پارادوکس های روحی

ویران شود این شهر که میخانه ندارد (شعرهایی که می خوانم و دوست دارم)

 
در حجمی از بی انتظاری زنگ بلند و سوت کوتاه 51
نویسنده : vague - ساعت ۱٢:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٦/٢٤
 

 

در حجمی از بی انتظاری زنگ بلند و سوت کوتاه

_ سیمین تویی؟   

آوای گرمش در گوشم آمد، زان سوی راه

یک شیشه می, پر نشئه و گرم غل غل کنان در سینه شارید

راه از میان انگار برخاست، بوسیدمش گویی نیاگاه

_ آری منم

خاموش ماندم

_ خوبی؟ خوشی؟ قلبت چطور است؟

چیزی نگفتم، راه دور است

_ خوبم، خوشم، الحمدلله!

کودک شدیم انگار هر دو، شش سال من کوچک تر از او

باز آن حیاط و حوض و ماهی , باز آن قنات و وحشت و چاه

قایم نشو! پیدات کردم. بیخود ندو می گیرمت ها!

افتادم و پایم خراشید، شد رنگ او از بیم چون کاه

زخم مرا با مهربانی، بوسید... یعنی: خوب شد، خوب

بنشست و من با او نشستم، بر پله یی نزدیک در گاه...

 

آن دوستی نشکفته پژمرد, وان میوه نارس چیده آمد

آن کودکی ها, حیف و صد حیف! وین دیر سالی, آه و صد آه!

 

_ حرفی بزن! قطع است؟

_ نه ,نه! من رفته بودم سال ها دور

تا باغ های سبز دربند، تا سیب های سرخ دلخواه

قلبت، بگو، قلبت چطور است؟

_ قلبم؟ چه می دانم ولی پایم

روزی خراشیده ست و یادش، یک عمر با من مانده همراه