پارادوکس های روحی

ویران شود این شهر که میخانه ندارد (شعرهایی که می خوانم و دوست دارم)

 
لجن زاری که من دیدم. سزای صخره هاست 61
نویسنده : vague - ساعت ۱٢:٤۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٦/٢٩
 

 

لجن زاری که من دیدم. سزای صخره هاست

 گوهر روشن دل از کان و جهانی دیگر است

 عذر میخواهم پری،   عذر میخواهم پری

  من نمیگنجم در آن چشمان تنگ

 با دل من آسمانها نیز تنگی میکنند

 روی جنگلها نمی آیم فرود

شاخه زلفی  گو مباش،  آب دریاها کفاف

 تشنه این درد نیست. بره هایت میدوند 

 جویباری که عزیزم راه خود گیرو برو 

 یک شب مهتابی از این تنگنای بر فراز

 کوها پر میزنم، میگذارم میروم 

 ناله خود میبرم . دردسر کم میکنم

 چشمهائی خیره می پاید مرا

 غرش تمساح می آید بگوش

 کبر فرعونی و سحر سامریست

 دست موسی و محمد با من است

 میروی وعده آنجا که با هم روز شب را آشتی ست

 صـبـح چنـدان دور نیست