پارادوکس های روحی

ویران شود این شهر که میخانه ندارد (شعرهایی که می خوانم و دوست دارم)

 
دید مجنون را یکی صحرانورد 27
نویسنده : vague - ساعت ٥:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٢/٩
 

 

دید مجنون را یکی صحرانورد

در میان بادیه بنشسته فرد

ساخته بر ر یگ زانگشتان قلم

می زند حرفی به دست خود رقم

گفت ای مجنون شیدا چیست این

می نویسی نامه بهر کیست این

هر چه خواهی در سوادش رنج برد

باد صرصر خواهدش حالی سترد

گفت شرح حسن لیلی می دهم

خاطر خود را تسلی می دهم

می نویسم نامش اول وز قفا

می نگارم نامه مهر و وفا

نیست جز نامی از او در دست من

زان بلندی یافت قدر پست من

ناچشیده جرعه ای از جام او

عشق بازی می کنم با نام او