پارادوکس های روحی

ویران شود این شهر که میخانه ندارد (شعرهایی که می خوانم و دوست دارم)

 
مادیان 36
نویسنده : vague - ساعت ٦:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٢/٢٥
 

 

چشم هایش شروع واقعه بود...آسمانی درون آنها و

در صدایش پرنده می رقصید...بر تنش عطر خوب آویشن

باز گوشواره های گیلاسی...پشتِ گوشش شلوغ می کردند

دست های کمندِ نیلوفر...سینه ریزی ظریف بر گردن

احتمالا غریبه می آمد...از خیابان به شرم رد می شد

دخترِ پا به راهِ دیروزی...هیکلِ رو به راهِ حالا زن

در قطاری که صبح آمده بود...دشت هایی وسیع جا ماندند

شهر از این زاویه قفس می شد...زیر پاهای گرمِ در رفته

پشت سر لاشه های پل بر پل...پیشِ رو کوره راهِ سردرگم

مثل یک مادیانِ ناآرام...در خیابان سایه و روشن

در خیالش قطار مردی بود...بی حیا،بی لباس،بی هر چیز

در خیالش عروس خواهد شد...توی هر کوپه کوپه آبستن

سارقانی که دست می بردند...سیب سرخ از حصار بردارند

دکمه هایی که حیف می مردند...روی دنیای زیرِ پیراهن

مردمانی که در پیِ پنجره ها...در پیِ هرچه لخت می گشتند

پیش چشمانِ گردِ شانینک...فرصت داغی بود و طعمِ بدن

آسمان با گُروم گروم به خودش...عکس هایی فجیع می انداخت

چکه های غلیظِ خون افتاد...از کجا روی صورتِ دامن

او مسافر نبود اما باز...منتظر تا قطار برگردد

مثل حالا که داشت برمی گشت...تن تَ تَن تن تَ تن

سوتِ کمرنگِ سرد می آمد...تیرِ غیبی تَلَق تلق تر راه

خاطراتی که داشت قِل می خورد...روی تصویر ریلِ راه آهن

توی چشمِ فلان فلان شده اش...آسمانی برای ماندن نیست

زندگی بود و آخرین شِیهه...مادیانِ در انتظارِ تِرن