پارادوکس های روحی

ویران شود این شهر که میخانه ندارد (شعرهایی که می خوانم و دوست دارم)

 
پادشاه ِ فصل ها پاییز 62
نویسنده : vague - ساعت ٢:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٧/۱
 

 

آسمانش را گرفته تنگ در آغوش

ابر با آن پوستین ِ سرد ِ نمناکش

باغ ِ بی برگی

روز و شب تنهاست

با سکوت پاک ِ غمناکش

ساز او باران، سرودش باد

جامه اش شولای عریانی ست

ور جز اینش جامه ای باید

بافته بس شعله ای زر تار و پودش باد

گو بروید هر چه در هر جا که خواهد، یا نمی خواهد

باغبان و رهگذاران نیست

باغ ِ نومیدان

چشم در راه ِ بهاری نیست

گر ز چشمش پرتوی گرمی نمی تابد

ور برویش برگ لبخندی نمی روید

باغ با بی برگی

که می گوید که زیبا نیست

داستان از میوه های سر به گردون سای اینک خفته در تابود ِ پست ِ خاک می گوید

باغ بی برگی

خنده اش، خونی ست اشک آمیز

جاودان بر اسب ِ یال افشان ِ زردش میچمد در آن

پادشاه ِ فصل ها پاییز