پارادوکس های روحی

ویران شود این شهر که میخانه ندارد (شعرهایی که می خوانم و دوست دارم)

 
تومور دو 30
نویسنده : vague - ساعت ٩:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٢/۱٧
 

 

زندگی یک چمدان است که می آوریش

بار و بندیل سبک میکنی و میبریش

خودکشی مرگ قشنگی که به ان دل بستم

دست کم هر دو سه شب سیر به فکرش هستم

گاه و بی گاه پر از پنجرهای خطرم

به سرم میزند این مرتبه حتمن بپرم

گاه و بی گاه شقیقست و تفنگی که منم

قرص ماهی که تو باشی و پلنگ ی که منم

چمدان دست تو و ترس به چشمان من است

این غم انگیز تین حالت غمگین شدن است

قبل رفتن دو سه خط فحش بده داد بکش

هی تکانم بده نفرین کن و فریاد بکش

قبل رفتن بگذار از ته دل آ ه شوم

طوری از ریشه بکش اره که کوتاه شوم

مثل سیگار خطر ناک ترین دودم باش

شعله آغوش کنم حضرت نمرودم باش

مثل سیگار بگیرانم و خاکستر کن

هرچه با من همه کردند از آن بدتر کن

مثل سیگار تمامم کن و ترکم کن باز

مثل سیگار تمامم کن و دورم انداز

من خرابم بنشین زحمت آوا ر نکش

نفست باز گرفت اینهمه سیگار نکش

آن به هر لحظه تبدار تو پیوند منم

آنقدر داغ به جانم که دماوند منم

توله گرگی که در اندیشه شریان منی

کاسه خونی جگری سوخته مهمان منی

چشم بادام دهان پسته زبان شیر و شکر

جام معجون مجسم شده این گرگ پدر

تا مرا مینگرد قافیه را میبازم

بازی منتهی العافیه را میبازم

سیب سیر است تن انگیزه هر آه منم

رطب عرش نخیلو قد کوتاه منم

ماده آهوی چمن هوبره سینه بلور

قاب قوسین دهن شاپری قلعه دور

مظهر جان پلنگ ام که به ماه میبندم

و بجز ماه دل از آدم و عالم کندم

ماه بیرون زده از کنگره پیرهنم

نکند خیز برم پنجه به خالی بزنم

خندهای نمکین ات تاب دریاچه قم

بغضهایت رقمی سرد تر از قرن اتم

موی برهم زده ات جنگی انبوه از دود

و دو آتشکده در پیرهنت پنهان بود

قصه های کهن از چشم تو آغاز شدند

شاعران با لب تو قافیه پرداز شدند

هر پسر بچه که راهش به خیابان تو خورد

یکشبه مرد شد و یکه به میدان زد و مُرد

من تورا دیدم و آرام به خاک افتادم

و از آن روز که در بند توام آزادم

چشممان خورد به هم صاعقه زد پلکم سوخت

نیزه یی جمجمه ام را به گلوبند تو دوخت

سرم انگار به جوش آمد و مغزم پوسید

سرطانی شدم و مرگ لبم را بوسید

دوزخ نی شدم و شعله دواندم به تنت

شعله پوشیدم و و مشغول پدر سوختنت

خودم آمدم انگار تویی در من بود

این کمی بیشتر از دل به کسی بستن بود

پیش چشم همه از خویش یلی ساخته ام

پیش چشمان تو اما سپر انداخته ام

ناگهان دشنه به پشت آمد و تا بیخ نشست

ماه من روی گرفت و سر مریخ نشست

آس در مشت مرا لاشخوران قاپ زدند

کرکسان قاعده را از همه بهتر بلدند

چای داغی که دلم بود به دستت دادم

آنقدر سرد شدم از دهنت افتادم

و زمینی که قسم خورد شکستم بدهد

و زمان چمبره زد کار به دستم بدهد

تو نباشی من از آینده خود پیر ترم

از خر زخمی ابلیس زمین گیر ترم

تو نباشی من از اعماق غرورم دورم

زیر بیرحم ترین زاویه ساتورم

تو نباشی من این پنجره ها هم زردیم

شاید آخر سر پائیز توافق کردیم

هرکسی شعله شد و داغ به جانم زد و رفت

من تورا دود دهن روی دهانم زد و رفت

همه ی شهر محیاست مبادا که تورا

آتش معرکه بالاست مبادا که تورا

این جماعت همه گرگند مبادا که تورا

پی یک شام بزرگند مبادا که تورا

دانه و دام زیاد است مبادا که تورا

مرد بدنام زیاد است مبادا که تورا

پشت دیوار نشستند مبادا که تورا

نا نجیبان همه هستند مبادا که تورا

تا مبادا که تورا باز مبادا که تورا

پرده بر پنجره انداز مبادا که تورا

دل به دریا زده یی پهنه سراب است نرو

برف و کولاک زده راه خراب است نرو

بی تو من با بدن لخت خیابان چه کنم

با غم انگیز ترین حالت تهران چه کنم

بی تو پتیاره پائیز مرا میشکند

این شب وسوسه انگیز مرا میشکند

بی تو بی کار و کسم وسعت پشتم خالیست

گل تو باشی من مفلوک دو مشتم خالیست

بی تو تقویم پر از جمعه بی حوصله هاست

و جهان مادر آبستن خط فاصله هاست

پسری خیر ندیده م که دگر شک دارم

بعد از این هم به دعاهای پدر شک دارم

میپرم دلهره کافیست خدایا تو ببخش

خودکشی دست خودم نیست خدایا تو ببخش