پارادوکس های روحی

ویران شود این شهر که میخانه ندارد (شعرهایی که می خوانم و دوست دارم)

 
دوزخ شرری ز رنج بیهوده ی ماست 56
نویسنده : vague - ساعت ۱٠:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٦/٢٦
 

 

گردون نگری ز قد فرسوده ی ماست

جیحون اثری ز اشک پالوده ی ماست

دوزخ شرری ز رنج بیهوده ی ماست

فردوس دمی ز وقت آسوده ی ماست

_________

از من رمقی به سعی ساقی مانده است

وز صحبت خلق بی وفایی مانده است

از باده ی دوشین قدحی بیش نماند

از عمر ندانم که چه باقی مانده است

_________

تا کی غم آن خورم که دارم یا نه  

وین عمر به خوش دلی گذارم یا نه

پر کن قدح باده که معلومم نیست 

کاین دم که فرو برم، برآرم یا نه

_________

قومی متفکر اند اندر ره دین

 قومی به گمان فتاده در راه یقین

 می ترسم از آنکه بانگ آید روزی

 کای بی خبران، راه نه آن است و نه این

__________

 گویند که دوزخی بود عاشق و مست

قولی است خلاف، دل در آن نتوان بست 

گر عاشق و مست دوزخی خواهد بود 

فردا باشد بهشت همچون کف دست

__________

 ساقی، گل و سبزه بس طربناک شده است

دریاب که هفته ی دگر خاک شده است 

می نوش و گلی بچین که تا در نگری

گل خاک شده است و سبزه خاشاک شده است