن روزها رفتند

آن روزهایی کز شکاف پلکهای من

آوازهایم ، چون حبابی از هوا لبریز ، می جوشد

چشمم به روی هر چه می لغزید

آنرا چو شیر تازه می نوشید

گوئی میان مردمکهایم

خرگوش ناآرام شادی بود

هر صبحدم با آفتاب پیر

به دشت های ناشناس جستجو می رفت

شبها به جنگل های تاریک فرو می رفت

آن روزها رفتند

آن روزهای برفی خاموش

کز پشت شیشه، در اتاق گرم

هر دم به بیرون خیره می گشتم

پاکیزه برف من، چون کرکی نرم

آرام می بارید

بر نردبام کهنه ی چوبی

بر رشتۀ سست طناب رخت

بر گیسوان کاجهای پیر

و فکر می کردم به فردا... آه

فردا

حجم سفید ِ لیز

با خش و خش چادر مادربزرگ آغاز میشد

و با ظهور سایه مغشوش او، در چارچوب در

که ناگهان خود را رها می کرد در احساس سرد نور

و طرح سرگردان پرواز کبوترها

در جامهای رنگی شیشه

فردا

گرمای کرسی خواب آور بود

من تند و بی پروا

دور از نگاه مادرم خط های باطل را

از مشق های کهنه ی خود پاک می کردم

چون برف می خوابید

در باغچه می گشتم افسرده

در پای گلدانهای خشک یاس

گنجشک های مرده ام را خاک می کردم

آن روزها رفتند

آن روزهای جذبه و حیرت

آن روزهای خواب و بیداری

آن روزها هر سایه رازی داشت

هر جعبۀ سربسته گنجی را نهان می کرد

هر گوشۀ صندوق خانه در سکوت ظهر

گوئی جهانی بود

هر کس ز تاریکی نمی ترسید

در چشمهایم قهرمانی بود

آن روزها رفتند

آن روزهای عید

آن انتظار آفتاب و گل

آن رعشه های عطر

در اجتماع ساکت و محجوب نرگس های صحرایی

که شهر را در آخرین صبح زمستانی

دیدار می کردند

آوازهای دوره گردان در خیابان دراز لکه های سبز

بازار در بوهای سرگردان شناور بود

در بوی تند قهوه و ماهی

بازار در زیر قدمها پهن میشد، کش می آمد

با تمام لحظه های راه می آمیخت

و چرخ میزد در ته چشم عروسکها

بازار مادر بود که میرفت با سرعت به سمت حجم های رنگی سال

و باز می آمد

با بسته های هدیه با زنبیل های پر

بازار باران بود که میریخت، که میریخت، که میریخت

آن روزها رفتند

آن روزهای خیرگی در رازهای جسم

آن روزهای آشنائی های محتاطانه با زیبایی رگهای آبی رنگ

دستی که با یک گل

از پشت دیواری صدا می زد

یک دست دیگر را

و لکه های کوچک جوهر، بر این دست مشوش

مضطرب، ترسان

و عشق

که در سلامی شرم آگین خویشتن را بازگو می کرد

در ظهرهای گرم دود آلود

ما عشقمان را در غبار کوچه می خواندیم

ما با زبان ساده ی گلهای قاصد آشنا بودیم

ما قلبهامان را به باغ مهربانی های معصومانه می بردیم

و به درختان قرض می دادیم

و توپ با پیغام های بوسه در دستان ما می گشت

و عشق بود آن حس مغشوشی که در تاریکی هشتی

ناگاه

محصورمان می کرد

و جذبمان میکرد

در انبوه سوزان نفس ها و تپش ها

و تبسم های دزدانه

آن روزها رفتند

آن روزها مثل نباتاتی که در خورشید می پوسند

از تابش خورشید پوسیدند

و گم شدند آن کوچه های گیج از عطر اقاقی ها

در ازدحام پر هیاهوی خیابانهای بی برگشت

و دختری که گونه هایش را

با برگهای شمعدانی رنگ میزد، آه

اکنون زنی تنهاست

اکنون زنی تنهاست



 
 
ما چون دو دریچه روبروی هم 286
نویسنده : vague - ساعت ۸:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٢/٢٢
 

 

ما چون دو دریچه روبروی هم

آگاه زهر بگو مگوی هم

هر روز سلام و پرسش و خنده

هر روز قرار روز آینده

عمر آینه بهشت، اما…آه

بیش از شب و روز تیر و دی کوتاه

اکنون دل من شکسته و خسته ست

زیرا یکی از دریچه ها بسته ست

نه مهر فسون، نه ماه جادو کرد

نفرین به سفر، که هر چه کرد او کرد

 


 
 
پس کی، کی از حال و هوای خانه غم پر 285
نویسنده : vague - ساعت ٦:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٢/٢۱
 

 

ای پیش پرواز کبوتر های زخمی

بابای مفقود الاثر! بابای زخمی

دور از تو سهم دختر از این هفته هم پر

پس کی، کی از حال و هوای خانه غم پر

تا یاد دارم برگی از تاریخ بودی

یک قاب چوبی روی دست میخ بودی

توی کتابم هر چه بابا آب می داد

مادر نشانم عکس توی قاب می داد

اینجا کنار قاب عکست جان سپردم

از بس که از این هفته ها سر کوفت خوردم

من بیست سالم شد هنوزم توی قابی

خوب یک تکانی لااقل مرد حسابی

یک بار هم از گیر و دار قاب رد شو

از سیم های خاردار قاب رد شو

برگرد تنها یک بغل بابای من باش

ها، یک بغل برگرد، تنها جای من باش

ای دست هایت آرزوی دستهایم

ناز و ادایم مانده روی دست هایم

شاید تو هم شرمنده یک مشت خاکی

یک مشت خاک بی نشان و بی پلاکی

عیبی ندارد خاک هم باشی قبول است

یک چفیه و یک ساک هم باشی قبول است!

تنها تلاشش انتظار است و سکوت است

پروانه ای که توی تار عنکبوت است

امشب عروسی می کنم جای تو خالی

پای قباله جای امضای تو خالی

 

ای عکس هایت روی زخم دل نمک پاش

یک بار هم  بابای  معلوم  الاثر  باش

 

 


 
 
به مژگان سیه کردی هزاران رخنه در دینم 284
نویسنده : vague - ساعت ٦:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٢/٢۱
 

 

به مژگان سیه کردی هزاران رخنه در دینم 

بیا کز چشم بیمارت هزاران درد برچینم 

الا ای همنشین دل که یارانت برفت از یاد 

مرا روزی مباد آن دم که بی یاد تو بنشینم 

جهان پیر است و بی‌بنیاد از این فرهادکش فریاد 

که کرد افسون و نیرنگش ملول از جان شیرینم 

ز تاب آتش دوری شدم غرق عرق چون گل 

بیار ای باد شبگیری نسیمی زان عرق چینم 

جهان فانی و باقی فدای شاهد و ساقی 

که سلطانی عالم را طفیل عشق می‌بینم 

اگر بر جای من غیری گزیند دوست حاکم اوست 

حرامم باد اگر من جان به جای دوست بگزینم 

صباح الخیر زد بلبل کجایی ساقیا برخیز 

که غوغا می کند در سر خیال خواب دوشینم 

شب رحلت هم از بستر روم در قصر حورالعین 

اگر در وقت جان دادن تو باشی شمع بالینم 

حدیث آرزومندی که در این نامه ثبت افتاد 

همانا بی‌غلط باشد که حافظ داد تلقینم


 
 
قلیان و چای قندپهلو فرصت تلخی ‌ست 283
نویسنده : vague - ساعت ۱٢:٥٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٢/٢٠
 

 

در کنج ایوان می‌گذارد خسته جارو را

در تشت می‌شوید دو تا جورابِ بدبو را

با دست‌های کوچکش هی چنگ پشتِ چنگ

پیراهن چرکِ برادرهای بدخو را

قلیان و چای قندپهلو فرصت تلخی ‌ست

شیرین کند کام پدر، این مرد اخمو را

هر شب پری‌های خیالش خواب می‌بینند

یک شاهزاده، ترک یک اسب سفید او را

یک روز می‌آیند زن‌ها کِل‌ کشان، خندان

داماد می‌بوسد عروس گیج کم‌ رو را

یک حلقه از خورشید هم حتی درخشان ‌تر

ای کاش مادر بود و می‌دید آن النگو را

او می‌رود با گونه‌هایی سرخ از احساس

یک زندگیِ تازه‌ ی گرم از تکاپو را

او زندگی را سال‌های بعد می‌فهمد

دستِ بزن را و زبانِ تند بدگو را

روحش کبود از رنج و جسمش آبرودار است

وقتی که با چادر، کبودی‌های اَبرو را

اما برای دخترش از عشق می‌گوید

از بوسه‌ ی عاشق که با آن هرچه جادو را

هرشب که می‌خوابند، دختر خواب می‌بیند

یک شاهزاده، ترک یک اسب سفید او را

 

 

 


 
 
رودی که می خشکد در او سودای طغیان نیست 282
نویسنده : vague - ساعت ٧:۱٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٢/۱٦
 

 

رودی که می خشکد در او سودای طغیان نیست

دور از تو حتی گریه کردن کاری آسان نیست

دارم به دوری از تو عادت می کنم کم کم

هر کس به دردی خو کند در فکر درمان نیست

وقتی عزیزی نیسـت تا باشد خریدارت

فرقی میان قصر مصر و چاه کنعان نیست

مانده ست بر دیوار قاب عکس تو هر چند

تندیسی از آقامحمدخان به کرمان نیست

خوارزم بعد از حمله ی چنگیز خان حتی

اندازه ی من بعدِ دیدار تو ویران نیست

همواره مفهوم عنایت نیسـت لبخندت

گاهی به غیر از سیل، دستآورد باران نیست

در بستر سیلاب وقتی خانه می سازی

روزی اگر ویران شود تقصیر طـوفان نیست

وقتی که نان کدخدا در دست میراب است

جایی برای رحم او بر زیردستان نیست

راه خودت را کج نکن با دیدنم از دور

آهوی وحشی از پلنـگ اینسان گریزان نیست

می گردی و چشمم به دنبــــال تو می گردد

خورشید از چشم زمین یک لحظه پنهان نیست

چشمم به گیلاس لبت وقتی که می افتد

دیگر زبان را جرأت "لعنت به شیطان" نیست

تو لطف شیطانی به آدم، سیب گندمگون

شیطان همیشه در پی اغوای انسان نیست

گیسو بیفشان بید نامجنون من در باد

بی گرده افشانی گلی پابند گلدان نیست

شاید جنون زیباترین عقل جهان باشد

هر کس که دیوانه ست، الزاما پریشان نیست

هر چند خاموشم ولی هرگز مپنداری

آتشفشان خفته دیگر فکر طغیان نیست

من عاشقم حتی اگر شاعر نمی بودم

اما بدون عشق، شاعر بودن آسان نیست


 
 
خانه دوست کجاست 281
نویسنده : vague - ساعت ٧:٤٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٢/۱٥
 

 

خانه دوست کجاست

در فلق بود که پرسید سوار 

از پس هجرت چندین ساله 

باز انگار سوار، نتوانست بیابد ره سرمنزل یار  

باز از من پرسید 

خانه دوست کجاست

رهگذر بودم و باخود گفتم 

پاسخش با سهراب: 

نرسیده به.. درخت

نگهم مکثی کرد

به درختی که دگر نیست و جایش انگار 

پایه ای سرد و بلند، که هدایت کند از دور پیام ما را

نرسیده به دکل

کوچه باغی که دگر نیست مگر ره گذری سرد و غریب 

باغ اما ز فزونی طلبی های زمانه خشک است  

ودرونش همه آوار بلندی رسته 

خوش به حالت سهراب 

کودکان هم امروز، مات و مبهوت تصاویر دروغین شده اند 

سخت محروم طراوت شده اند 

در سکوتی که درختان دارند، 

جای یک لانه گنجشگ چه خالی مانده،‌  

جای آن کودک سرشار از شوق 

کسی امروز به شوقی نرود روی درختی به تماشای طبیعت، افسوس 

وصداقت که چو برگی به زمین افتاده، 

آسمان هم گاهی، توی نقاشی ها، آبی و خوشرنگ است 

خانه دوست همین نزدیکی است 

لیک من گم شده ام 

ای سوار دیروز 

من کجا هستم، اول تو بگو

خوش به حالت سهراب.

 


 
 
درگیر تو بودم که نمازم به قضا رفت 279
نویسنده : vague - ساعت ٧:٠۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٢/٧
 

 

درگیر تو بودم که نمازم به قضا رفت

در من غزلی درد کشید و سر زا رفت

سجاده گشودم که بخوانم غزلم را

سمتی که تویی عقربه قبله نما رفت

در بین غزل نام تو را داد زدم ، داد

آنگونه که تا آن سر این کوچه صدا رفت

بیرون زدم از خانه یکی پشت سرم گفت

این وقت شب این شاعر دیوانه کجا رفت

من بودم و زاهد به دوراهی که رسیدیم

من سمت شما آمدم او سمت خدا رفت

با شانه شبی راهی زلفت شدم اما

من گم شدم و شانه پی کشف طلا رفت

در محفل شعر آمدم و رفتم و ... گفتند

ناخوانده چرا آمد و ناخوانده چرا رفت

می خواست بکوشد به فراموشی ات این شعر

سوزاندمش آنگونه که دودش به هوا رفت

 


 
 
شیر هرگز سر نمی‌کوبد به دیوار حصار 280
نویسنده : vague - ساعت ٧:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٢/۸
 

 

شیر هرگز سر نمی‌کوبد به دیوار حصار

من همان دیوانه ی دیروزم اما بردبار

می توانستم فراموشت کنم اما نشد

زندگی یعنی همین، جبری، به نام اختیار

مثل تو آیینه ای، من را نشان من نداد

بعد تو من ماندم و دیوارهای بی شمار

خوب یا بد، با جنون آنی ام سر می کنم

لحظه ای در قید و بندم، لحظه ای بی بند و بار

من سر ناسازگاری دارم  و چشمان تو

جذبه ای دارد که سر را می کشاند پای دار!

فرق دارد معنی تنهایـی و تنها شدن

کوه بی فاتح کجا و دشت های بی سوار

جای پایت را اگر چه برفها  پوشانده اند

جای زخمت ماند، شد آتشفشانی بی قرار

 

 


 
 
هرکس غم خود را داشت هر کس سر کارش ماند 278
نویسنده : vague - ساعت ۱:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٢/٦
 

 

لبخند مرا بس بود آغوش لهم می کرد

آن بوسه مرا میکشت لب منهدمم می کرد

آن بوسه و آن آغوش قتاله و مقتل بود

در سیر مرا کشتن این پرده اول بود

هرکس غم خود را داشت هر کس سر کارش ماند

من نشئه ی زخمی که یک شهر خمارش ماند

یا کنج قفس یا مرگ این بخت کبوتر هاست

دنیا پل باریکی بین بد و بدترهاست

ای بر پدرت دنیا آن باغ جوانم کو

دریاچه ی آرامم کوه هیجانم کو

بر آینه ی خانه جای کف دستم نیست

آن پنجره ای را که با توپ شکستم نیست

پشتم به پدر گرم و دنیا خود مادر بود

تنها خطر ممکن اطراف سماور بود



 
 
شده هرگز دلت مال کسی باشد که دیگر نیست 277
نویسنده : vague - ساعت ۱:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٢/٦
 

 

شده هرگز دلت مال کسی باشد که دیگر نیست

نگاهت سخت دنبال کسی باشد که دیگر نیست

برایت  اتفاق  افتاده در یک کافه‌ی ابری

ته فنجان تو فال کسی باشد که دیگر نیست

خوش و بش کرده‌ای با سایه‌ی دیوار وقتی که

دلت جویای احوال کسی باشد که دیگر نیست

چه خواهی کرد اگـر هر بار گوشی را که برداری

نصیبت بوق اشغال کسی باشد که دیگر نیست

حواس آسمانت پرت روی شیشه‌های مه

سکوتت جار و جنجال کسی باشد که دیگر نیست

شب سرد زمستانی تو هم لرزیده‌ای هر چند

به دور گردنت شال کسی باشد که دیگر نیست

تصـــور کن برای عیدهای رفته دلتنگـی

به دستت کارت پستال کسی باشد که دیگر نیست

شبیه ماهی قرمز به روی آب می‌مانی

که سین‌ات هفتمین سال کسی باشد که دیگر نیست

شود هر خوشه‌اش روزی شرابی هفتصدساله

اگر بغضت لگدمال کسی باشد که دیگر نیست

چه مشکل می‌شود عشقی که حافظ در هوای آن

الا یا ایها الحال کسی باشد که دیگر نیست

رسیدن سهم سیب آرزوهایت نخواهد شد

اگر خوشبختی‌ات کال کسی باشد که دیگر نیست



 
 
عید آمد و ما خانه ی خود را نتکاندیم 276
نویسنده : vague - ساعت ۸:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/۱/۱٧
 

 

عید آمد و ما خانه ی خود را نتکاندیم

گردی نستردیم و غباری نستاندیم

دیدیم که در کسوت بخت آمده نوروز

از بیدلی آن را ز در خانه براندیم

هر جا گذری غلغله ی شادی و شور است

ما آتش اندوه به آبی ننشاندیم

آفاق پر از پیک و پیام است، ولی ما

پیکی ندواندیم و پیامی نرساندیم

احباب کهن را نه یکی نامه بدادیم

و اصحاب جوان را نه یکی بوسه ستاندیم

من دانم و غمگین دلت، ای خسته کبوتر

سالی سپری گشت و ترا ما نپراندیم

صد قافله رفتند و به مقصود رسیدند

ما این خرک لنگ زجویی نجهاندیم

ماننده افسونزدگان، ره به حقیقت

بستیم و جز افسانه ی بیهوده نخواندیم

از نه خم گردون بگذشتند حریفان

مسکین من و دل در خم یک زاویه ماندیم

طوفان بتکاند مگر "امید" که صد بار

عید آمد و ما خانه خود را نتکاندیم

 


 
 
تنها تر از شمعی که از کبریت می ترسد 275
نویسنده : vague - ساعت ٧:٥۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/۱/۱٧
 

 

تنها تر از شمعی که از کبریت می ترسد

غمگین تر از دزدی که از دیوار افتاده

بی اعتنا پاکت کنند از زندگی، مثل ِ

خاکستر سردی که از سیگار افتاده

 بی تو دلم می افتد از من، باز می خشکد

مثل کلاغی مرده که، از سیم می افتد

این روزها هر بار که یاد تو می افتم

یک خطّ دیگر روی پیشانیم می افتد

می خواهی از من رو بگیری، دورتر باشی

مانند طفلی مرده می‌پیچم به آغوش‌ات

سر درد می گیری و من تکرار خواهم شد

مانند یک موسیقی ِ غمناک در گوش ات

بی تو تمام کوچه ها سرد است، تاریک است

انگار خورشید این حدود اصلاً نتابیده

تو نیستی و زندگی انگار تعطیل است

تو نیستی و ساعت این شهر خوابیده

تو نیستی و خاطراتی شور در چشمم

چون ماهیان مرده ای در رود می پیچند

تکرارها من را شبیه زخم می بندند

سیگارها من را شبیه دود می پیچند

بی تو شبیه ساعتی بی کوک می خوابم

در لحظه هایی که برای شعر گفتن نیست

در خانه ای که پرده هایش بی تو تاریک است

در خانه ای که روزهایش بی تو روشن نیست

اینجا کنارم هستی و آرام می خندی

آنجا کنار هم بغل کردیم دریا را

تو رفته ای، باید همین امشب بسوزانم

این یادها، این عکس ها ، این آلبوم ها را


 
 
نرم نرمک می رسد اینک بهار 274
نویسنده : vague - ساعت ۸:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱٢/٢٧
 

 

بوی باران بوی سبزه بوی خاک

شاخه های شسته باران خورده پاک

آسمان آبی و ابر سپید

برگهای سبز بید

عطر نرگس رقص باد

نغمه شوق پرستو های شاد

خلوت گرم کبوترهای مست

نرم نرمک می رسد اینک بهار

خوش به حال روزگار

خوش به حال چشمه ها و دشت ها

خوش به حال دانه ها و سبزه ها

خوش به حال غنچه های نیمه باز

خوش به حال دختر میخک که می خندد به ناز

خوش به حال جام لبریز از شراب

خوش به حال آفتاب

ای دل من گرچه در این روزگار

جامه رنگین نمی پوشی به کام

باده رنگین نمی نوشی ز جام

نقل و سبزه در میان سفره نیست

جامت از آن می که می باید تهی است

ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم

ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب

ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار

گر نکویی شیشه غم را به سنگ

هفت رنگش میشود هفتاد رنگ

 


 
 
چون به نوروز کند پیرهن از سبزه و گل 273
نویسنده : vague - ساعت ۸:۳۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱٢/٢٧
 

 

از همه سوی جهان جلوه او می بینم

جلوه اوست جهان کز همه سو می بینم

 چون به نوروز کند پیرهن از سبزه و گل

آن نگارین همه رنگ و همه بو می بینم


 
 
برخیز که باد صبح نوروز 272
نویسنده : vague - ساعت ۸:٢٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱٢/٢٧
 

 

برخیز که می‌رود زمستان

بگشای در سرای بستان

نارنج و بنفشه بر طبق نه

منقل بگذار در شبستان

وین پرده بگوی تا به یک بار

زحمت ببرد ز پیش ایوان

برخیز که باد صبح نوروز

در باغچه می‌کند گل افشان

خاموشی بلبلان مشتاق

در موسم گل ندارد امکان

آواز دهل نهان نماند

در زیر گلیم عشق پنهان

بوی گل بامداد نوروز

و آواز خوش هزاردستان

بس جامه فروختست و دستار

بس خانه که سوختست و دکان

ما را سر دوست بر کنارست

آنک سر دشمنان و سندان

چشمی که به دوست برکند دوست

بر هم ننهد ز تیرباران

سعدی چو به میوه می‌رسد دست

سهل‌ست جفای بوستانبان

 


 
 
ای نوبهار خندان از لامکان رسیدی 271
نویسنده : vague - ساعت ۸:٢٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱٢/٢٧
 

 

ای نوبهار خندان از لامکان رسیدی

چیزی بیار مانی از یار ما چه دیدی

خندان و تازه رویی سرسبز و مشک بویی

همرنگ یار مایی یا رنگ از او خریدی


 
 
بهاری داری از وی بر خور امروز 270
نویسنده : vague - ساعت ۸:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱٢/٢٧
 

 

بهاری داری از وی بر خور امروز

که هر فصلی نخواهد بود نوروز

گلی کو ، را نبوید ، آدمی زاد

چو هنگام خزان آید برد ، باد


 
 
ز کوی یار میآید نسیم باد نوروزی 269
نویسنده : vague - ساعت ۸:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱٢/٢٧
 

 

ز کوی یار میآید نسیم باد نوروزی

از این باد ار مدد خواهی چراغ دل برافروزی

به صحرا رو که از دامن غبار غم بیفشانی

به گلزار آی کز بلبل غزل گفتن بیاموزی


 
 
مبارک بادت این سال و همه سال 268
نویسنده : vague - ساعت ۸:٢٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱٢/٢٧
 

 

برآمد باد صبح و بوی نوروز

به کام دوستان و بخت پیروز

مبارک بادت این سال و همه سال

همایون بادت این روز و همه روز


 
 
بر چهره ی گل نسیم نوروز خوش است 267
نویسنده : vague - ساعت ۸:٠٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱٢/٢٧
 

 

بر چهره ی گل نسیم نوروز خوش است

بر طرف چمن روی دل افروز خوش است

از دی که گذشت هر چه بگویی خوش نیست

خوش باش ومگو ز دی که امروزخوش است


 
 
بنگر ز هجرت چون شدم سرگشته چون گردون شدم 266
نویسنده : vague - ساعت ٩:٠۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱٢/٢٦
 

 

ای یار ناسامان من از من چرا رنجیده‌ای

وی درد و ای درمان من از من چرا رنجیده‌ای

ای سرو خوش بالای من ای دلبر رعنای من

لعل لبت حلوای من از من چرا رنجیده‌ای

بنگر ز هجرت چون شدم سرگشته چون گردون شدم

وز ناوکت پرخون شدم از من چرا رنجیده‌ای

گر من بمیرم در غمت خونم بتا در گردنت

فردا بگیرم دامنت از من چرا رنجیده‌ای

من سعدی درگاه تو عاشق به روی ماه تو

هستیم نیکوخواه تو از من چرا رنجیده‌ای



 
 
آخرین مرحله ی اوج فرو ریختن است 265
نویسنده : vague - ساعت ۳:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱٢/٢٤
 

 

داد و بیداد نکردم که در اندیشه ی من

مرد آن است که غم را به گلو می ریزد

آخرین مرحله ی اوج فرو ریختن است

مثل فواره که در اوج فرو می ریزد

من بنایم همه درس است نه تحسین دو شیخ

دل نبستم به بنایی که فرو ریختنی‌ست

دل نبستم به خود ِ مدرسه حتی ! چه رسد

به عبایی که پس از مدرسه آویختنی ست

گوسفندان ِ فراوان هوس ِ چوپان است

آنچه دل بسته به آن است فقط تعداد است

شاعر امّا غم ِ تعداد ندارد وقتی

پرچمش کوفته بر قلّه ی استعداد است

شاعر این مسئله را خوووب به خاطر دارد

که نفس می کشد این قشر به جو سازی ها

هر کسی انجمنش کنج اتاقش باشد

بی نیاز است از این خاله زنک بازی ها

می روم پشت ِ همه بلکه از این پس دیگر

پشت ِ من حرف نباشد که چه شد یا چه نشد

می روم تا نفسی تازه کنم برگردم

کاش روزی برسد هر که روَد خانه ی خود

 


 
 
قرار عیش و امان داشتم زمانه گرفت 264
نویسنده : vague - ساعت ۳:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱٢/٢۳
 

 

شب آمد و دل تنگم هوای خانه گرفت

دوباره گریه ی بی طاقتم بهانه گرفت

شکیب درد خموشانه ام دوباره شکست

دوباره خرمن خاکسترم زبانه گرفت

نشاط زمزمه زاری شد و به شعر نشست

صدای خنده فغان گشت و در ترانه گرفت

زهی پسند کماندار فتنه کز بن تیر

نگاه کرد و دو چشم مرا نشانه گرفت

امید عافیتم بود روزگار نخواست

قرار عیش و امان داشتم زمانه گرفت

زهی بخیل ستمگر که هر چه داد به من

به تیغ باز ستاند و به تازیانه گرفت

چو دود بی سر و سامان شدم که برق بلا

به خرمنم زد و آتش در آشیانه گرفت

چه جای گل که درخت کهن ز ریشه بسوخت

ازین سموم نفس کش که در جوانه گرفت

دل گرفته ی من همچو ابر بارانی

گشایشی مگر از گریه ی شبانه گرفت

 


 
 
مردم دلتنگ را،خلوت گزیدن می کشد 263
نویسنده : vague - ساعت ۳:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱٢/٢۳
 

 

مردم دلتنگ را،خلوت گزیدن می کشد

عاشقان را درد جانان بریدن می کشد

گر امید وصل باشد،زهر هجران تلخ نیست

روح عاشق را به دلبر نارسیدن می کشد

روشنی رفت از دو چشمم،عطر پیراهن کجاست

پیر کنعانم،مرا یوسف ندیدن می کشد

ای پری!بی گریه ی شب ها در آغوشم بیا

صید گر را در پی آهو دویدن می کشد

روی پا استاده ام با قامت آزادگی

مرد را منت ز نامردان کشیدن می کشد

پیش چشم باغبان آهنگ گلچینی مکن

کان جگر خون را خیال غنچه چیدن می کشد

در جوانی گوی توفیقی بزن،کاخر تو را

روز پیری از ندامت لب گزیدن می کشد

 


 
 
دل من، ساده کنم، دار و ندارش هستی 262
نویسنده : vague - ساعت ۱٢:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱٢/۱٩
 

 

دوستت دارد و از دور کنارش هستی

روی دیوار اتاق و سر کارش هستی

آخرین شاعر دیوانه تبارش هستی

دل من، ساده کنم، دار و ندارش هستی

دوستش داری و از عاقبتش با خبری

دوستش داری و باید که دل از او نبری

دوستش داری و از خیر و شرش میگــُذری

دل من، از تو چه پنهان که تو بسیار خری

دوستت دارد و یک بند تو را می خواهد

دوستت دارد و در بند تو را می خواهد

همه ی زندگی ات چند؟ تو را می خواهد

دل من، گند زدی گند، تو را می خواهد

شعر را صرف ِ همین عشق ِ پریشان کردی

همه ی زندگی ات را سپر ِ آن کردی

دوستش داری و پیداست که پنهان کردی

دل من، هر چه غلط بود فراوان کردی

دوستت دارد و از این همه دوری غمگین

دوستت دارد و توجیه ندارد در دین

دوستت دارد و دیوانگی ِ محض است این

دل من، لطف بفرما سر جایت بنشین

لب تو از لب او شهد و عسل می خواهد

لب او از تو فقط شعر و غزل می خواهد

دوستت دارد و از دور بغل می خواهد

دل من، این همه خان، رستم ِ یل می خواهد


 


 
 
ناگهان پرده برانداخته‌ای یعنی چه 261
نویسنده : vague - ساعت ۱۱:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱٢/۱٩
 

 

ناگهان پرده برانداخته‌ای یعنی چه

مست از خانه برون تاخته‌ای یعنی چه

زلف در دست صبا گوش به فرمان رقیب

این چنین با همه درساخته‌ای یعنی چه

شاه خوبانی و منظور گدایان شده‌ای

قدر این مرتبه نشناخته‌ای یعنی چه

نه سر زلف خود اول تو به دستم دادی

بازم از پای درانداخته‌ای یعنی چه

سخنت رمز دهان گفت و کمر سر میان

و از میان تیغ به ما آخته‌ای یعنی چه

هر کس از مهره مهر تو به نقشی مشغول

عاقبت با همه کج باخته‌ای یعنی چه

حافظا در دل تنگت چو فرود آمد یار

خانه از غیر نپرداخته‌ای یعنی چه



 
 
من مست و تو دیوانه، ما را که بَرَد خانه 260
نویسنده : vague - ساعت ۱٠:۳٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱٢/۱٩
 

 

من مست و تو دیوانه، ما را که بَرَد خانه

صد بار تو را گفتم، کم خور دو سه پیمانه

در شهر یکی کس را هشیار نمی‌بینم

هر یک بتر از دیگر شوریده و دیوانه

جانا به خرابات آ تا لذت جان بینی

جان را چه خوشی باشد بی‌صحبت جانانه

هر گوشه یکی مستی دستی ز بر دستی

و آن ساقی هر هستی با ساغر شاهانه

تو وقف خراباتی دخلت می و خرجت می

زین وقف به هشیاران مسپار یکی دانه

ای لولی بربط زن تو مستتری یا من

ای پیش چو تو مستی افسون من افسانه

از خانه برون رفتم مستیم به پیش آمد

در هر نظرش مضمر صد گلشن و کاشانه

چون کشتی بی‌لنگر کژ می‌شد و مژ می‌شد

وز حسرت او مرده صد عاقل و فرزانه

گفتم ز کجایی تو تسخر زد و گفت ای جان

نیمیم ز ترکستان نیمیم ز فرغانه

نیمیم ز آب و گل نیمیم ز جان و دل

نیمیم لب دریا نیمی همه دردانه

گفتم که رفیقی کن با من که منم خویشت

گفتا که بنشناسم من خویش ز بیگانه

من بی‌دل و دستارم در خانه خمارم

یک سینه سخن دارم هین شرح دهم یا نه

در حلقه لنگانی می‌باید لنگیدن

این پند ننوشیدی از خواجه علیانه

سرمست چنان خوبی کی کم بود از چوبی

برخاست فغان آخر از استن حنانه

شمس الحق تبریزی از خلق چه پرهیزی

اکنون که درافکندی صد فتنه فتانه



 
 
روسری وا می کنی، خورشید عینک می زند 259
نویسنده : vague - ساعت ۱٠:٠٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱٢/۱٧
 

 

روسری وا می کنی، خورشید عینک می زند

دسته گل غش می کند!، پروانه پشتک می زند

کفش در می آوری، قالی علامت می دهد

جامه از تن می کَنی، آیینه چشمک می زند

هر کسی از ظّنِ خود در خانه یارت می شود

گاز آتش می خورد! یخچال برفک می زند

میوه ها با پای خود تا پیش دستی می دوند

آن طرف کتری به پای خویش فندک می زند

روبرویم می نشینی، جشن بر پا می شود

صندلی دف می نوازد!، میز تنبک می زند

درد دلها از لبت تا گوش من صف می کشند

پیش از آن چشمت به چشم من پیامک می زند

عشق من! این روزها با اینکه درگیر توام

باز هم قلبم برای قبلها لک می زند

زندگی گر چه برای پر زدن می سازدش

عاقبت نخ را به پای بادبادک می زند

عشق گاهی با پر قو صخره را می پرورد 

گاه سنگین می شود، چکش به میخک می زند

باز هم با بوسه ای راه تو را می بندم و

حرف آخر را همین لبهای کوچک می زند



 
 
بی تو آن ظلمی که شادی کرد با من، غم نکرد 258
نویسنده : vague - ساعت ۱٠:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱٢/۱۳
 

 

بی تو آن ظلمی که شادی کرد با من، غم نکرد

گریه هم یک ذره از اندوه هایم کم نکرد

آن قدر دنیای ما با هم تفاوت داشت که

خطبه های عقد هم ما را به هم محرم نکرد

راز دور افتادنم از خویش را از کس نپرس

هیچکس ظلمی که من بر نفس خود کردم نکرد

نیست تأثیری در ایما، لالها فهمیده اند

اینکه ده انگشت کار یک زبان را هم نکرد

نه هراس از آتش دوزخ، نه اخراج از بهشت

آخرش هم آدمی را هیچ چیز آدم نکرد



 
 
من حسودم به دوستت دارم 257
نویسنده : vague - ساعت ٩:۳٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱٢/۱٠
 

 

دست های تو معبد بودا

چشم های تو مریم قدیس

خنده های تو آتش زرتشت

ابروان تو دشنه ای در دیس

کاش روزی که خلق می شد عشق

اینهمه عاری ات نمی کردند

آه ای سرستون فیروزه

کاش معماری ات نمی کردند

من حسودم به دوستت دارم

عاشق هرچه ام که بیزاری

قیچی ام کو که تکه تکه کنم

آن کتی را که دوستش داری

مثل نامحرمی به آغوشت

مثل یک زن اثیری ات بودم

می پرستی سلام آخر را

کاش خواجه امیری ات بودم

مثل یک مرکبی که خورده رکب

هر چه بارم کنند حق دارند

من ثریا نبودم از اول

سنگسارم کنند حق دارند

تا که چشم از تن تو بردارند

چارتا قُل به گردنم گره خورد

کعبه از دور گردنم وا شد

بوی الکل به گردنم گره خورد

وقت شب گریه ی مونالیزا

درد ایوب ها صبورم کرد

مثل یعقوب عاشقت هستم

این حسادت اگرچه کورم کرد

خشک و تر با هم اند و می سوزند

چه غم از موریانه ای در چوب

من دو قرن از سکوت می گفتم

مثل عبدالحسین زرین کوب

فتح دروازه غیر ممکن نیست

گرچه چنگیز خسته ام در رزم

مثل سوراخ میخ در دیوار

درد را حل کنم بگو یا هضم

من خدای تو بوده ام در شعر

هیبتت را خودم تراشیدم

باید این شعر را بسوزانم

سر ستون های تخت جمشیدم

 


 
 
الا ای جان به تن بازآ و گر نه تن به جان آید 256
نویسنده : vague - ساعت ۱٠:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱٢/۳
 

 

نه چندان آرزومندم که وصفش در بیان آید

و گر صد نامه بنویسم حکایت بیش از آن آید

مرا تو جان شیرینی به تلخی رفته از اعضا

الا ای جان به تن بازآ و گر نه تن به جان آید

ملامت‌ها که بر من رفت و سختی‌ها که پیش آمد

گر از هر نوبتی فصلی بگویم داستان آید

چه پروای سخن گفتن بود مشتاق خدمت را

حدیث آن گه کند بلبل که گل با بوستان آید

چه سود آب فرات آن گه که جان تشنه بیرون شد

چو مجنون بر کنار افتاد لیلی با میان آید

من ای گل دوست می‌دارم تو را کز بوی مشکینت

چنان مستم که گویی بوی یار مهربان آید

نسیم صبح را گفتم تو با او جانبی داری

کز آن جانب که او باشد صبا عنبرفشان آید

گناه توست اگر وقتی بنالد ناشکیبایی

ندانستی که چون آتش دراندازی دخان آید

خطا گفتم به نادانی که جوری می‌کند عذرا

نمی‌باید که وامق را شکایت بر زبان آید

قلم خاصیتی دارد که سر تا سینه بشکافی

دگربارش بفرمایی به فرق سر دوان آید

زمین باغ و بستان را به عشق باد نوروزی

بباید ساخت با جوری که از باد خزان آید

گرت خونابه گردد دل ز دست دوستان سعدی

نه شرط دوستی باشد که از دل بر دهان آید



 
 
گذشت از من ولی آخر نگفتی 255
نویسنده : vague - ساعت ۱٠:٠٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱٢/٢
 

 

مرا عمری به دنبالت کشاندی

سرانجامم به خاکستر نشاندی

ربودی دفتر دل را و افسوس

که سطری هم از این دفتر نخواندی

گرفتم عاقبت دل بر منت سوخت

پس از مرگم سرشکی هم فشاندی

گذشت از من ولی آخر نگفتی

که بعد از من به امید که ماندی



 
 
بارون میاد جرجر، گم شده راه بندر 254
نویسنده : vague - ساعت ٩:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱٢/٢
 

 

بارون میاد جرجر، گم شده راه بندر

ساحل شب چه دوره، آبش سیاه و شوره

آی خدا کشتی بفرست، آتیش بهشتی بفرست 

جاده‌ی کهکشون کو، زهره‌ی آسمون کو

چراغ زهره سرده، تو سیاها می‌گرده

ای خدا روشنش کن،فانوس راه منش کن 

گم شده راه بندر، بارون میاد جرجر

بارون میاد جرجر، رو گنبد و رو منبر

لک‌لک پیر خسه، بالای منار نشسه

لک‌لک ناز قندی، یه چیزی بگم نخندی

تو این هوای تاریک، دالون تنگ و باریک

وقتی که می‌پریدی، تو زهره رو ندیدی؟

عجب بلایی بچه، از کجا می‌یایی بچه

نمی‌بینی خوابه جوجه‌م، حالش خرابه جوجه‌م

از بس که خورده غوره، تب داره مثل کوره

تو این بارون شرشر، هوا سیا زمین تر

تو ابر پاره‌پاره، زهره چی کار داره

زهره خانم خوابیده، هیچ کی اونو ندیده

بارون میاد جرجر، رو پشت‌بو‌م هاجر

هاجر عروسی داره، تاج خروسی داره

هاجرک ناز قندی، یه چیزی بگم نخندی

وقتی حنا می‌ذاشتی، ابرواتو ور ‌می‌داشتی

زلفاتو وا می‌کردی، خالتو سیا می‌کردی

زهره نیومد تماشا، نکن اگه دیدی حاشا

حوصله داری بچه، مگه تو بی‌کاری بچه

دومادو الان می‌یارن، پرده رو ور می‌دارن

دستمو می‌دن به دستش، باید دارا رو بستش

نمی‌بینی کار دارم من، دل بی‌قرار دارم من

تو این هوای گریون، شرشر لوس بارون

که شب سحر نمی‌شه، زهره به در نمی‌شه

بارون می‌یاد جرجر، رو خونه‌های بی در

چهار تا مرد بیدار، نشسه تنگ دیفار

دیفار کنده‌کاری،نه فرش و نه بخاری

مردا سلام علیکم! زهره خانم شده گم

نه لک‌لک اونو دیده، نه هاجر ور پریده،

اگه دیگه برنگرده، اوهو، اوهو چه درده!

بارون ریشه ریشه، شب دیگه صب نمی‌شه

بچه خسه مونده، چیزی به صب نمونده

غصه نخور دیوونه، کی دیده که شب بمونه 

زهره‌ی تابون این‌جاس، تو گره مشت مرداس

وقتی که مردا پاشن، ابرا زِ‌هم می‌پاشن 

خروس سحر می‌خونه، خورشید خانوم می‌دونه

که وقت شب گذشته، موقع کار و کشته

خورشید بالا‌بالا، گوشش به زنگه حالا

بارون می‌یادجرجر، رو گنبد و رو منبر

رو پشت بو‌م هاجر، روی خونه‌های بی‌در…

ساحل شب چه دوره، آبش سیا و شوره

جاده‌ی کهکشون کو، زهره‌ی آسمون کو

خروسک قندی قندی، چرا نوکتو می‌بندی

آفتابو روشنش کن، فانوس راه منش کن

گم شده راه بندر، بارون می‌یاد جرجر

 


 
 
لعنت به تاریخی که حتی درس عبرت نیست 253
نویسنده : vague - ساعت ۱٠:۱٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱۱/۱٩
 

 

آغوش من دروازه های تخت جمشید است

می خواستم تو پادشاه کشورم باشی

آتش کشیدی پایتخت شور و شعـرم را

افسوس که می خواستی اسکندرم باشی

این روزها حتی شبیه سایه ات هم نیست

مردی که یک شب بهترین تعبیر خوابم بود

مردی که با آن جذبه ی چشمِ رضاخانیش

یک روز تنها علت کشف حجابم بود ...

در بازوانت قتلگاه کوچکی داری

لبخند غارت می کند آن اخم تاتاریت

بر باد دادی سرزمین اعتمادم را

با ترکمنچای خیانت های قاجاریت

در شهرهای مرزی پیراهنم جنگ است

جغرافیای شانه هایت تکیه گاهم نیست

دارم تحصن می کنم با شعر بر لبهات

هر چند شرطی بر لب مشروطه خواهم نیست

من قرنها معشوقه ی تاریخی ات بودم

دیگر برای یک شروع تازه فرصت نیست

من دوستت دارم، بغل کن گریه هایم را

لعنت به تاریخی که حتی درس عبرت نیست

 


 
 
دیوانه ام، حتی زنش را دوست دارم 252
نویسنده : vague - ساعت ٩:٤٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱۱/۱٩
 

 

سیگارهای بهمنش را دوست دارم

عطر بد پیراهنش را دوست دارم

گفتند: دیوانه! ندیدی زن گرفته؟

دیوانه ام، حتی زنش را دوست دارم


 
 
شانه ات را دیر آوردی سرم را باد برد 251
نویسنده : vague - ساعت ٢:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱۱/۱٢
 

 

شانه ات را دیر آوردی سرم را باد برد

خشت خشت و آجر آجر، پیکرم را باد برد

من بلوطی پیر بودم پای یک کوه بلند

نیمم آتش سوخت، نیم دیگرم را باد برد

از غزل هایم فقط خاکستری مانده به جا

بیت های روشن و شعله ورم را باد برد

با همین نیمه، همین معمولی ساده بساز

دیر کردی نیمه ی عاشقترم را باد برد

بال کوبیدم قفس را بشکنم عمرم گذشت

وا نشد بدتر از آن بال و پرم را باد برد


 
 
من بی می ناب زیستن نتوانم 250
نویسنده : vague - ساعت ٢:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱۱/٦
 

 

من بی می ناب زیستن نتوانم

بی باده کشید بار تن نتوانم

من بنده ی آن دمم که ساقی گوید

یک جام دگر بگیر و من نتوانم

 


 
 
فکر می کردم در آغوشش بگیرم بهتر است 249
نویسنده : vague - ساعت ۱:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱۱/۱
 

 

فکر می­کردم در آغوشش بگیرم بهتر است

بعدها دیدم در آغوشش بمیرم بهتر است

گرم آغوشش شدم، دست و دلش لرزید و گفت

شاید از دستت دلم را پس بگیرم بهتر است

از قفس، هرکس رهایت می­کند، عاشق­تر است

این­که من با آن ­که آزادم، اسیرم، بهتر است

عشق من، این ­روزها آزادگان زندانی­ اند

زندگی، بی­ عشق ، زندان است، گیرم بهتر است

عشق من، ای­کاش بودی، عشق من ای­کاش بودی

زندگی،  این­طور اگر باشد، بمیرم بهتر است

 


 
 
بی تو طوفان زده دشت جنونم 248
نویسنده : vague - ساعت ۱٠:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱۱/۱
 

 

بی تو طوفان زده دشت جنونم

صید افتاده به خونم

تو چه‌سان می‌گذری غافل از اندوه درونم

بی من از کوچه گذر کردی و رفتی

بی من از شهر سفر کردی و رفتی

قطره‌ای اشک درخشید به چشمان سیاهم

تا خم کوچه به دنبال تو لغزید نگاهم

تو ندیدی

نگهت هیچ نیفتاد به راهی که گذشتی

چون در خانه ببستم

دگر از پا نشستم

گوئیا زلزله آمد

گوئیا خانه فروریخت سر من

بی تو من در همه شهر غریبم

بی تو، کس نشنود از این دل بشکسته صدائی

بر نخیزد دگر از مرغک پر بسته نوائی

تو همه بود و نبودی

تو همه شعر و سرودی

چه گریزی ز بر من

که ز کوی‌ات نگریزم

گر بمیرم ز غم دل

به تو هرگز نستیزم

من و یک لحظه جدایی

نتوانم، نتوانم

بی تو من زنده نمانم

 


 
 
ندیدم که قویی به صحرا بمیرد 247
نویسنده : vague - ساعت ٩:۳٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱۱/۱
 

 

 شنیدم که چون قوی زیبا بمیرد

فریبنده زاد و فریبا بمیرد

شب مرگ تنها نشیند به موجی

رود گوشه ای دور و تنها بمیرد

در آن گوشه چندان غزل خواند آن شب

که خود در میان غزلها بمیرد

گروهی بر آنند کاین مرغ شیدا

کجا عاشقی کرد آنجا بمیرد

شب مرگ از بیم آنجا شتابد

که از مرگ غافل شود تا بمیرد

من این نکته گیرم که باور نکردم

ندیدم که قویی به صحرا بمیرد

چو روزی ز آغوش دریا برآمد

شبی هم در آغوش دریا بمیرد

تو دریای من بودی آغوش وا کن

که می خواهد این قوی زیبا بمیرد


 
 
من از هجوم وحشی دیوار خسته ام 246
نویسنده : vague - ساعت ٩:۱٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱٠/٢٩
 

 

من از هجوم وحشی دیوار خسته ام

از سرفه های چرکی سیگار خسته ام

دیگر دلم برای تو هم پر نمی زند

از آن نگاه رذل و طمع دار خسته ام

اشعار من محلل بحران کوچه نیست

زین کرکسان ِ لاشه به منقار خسته ام

از بس چریده ام به ولع در کتاب ها

از دیدن حضور علفزار خسته ام

چیزی مرا به قسمت بودن نمی برد

از واژه ی دو وجهی تکرار خسته ام

ازقصه های گرم و نفسهای سرد شب

از درس و بحث خفته در اشعار خسته ام

هرگوشه از اتاق،بهشتی‏ست بی نظیر     

از ازدحام آدم و آزار خسته ام

اینک زمان دفن زمین در هراس توست

از دستهای بی حس و بیکار خسته ام

از راز دکمه های مسلط به عصر خون

از این همه شواهد و انکار خسته ام

قصد اقامتی ابدی دارد این غروب

از شهر بی طلوع تبهکار خسته ام

من در رکاب مرگ به آغاز می روم

از این چرندیات پرآزار خسته ام

من بی رمق ترین نفس این حوالی ام

از بودن مکرر بر دار خسته ام

من با عبور ثانیه ها خرد می شوم

از حمل این جنازه هوشیار خسته ام


 
 
نه با اندوه باید ماند 245
نویسنده : vague - ساعت ۱۱:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱٠/٢٤
 

 

نه با اندوه باید ماند

نه غم را باید از خود راند

بیا تا ما شریک شادی و اندوه هم باشیم

چقدر این زندگی زیباست

که من بعد از چه طولانی زمانی

یافتم عشق و تو را با هم

تو را من دوست می دارم

اگر چه خوب می دانی

و گرچه در غزلهایم

به تأکید فراوان گفته ام این را

تو را من دوست می دارم

و با تو زندگی زیباست

و بی تو زندگانی

بگذریم از این سخن

بی جاست

برای با تو بودن این شروع بی نظیری بود

اگر بهار می دانست

برایم غنچه سرخ گلی را می شکوفانید

که با آن خیر مقدم گویمت

اما نمی دانست

گمان می کرد، روز آخر دیدار ما آن روز بهاری است

 و شاید من خودم هم این چنین بودم

پذیرایت شدم، با بوسه و لبخند

تنت چون دیدگانت سرد

و احساس گریزی بی امان در چشم تو پیدا

غروری سهمگین و وحشت آور بود

که از چشم تو می بارید

و من با خویشتن گفتم

چگونه این غرور شرمگین را بوسه باید داد

 که سیمای غرورم سهمگین تر از غرورت بود

تو را من دوست می دارم

و با این جمله دیوار غرورم را شکستم من

تمام داستان این بود

تو را من دوست می دارم

توهم، آیا، مرا

اما

سؤالم چشم در راه جوابت ماند

و تنها پاسخ محسوس تو آن دم سکوتت بود

سکوتی سخت وحشت زا

که من خود را در آن بازیچه دست تو می دیدم

ولی جرأت به خود دادم

 و یکبار دگر  آرامتر اما

زمام سرنوشتم را به دست جمله ای دادم

و با شرم از غرور خویشتن گفتم

تو را من دوست می دارم

تو هم،  آیا

 

ولی این بار

تنت با حالتی مبهم، به جای تو سخن می گفت

و استنباط من از گردش خون در رگت این بود

تو را من دوست می دارم

به دستت دست لرزانم گره می خورد

خدا، خندان، به بند سرنوشتم، سرنوشتت را گره می زد

و او سرهای ما را سوی هم می برد

و لبهای ترک دار مرا در حوض لبهای تو می انداخت

صدای عقل می گفت: این دو را از هم جدا سازید

صدای تن ولی می گفت: لبها را به هم دوزید

و ما عمداً صدای عقل را از گوش می راندیم

و بعد از آن هم آغوشی

خدا ما را اسیر خواب شیرین جوانی کرد

و من سهم بزرگی از تو را در سینه می دادم  نفسهایت

همان سهمی که بی او زندگی هیچ است

همان سهمی که بی او جسممان مرده است

 و دیگر سرنوشت روح نا معلوم

که از دنیای بعد از مرگ ما چیزی نمی دانیم

همان سهمی که بی او

عشق آیا سرد می گردد

 و من اندیشه کردم

عشق بی او گرمتر از هر زمانی بود

و من، آری

نفسهای تو را در سینه می دادم

و این سهم بزرگی بود

ولی با آن امیدی که مرا با تو نگه می داشت

نفسهای تو جزء کوچکی بود از تمام تو

و خوابی بود

و من باور نمی کردم

بدین حد خوب و شیرین باشد این رؤیا

و آیا، هیچ، رؤیا بود

و یا عین حقیقت بود و من رؤیاش می دیدم

به هر تقدیر شیرین بود

به هرصورت گوارا بود

شرابی که من از لبهای تو چیدم

تمام خوشه هایش را

و با انگشتهایم خوب افشردم

تمام دانه هایش را

و در چشم تو نوشیدم

تمام جرعه هایش را

و در آغوش معصوم تو سر کردم

تمام نشئه هایش را

و زیبا بود

 و بی اندازه زیبا بود

 خواب روح  بیدارم

و احساس جدیدی بود

این در خواب بیداری !

و این آغاز خوب داستان شادمانی بود

و این سرفصل شیرین جوانی بود

چه فصل بی نظیری بود

نفسها اضطراب انگیز

بدنها سرد و شهوتناک

هوای بوسه ها شرجی

زمین بوسه ها سوزان

و ما از یکدگر سرشار

چه بی پروا جواب بوسه را با بوسه می دادیم

که لذت ترس را می کشت

و بوسه های تو بر صدها جهنّم باز می ارزید

و وقتی رنگ زیبای گناهان را به تن دادیم

چه دلمرده است رنگ عصمت دلها

زمان کم بود و ذره ذره دست آوردنت دشوار

تو را من ناگهان باید درون خویش می دیدم

و هرگز هم نفهمیدم

کدامین ورود باعث شد

تو را در صبح آن روز طلایی رنگ پاییزی

برای خویش بردارم

کدامین نیمه شب دست دعایم را

خدا پراستجابت بر زمین آورد

کدامین روز ایمان نگاهم بر تو کامل شد

 

ولی امروز می دانم

که من تا آخرین مقدار ممکن با تو می باشم

که من تا یک قدم بعد از خدا هم با تو می باشم

و تو تا آخرین مقدار ممکن با منی امروز

و تو تا یک قدم بعد از خدا هم با منی هر روز

و لبریز از تو بودم وقتی از خود باز پرسیدم

تو را من دوست می دارم

و در پاسخ به این تردید

و در حالی که لبها بی صدا بودند

تنم با حالتی واضحتر از هر جمله پاسخ داد

آری، دوستت می دارم

و من جنبش شهوانی خون در رگم، آنروز

پیام بوسه ها را درک می کردم

و آیا دوست می دارم

همین احساس را در خویش می گنجاند

یقیناً پاسخش منفی است

که سهم کوچکی از حس من نسبت به تو در دوست دارم بود

و خواهم داشت شاید بیشتر، شاید

که تا امروز

کلامی نیست کز تندیس این حس پرده بردارد

و شاید، بی تو نتوان بود، شاید، بهترین باشد

و اینک در فرود شعر، دلتنگم برایت، جمله ای زیباست

هنوز از گرمی آغوش تو سرشار سرشارم

وگرچه بوی تو روی تنم مانده است

و گرچه در سکوت کوچه می بینم تو را، آرام در رفتن

دلم اما برای دیدنت تنگ است

و بعد از تو سکوت خانه سنگین است

و پیش از تو

سکوت خانه سنگین بود

کدامین شعر من گویاترین شعر است

برای بی صدا بودن

کدامین شعر من وقتی

سکوت و انزوایم را بی آغازم

تو را آرام خواهد کرد

و آیا هیچ شعری می تواند جای خالی مرا

هرگز

و بی تو بودن اینک نیک دشوار است

و گاهی از خودم پرسیده ام، آیا

تو را هم مرگ خواهد برد

و بعد از تو مرا دست که خواهد داد

و اما خوب می دانم

که بی پاسخ ترین پرسش

و بی پرسش ترین پاسخ

برای آدمی مرگ است

و روزی می رسد آن لحظه آخر

 یکی از ما دو خواهد مرد

و ما بی هم، چگونه می شود

هرگز

و اینگونه

به جبر عشق

من بر آخرت مؤمن ترین گشتم

و رستاخیز  بعد از مرگ روز دیگری در هستی عشق است

و این فرصت که بعد از مرگ

شاید ما دوباره پیش هم باشیم

به آن ایمان و این اقرار می ارزید

و با این دید، محشر، روز زیباییست

و با این وعده دوزخ، بهترین مأواست

و تصنیف بلند عشق تو امروز

در اوج خویش می رقصید

و من تصنیف ساز عشق تو امروز

تو را در اوج تو دیدم

و پرسیدم که، شادی چیست غیر از این

که تصنیف بلند عشق را در اوج خود بینی

 

و از اعماق قلبم شادمان بودم

و قانون بزرگ زندگی را خوب فهمیدم

نه با اندوه باید ماند

نه غم را باید از خود راند

 


 
 
غزل می‌ریزد از چشمان آهویی که من دارم 224
نویسنده : vague - ساعت ۱٢:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱٠/٢۳
 

 

غزل می‌ریزد از چشمان آهویی که من دارم

به چیـن گیسویش مُشکِ غزالان ِ خُتن دارم

چنان بی‌تابی‌ام را در تب و تاب است هر شب تب

کــه بالاپوشی از آتش بــه جای پیرهن دارم

بهای بوسه‌اش را نقدِ جان می‌آورم بـر لب

در آن شب‌ها که تنها جان شیرین را به تن دارم

به قول " منزوی " زن‌ها شکوه و روح می‌بخشند

تو را چون خون به رگ‌هایم و چون جان در بدن دارم

تو بی‌شک مهربان‌تر هستی و بسیار زیباتر

از آن تعریف زیبایی که از مفهوم زن دارم

غزل‌ هایم بلاگردان این یک بیتِ  " حافظ " باد

که هر چه هست از آن شیرازی شیرین‌سخن دارم

" مرا در خانه سروی هست کاندر سایه‌ی قدش

فراغ از سرو بُستانی و شمشاد چمن دارم "


 
 
ﺣﺎﻝ ﻣﺎ ﺑﺎ ﺩﻭﺩ ﻭ ﺍﻟﮑﻞ ﺟﺎ ﻧﻤﯿﺎﯾﺪ ﺭﻓﯿﻖ 223
نویسنده : vague - ساعت ۱۱:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱٠/٢۳
 

 

ﺣﺎﻝ ﻣﺎ ﺑﺎ ﺩﻭﺩ ﻭ ﺍﻟﮑﻞ ﺟﺎ ﻧﻤﯿﺎﯾﺪ ﺭﻓﯿﻖ

ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﺮﺩﻥ ﺑﻪ ﻋﺎﺷﻖ ﻫﺎ ﻧﻤﯿﺎﯾﺪ ﺭﻓﯿﻖ

ﺭﻭﺣﻤﺎﻥ ﺁﺑﺴﺘﻦ ﯾﮏ ﻗﺮﻥ ﺗﻨﻬﺎ ﺑﻮﺩﻥ ﺍﺳﺖ

ﻃﻔﻞ ﺣﺴﺮﺕ ﻧﻮﺵ ﻣﺎ ﺩﻧﯿﺎ ﻧﻤﯿﺎﯾﺪ ﺭﻓﯿﻖ

ﺩﺳﺖ ﻫﺎﯾﺖ ﺭﺍ ﺧﻮﺩﺕ "ﻫﺎ"ﮐﻦ ﺍﮔﺮ ﯾﺦ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﻧﺪ

ﺍﺯ ﻟﺐ ﻣﻌﺸﻮﻗﻪ ﻫﺎﻣﺎﻥ "ﻫﺎ" ﻧﻤﯿﺎﯾﺪ ﺭﻓﯿﻖ

ﻫﻀﻢ ﺩﻟﺘﻨﮕﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﻮﺝ‌ها ﺁﺳﺎﻥ ﻧﯿﺴﺖ

ﺁﺏ ﺩﺭﯾﺎ ﺑﯽ ﺳﺒﺐ ﺑﺎﻻ ﻧﻤﯿﺎﯾﺪ ﺭﻓﯿﻖ

ﯾﺎ ﺷﺒﯿﻪ ﺍﯾﻦ ﺟﻤﺎﻋﺖ ﺑﺎﺵ ﯾﺎ ﺗﻨﻬﺎ ﺑﻤﺎﻥ

ﻫﯿﭽﮑﺲ ﺳﻤﺖ ﺩﻝ ﺯﯾﺒﺎ ﻧﻤﯽ ﺁﯾﺪ ﺭﻓﯿﻖ

 


 
 
غیر از این داغ که در سینه سوزان دارم 221
نویسنده : vague - ساعت ٩:٤۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱٠/٢٢
 

 

غیر از این داغ که در سینه سوزان دارم

چه گل از گلشن عشق تو به دامان دارم

این همه خاطر آشفته و مجموعه ی رنج

یادگاری ست کزان زلف پریشان دارم

به هواداری ات ای پاک نسیم سحری

شور و آشفتگی گرد بیابان دارم

مگذر ای خاطره ی او ز کنارم مگذر

موج بی ساحل اشکم سر طوفان دارم

خار خشکم مزن ای برق به جانم آتش

که هنوز آرزوی بوسه ی باران دارم

غنچه آسا نشوم خیره به خورشید سحر

من که با عطر غمت سر به گریبان دارم

شمع سوزانم و روشن بود از آغازم

که من سوخته سامان چه به پایان دارم

 

 


 
 
ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد 220
نویسنده : vague - ساعت ۸:۳٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱٠/۱
 

 

و این منم، زنی تنها

در آستانه فصلی سرد

در ابتدای درک هستی آلوده ی زمین

و یأس ساده و غمناک اسمان

و ناتوانی این دستهای سیمانی

زمان گذشت، زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت

 ساعت چهار بار نواخت

امروز روز اول دی ماه است

من راز فصلها را میدانم

و حرف لحظه ها را میفهمم

نجات دهنده در گور خفته است

و خاک ، خاک پذیرنده

اشارتیست به آرامش  

زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت

در کوچه باد میآمد

در کوچه باد میآمد

و من به جفت گیری گلها میاندیشم

به غنچه هایی با ساقهای لاغر کم خون

و این زمان خسته ی مسلول

و مردی از کنار درختان خیس می گذرد

مردی که رشته های آبی رگهایش

مانند مارهای مرده از دو سوی گلو گاهش

بالا خزیده اند و در شقیقه های منقلبش آن هجای خونین را

تکرار می کنند

-سلام

- سلام

و من به جفت گیری گل ها میاندیشم

در آستانه فصلی سرد

در محفل عزای آینه ها

و اجتماع سوگوار تجربه های پریده رنگ

و این غروب بارور شده از دانش سکوت

چگونه می شود به آن کسی که میرود اینسان

صبور ،

سنگین ،

سرگردان .

فرمان ایست داد .

چگونه می شود به مرد گفت که او زنده نیست ، او هیچوقت

زنده نبوده است.

در کوچه باد میاید

کلاغهای منفرد انزوا

در باغهای پیر کسالت میچرخند

و نردبام

چه ارتفاع حقیری دارد.

آنها ساده لوحی یک قلب را

با خود به قصر قصه ها بردند

و اکنون دیگر

دیگر چگونه یک نفر به رقص بر خواهد خاست

و گیسوان کودکیش را

در آبهای جاری خواهد رخت

و سیب را که سرانجام چیده است و بوییده است

در زیر پالگد خواهد کرد؟

ای یار ، ای یگانه ترین یار

چه ابرهای سیاهی در انتظار روز میهمانی خورشیدند

انگار در مسیری از تجسم پرواز بود که یکروز آن پرنده ها

نمایان شدند

انگار از خطوط سبز تخیل بودند

آن برگ های تازه که در شهوت نسیم نفس میزدند

انگار

آن شعله های بنفش که در ذهن پاک پنجره ها میسوخت

چیزی بجز تصور معصومی از چراغ نبود .

در کوچه ها باد میامد

این ابتدای ویرانیست آن روز هم که د ست های تو ویران شد

باد میآمد

ستاره های عزیز

ستاره های مقوایی عزیز

وقتی در آسمان ، دروغ وزیدن میگیرد

دیگر چگونه می شود به سوره های رسولان سر شکسته پناه

آورد ؟

ما مثل مرده های هزاران هزار ساله به هم میرسیم و آنگاه

خورشید بر تباهی اجاد ما قضاوت خواهد کرد.

من سردم است

من سردم است و انگار هیچوقت گرم نخواهم شد

ای یار ای یگانه ترین یار " آن شراب مگر چند ساله بود ؟ "

نگاه کن که در اینجا

زمان چه وزنی دارد

و ماهیان چگونه گوشت های مرا میجوند

چرا مرا همیشه در ته دریا نگاه میداری ؟

من سردم است و میدانم که از تمامی   اوهام سرخ یک شقایق وحشی

ز چند قطره خون

چیزی بجا نخواهد ماند .

خطوط را رها خواهم کرد

و همچنین   شمارش اعداد را رها خواهم کرد

و از میان شکل های هندسی محدود

به پهنه های حسی وسعت چناه خواهم برد

من عریانم ، عریانم ، عریانم

مثل سکوت های میان کلام های محبت عریانم

و زخم های من همه از عشق است

از عشق ، عشق ، عشق .

من این جزیره ی  سرگردان را

از انقلاب اقیانوس

و انفجار کوه گذر داده ام

و تکه  تکه شدن ، راز آن وجود متحدی بود

 که از حقیرترین ذره هایش آفتاب به دنیا آمد .

سلام ای شب معصوم !

 سلام ای شبی که چشم های  گرگ های بیابان را  

به حفره های استخوانی ایمان  و اعتماد بدل میکنی

ودر کنار جویبارهای تو ، ارواح بیدها

ارواح مهربان تبرها را میبویند

من از جهان بی تفاوتی فکرها و حرف ها و صداها میآیم

و این جهان به لانه ی ماران مانند است

و این جهان پر از صدای حرکت پاهای مردمیست

که همچنان که ترا میبوسند

در ذهن خود طناب دار ترا میبافند

سلام ای شب معصوم  

میان پنجره و دیدن

 همیشه فاصله ایست

چرا نگاه نکردم ؟

مانند آن زمانی که مردی از کنار درختان خیس گذر میکرد  

چرا نگاه نکردم ؟

انگار مادرم گریسته بود آن شب

آن شب که من به درد رسیدم و نطفه شکل گرفت

آن شب که من عروس خوشه های اقاقی شدم

آن شب که اصفهان پر از طنین کاشی آبی بود ،

و آن کسی که نیمه ی من بود ، به درون نطفه ی من بازگشته بود

و من در آینه میدیدش

که مثل آینه پاکیزه بود و روشن بود

و ناگهان صدایم کرد

 و من عروس خوشه های اقاقی شدم . . .

.انگار مادرم گریسته بود آن شب

چه روشنایی بیهوده ای در این دریچه مسدود سر کشید

چرا نگاه نکردم ؟

تمام لحظه های سعادت میدانستند

که دستهای تو ویران خواهد شد

و من نگاه نکردم

تا آن زمان که پنجره ی ساعت

گشوده شد و آن قناری غمگین چهار بار نواخت

چهار بار نواخت

و من به ان زن کوچک بر خوردم

که چشمهایش ، مانند لانه های خالی سیمرغان بودند

و آنچنان که در تحرک رانهایش میرفت

گویی بکارت رؤیای پرشکوه مرا

با خود بسوی بستر میبرد

 آیا دوباره گیسوانم را در باد شانه خواهم زد ؟

آیا دوباره باغچه ها را بنفشه خواهم کاشت ؟

و شمعدانی ها را

در آسمان پشت پنجره خواهم گذاشت ؟

آیا دوباره روی لیوان ها خواهم رقصید ؟

آیا دوباره زنگ در مرا بسوی انتظار صدا خواهد برد ؟

به مادرم گفتم : " دیگر تمام شد "

گفتم :" همیشه پیش از آنکه فکر کنی اتفاق میافتد

باید برای روزنامه تسلیتی بفرستیم "

 انسان پوک

انسان پوک پر از اعتماد

نگاه کن که دندانهایش

چگونه وقت جویدن سرود میخوانند

و چشمهایش

چگونه وقت خیره شدن میدرند

و او چگونه از کنار درختان خیس میگذرد :

صبور ،

سنگین ،

سرگردان . . .در ساعت  چهار

در لحظه ای که رشته های آبی رگهایش

مانند مارهای مرده از دو سوی گلوگاهش

بالا خزیده اند

و در شقیقه های منقلبش ان هجای خونین را

تکرارمی کند

سلام

سلام

آیا تو

هرگز آن چهار لاله ی آبی را

بوییده ای ؟

 زمان گذشت

زمان گذشت و شب روی شاخه های لخت اقاقی افتاد

شب پشت شیشیه های پنجره سر میخورد

و با زبان سردش

ته مانده های روز رفته را به درون میکشد

من از کجا میآیم ؟

من از کجا میآیم ؟

که اینچنین به بوی شب آغشته ام ؟

هنوز خاک مزارش تازه ست

مزار آن دو دست سبز جوان را میگویم......

چه مهربان بودی ای یار ، ای یگانه ترین یار

چه مهربان بودی وقتی دروغ میگفتی

چه مهربان بودی وقتی که پلک های آینه ها را میبستی

و چلچراغها را

از ساق های سیمی میچیدی

و در سیاهی ظالم مرا بسوی چراگاه عشق میبردی

تا آن بخار گیج که دنباله ی حریق عطش بود بر چمن خواب می نشست

و آن ستاره ها مقوایی

به گرد لایتناهی میچرخیدند .

چرا کلام را به صدا گفتند؟

چرا نگاه را به خانه ی دیدار میهمان کردند !

چرا نوازش را

به حجب گیسوان باکرگی بردند؟

نگاه کن که در اینجا

چگونه جان آن کسی که با کلام سخن گفت

و با نگاه نواخت

و با نوازش از رمیدن آرامید

به تیرهای توهم

 مصلوب گشته است

و به جای پنج شاخه ی انگشتهای تو

که مثل پنج حرف حقیقت بودند

 چگونه روی گونه او مانده ست

سکوت چیست ، چیست ، ای یگانه ترین یار ؟

سکوت چیست بجز حرفهای ناگفته

من از گفتن میمانم ، اما زبان گنجشکان

زبان زندگی جمله های جاری جشن طبیعتست .

زبان گنجشکان یعنی : بهار . برگ . بهار .

زبان گنجشکان یعنی : نسیم . عطر . نسیم

زبان گنجشکان در کارخانه میمیرد .

این کیست این کسی که روی جاده ی ابدیت

بسوی لحظه توحید میرود

و ساعت همیشگیش را

با منطق ریاضی تفریقها و تفرقه ها کوک میکند .

این کیست این کسی که بانگ خروسان را

آغاز قلب روز نمیداند

آغز بوی ناشتایی میداند

این کیست این کسی که تاج عشق به سر دارد

و در میان جامه های عروسی پوسیده ست .

پس آفتاب سرانجام

در یک زمان واحد

بر هر دو قطب ناامید نتابید .

تو از طنین کاشی آبی تهی شدی .

و من چنان پرم که روی صدایم نماز میخوانند ...

جنازه های خوشبخت

جنازه های ملول

جنازه های ساکت متفکر

جنازه های خوش بر خورد ،خوش پوش ، خوش خوراک

در ایستگاه های وقت های معین

و در زمینه ی مشکوک نورهای موقت

 شهرت خرید میوه های فاسد بیهودگی و   ....

آه ،

چه مردمانی در چارراهها نگران حوادثند

واین صدای سوت های توقف

در لحظه ای که باید ، باید ، باید

مردی به زیر چرخ های زمان له شود

مردی که از کنار درختان خیس میگذرد....

  من از کجا میآیم

به مادرم گفتم :"دیگر تمام شد."

گفتم :" همیشه پیش از آنکه فکر کنی اتفاق میافتد

باید برای روزنامه تسلیتی بفرستیم."

سلام ای غرابت تنهایی

اتاق را به تو تسلیم میکنیم

چرا که ابرهای تیره همیشه

پیغمبران آیه های تازه تطهیرند

و در شهادت یک شمع

راز منوری است که آن را

آن آخرین و آن کشیده ترین شعله خوب میداند.

 ایمان بیاوریم

ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد

ایمان بیاوریم به ویرانه های باغ های تخیل

به داس های واژگون شده ی بیکار

و دانه های زندانی .

نگاه کن که چه برفی میبارد....

شاید حقیقت آن دو دست جوان بود ، آن دو دست جوان

که زیر بارش یکریز برف مدفون شد

و سال دیگر ، وقتی بهار

با آسمان پشت پنجره همخوابه میشود

و در تنش فوران میکنند

فواره های سبز ساقه های سبک بار

شکوفه خواهد داد ای یار ، ای یگانه ترین یار

ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد


 
 
حرمت نگه دار دلم، گلم، کین اشکها خونبهای عمر رفته من است 219
نویسنده : vague - ساعت ۱:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٩/٢٥
 

 

حرمت نگه دار دلم، گلم، کین اشکها خونبهای عمر رفته من است

میراث من نه به قید قرعه نه به حکم عرف

یکجا سند زده ام همه را به حرمت چشمانت به نام تو

مهر و موم شده با آتش سیگار و متبرک ملعون

کتیبه خوان خطوط قبایل دور

این

این سرگذشت کودکیست که به سرانگشت پا

هرگز دستش به شاخۀ هیچ آرزویی نرسیده است

هر شب گرسنه می خوابید

چند و چرا نمی شناخت دلش

گرسنگی شرط بقا بود به آیین قبیله مهربانش

پس گریه کن مرا به طراوت

به دلی که می گریست بر اسب واژگون کتاب دروغ تاریخش و

آواز می خواند ریاضیات را در سمفونی باشکوه جدول ضرب با همکلاسیها

دو دوتا، چارتا   

چاچارتا

پپنج تا

ششش تا

در یازده سالگی پا به دنیای شگفت کفش نهاد

با سر تراشیده و کت بلندی که از سر زانوانش می گذشت

با بوی کندۀ بد سوز و نفت و عرق های کهنه ی

آری

دلم، گلم، این اشکها خونبهای عمر رفتۀ من است

دلم، گلم، این اشکها خونبهای عمر رفتۀ من است

 


 
 
نازنینم رنجش از دیوانگی هایم خطاست 218
نویسنده : vague - ساعت ۱:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٩/٢٥
 

 

نازنینم رنجش از دیوانگی هایم خطاست

عشق را همواره با دیوانگی پیوند هاست

شاید اینها امتحان ماست با دستور عشق

ورنه هرگز رنجش معشوق را عاشق نخواست

چند می گویی که از من شکوه ها داری به دل

لب که بگشایم مرا هم با تو چندان ماجراست

عشق را ای یار با معیار بی دردی مسنج

علت عاشق٬ طبیب من! ز علت ها جداست

با غبار راه معشوق است راز آفتاب

خاک پای دوست در چشمان عاشق توتیاست

جذبه از عشق است و با او بر نتابد هیچ کس

هر چه تو آهن دلی او بیشتر آهنرباست

خود در این خانه نمی خواند کسی خط خرد

تا در این شهریم آری شهریاری عشق راست

عشق اگر گوید به می سجاده رنگین کن، بکن

تا در این شهریم، آری شهریاری عشق راست

عشق یعنی زخمه ای از تیشه و سازی ز سنگ

کز طنینش تا همیشه بیستون غرق صداست


 
 
دیوونه کیه عاقل کیه 217
نویسنده : vague - ساعت ۸:٥۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٩/٢٥
 

 

دیوونه کیه

عاقل کیه

جوونور کامل کیه

واسطه نیار به عزتت خمارم

حوصله هیچ کسی رو ندارم

کفر نمیگم سوال دام

یک تریلی محال دارم

تازه داره حالیم می شه چیکارم

میچرخم و میچرخونم سیارم

تازه دیدم حرف حسابت منم

طلای نابت منم

تازه دیدم که دل دارم بستمش

راه دیدم نرفته بود رفتمش

جوانه نشکفته را رستمش

ویروس که بود حالیش نبود هستمش

جواب زنده بودنم مرگ نبود! جون شما بود

مردن من مردن یک برگ نبود، تو رو به خدا بود؟

اون همه افسانه و افسون ولش؟

این دل پر خون ولش؟

دلهره گم کردن گدار مارون ولش؟

تماشای پرنده ها بالای کارون ولش؟

خیابونا, سوت زدنا, شپ شپ بارون ولش؟

دیوونه کیه؟

عاقل کیه؟

جوونور کامل کیه؟

گفتی بیا زندگی خیلی زیباست، دویدم

چشم فرستادی برام

تا ببینم

که دیدم

پرسیدم این آتش بازی تو آسمون معناش چیه ؟

کنار این جوی روون نعناش چیه؟

این همه راز

این همه رمز

این همه سر و اسرار معماست؟

آوردی حیرونم کنی که چی بشه؟ نه والله

مات و پریشونم کنی که چی بشه؟ نه بالله

پریشونت نبودم ؟

من

حیرونت نبودم؟

تازه داشتم می فهمیدم که فهم من چقدر کمه

اتم تو دنیای خودش حریف صد تا رستمه

گفتی ببند چشماتو وقت رفتنه

انجیر میخواد دنیا بیاد آهن و فسفرش کمه

چشمای من آهن انجیر شدن

حلقه ای از حلقه زنجیر شدن

عمو زنجیر باف زنجیرتو بنازم

چشم من و انجیر تو بنازم

دیوونه کیه؟

عاقل کیه؟

جوونور کامل کیه



 
 
مومنم کردی به عشق و جا زدی تکلیف چیست 216
نویسنده : vague - ساعت ٢:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٩/٢٤
 

 

شیر شد هر کس کنارت، خط بکش بر باورش

سکه را این بار برگردان به روی دیگرش

دور خود چرخید، در راه تو هر کس پا گذاشت

دایره فرقی ندارد این سرش با آن سرش

گاه در هر حالتی یکرنگ بودن خوب نیست

مثل تقویمی که با تو زرد شد سرتاسرش

حال تو چون حرکت تقویم سال شمسی است

اولش با روی خوش می آیی اما آخرش

قهر در اوج یکی بودن هم آری ممکن است

مثل روحی که نگنجد در وجود پیکرش

مومنم کردی به عشق و جا زدی تکلیف چیست

بر مسلمانی که کافر می شود پیغمبرش