پارادوکس های روحی

ویران شود این شهر که میخانه ندارد (شعرهایی که می خوانم و دوست دارم)

 
تاریکخانه 3
نویسنده : vague - ساعت ٥:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱/٢٢
 

 

می خواستم مثه جونورای زمستونی تو سولاخی فرو برم، تو تاریکی ِ خودم غوطه ور

بشم و در خودم قوام بیام... چون همونطور که تو تاریکخونه عکس شیشه ظاهر می

شه، اون چیزهایی که در انسون لطیف و مخفی س در اثر دوندگی و جار و جنجال و

روشنایی خفه می شه و می میره... فقط توی تاریکی و سکوته که به انسون جلوه

می کنه... این تاریکی توی خودم بود بی جهت سعی داشتم که اون مرتفع بکنم...

افسوسی که دارم اینه که چرا مدتی بیخود از دیگرون پیروی کردم. حالا پی بردم که پر

ارزش ترین قسمت من همین تاریکی، همین سکوت بوده... این تاریکی در نهاد هر

جنبنده ای هست، فقط در انزوا و برگشت بطرف خودمون، وختیکه از دنیای ظاهری کناره

گیری می کنیم بما ظاهر می شه... اما همیشه مردم سعی دارن از این تاریکی و انزوا

فرار بکنن... گوش خودشونو در مقابل صدای مرگ بگیرن... شخصیت ِ خودشونو مییون

داد و جنجال و هیاهوی زندگی محو و نابود بکنن... نمی خوام به قول صوفیها نور حقیقت

در من تجلی بکنه... بر عکس انظار فرود اهریمن رو دارم... می خوام همونطوری که

هستم در خودم بیدار بشم... من از جملات براق و تو خالی منورالفکرها چندشم

می شه و نمی خوام برای احتیاجات کثیف ِ این زندگی که مطابق ِ آرزوی دزدها و

قاچاقچی ها و موجودات زرپرست احمق درست شده و اداره شده شخصیت ِ خودمو از

دست بدم...فقط در این اتاق می تونم زندگی بکنم و قوایم به هدر نره...

 

+ این کتاب را سال ها پیش خوانده بودم... وقتی دوازده سالم بود... و این قسمت ها را خیلی دوست داشتم...

+ سگ ولگرد از صادق هدایت... داستان ِ تاریکخانه...