پارادوکس های روحی

ویران شود این شهر که میخانه ندارد (شعرهایی که می خوانم و دوست دارم)

 
تکیه بر عهد تو و باد صبا نتوان کرد 48
نویسنده : vague - ساعت ۱۱:٤٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٦/٢٠
 

 

دست در حلقه ی آن زلف دو تا نتوان کرد

تکیه بر عهد ِ تو و باد صبا نتوان کرد

آنچه سعی َ ست من اندر طلبت بنمایم

این قدر هست که تغییر قضا نتوان کرد

دامن دوست به صد خون دل افتاد به دست

به فسوسی که کند خصم رها نتوان کرد

عارفش را به مثل ماه ِ فلک نتوان گفت

نسبت دوست به هر بی سر و پا نتوان کرد

سرو بالای من آنگه که در آید به سماع

چه محل جامه ی جان را که قبا نتوان کرد

نظر پاک تواند رخ جانان دیدن

که در آیینه نظر جز به صفا نتوان کرد

مشکل عشق نه در حوصله ی دانش ِ ماست

حل این نکته بدین فکر خطا نتوان کرد

غیرتم کشت که محبوب جهانی لیکن

روز و شب عربده با خلق خدا نتوان کرد

من چه گویم که ترا نازکی ِ طبع لطیف

تا به حدیست که آهسته دعا نتوان کرد

بجز ابروی تو محراب دل حافظ نیست

طاعت ِ غیر تو در مذهب ما نتوان کرد