پارادوکس های روحی

ویران شود این شهر که میخانه ندارد (شعرهایی که می خوانم و دوست دارم)

 
زلیخا یوسفش را دیده و محکم بغل کرده 65
نویسنده : vague - ساعت ۳:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٧/٢
 

 

تو را هر قدر عطر یاس و ابریشم بغل کرده

مرا صدها برابر غصه و ماتم بغل کرده 

زمستان می رسد گلدان خالی حسرتش این است

چرا شاخه گل مهمان خود را کم بغل کرده

چه ذوقی می کند انگشترم هربار میبیند

عقیقی که برآن نام تو را کندم بغل کرده

چنان بر روی صورت ریختی موی پریشان را

که گویی ماه را یک هاله مبهم بغل کرده

لبت را می مکی با شیطنت انگار درباران

تمشکی سرخ را نمناکی شبنم بغل کرده

دلیل چاک پشت پیرهن شاید همین باشد

زلیخا یوسفش را دیده و محکم بغل کرده