پارادوکس های روحی

ویران شود این شهر که میخانه ندارد (شعرهایی که می خوانم و دوست دارم)

 
صبا گر چاره داری وقت ِ وقت است 100
نویسنده : vague - ساعت ٩:٢٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۸/٤
 

 

دل از من برد و روی از من نهان کرد

خدا را با که این بازی توان کرد

شب تنهایی ام در قصد جان بود

خیالش لطف های بی کران کرد

چرا چون لاله خونین دل نباشم

که با ما نرگس او سرگران کرد

که را گویم که با این درد جان سوز

طبیبم قصد جان ناتوان کرد

بدان سان سوخت چون شمعم که بر من

صراحی گریه و بربط فغان کرد

صبا گر چاره داری وقت ِ وقت است

که در ِ اشتیاقم قصد جان کرد

میان مهربانان کی توان گفت

که یار ما چنین گفت و چنان گفت

عدو با جان حافظ آن نکردی

که تیر چشم آن ابرو کمان کرد