پارادوکس های روحی

ویران شود این شهر که میخانه ندارد (شعرهایی که می خوانم و دوست دارم)

 
حس کن مرا که دست برده داخل گیست 98
نویسنده : vague - ساعت ۱:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٧/۳٠
 

 

دارد صدایت می زنم... بشنو صدایم را

 بیرون بکش از زندگی و مرگ پایم را

 داری کنار شوهرت از بغض می میری

 شب ها که از درد تو می گیرم کجایم را

 هر بوسه ات یک قسمت از کابوس هایم شد

 از ابتدا معلوم بودم انتهایم را

 در هر خیابان گریه کردم، گریه من را کرد

 شاید ببیند شوهر تو اشک هایم را

 هیچم! ولی دارم عزیزم هیچ را از تو

 مستیم از نوشابه ی مشکی ست یا از تو

 دارم تلو... دارم تلو... از نیستی مستم

 حالا دکارت ِ مسخره ثابت کند هستم

 بودم بله مثل جهانی از تصوّرها

 بودم بله در رختخوابت، توی خرخرها

 بودم شبیه رفتنت هر صبح از پیشم

 بودم شبیه مشت کوبیدن به آجرها

 حالا منم که پاک کرده ردّ پایم را

 می کوبم از شب ها به تو سردردهایم را

 با تخت صحبت می کنم از فرط تنهایی

هستم ولی در یاد تو وقت خودارضایی

 بودم کنار شوهری که عاشق ِ زن بود

 خاموش کردم برق را... تکلیف، روشن بود

 خاموش ماندم از فشار بوسه بر لب هام

 از چشم های بچّه ات! که بچّه ی من بود

 خاموش ماندم مثل یک محکوم به اعدام

 خاموش ماندی توی گریه... وقت رفتن بود...

 روشن شدم مثل چراغی آن ور ِ دیوار

سیگار با سیگار با سیگار با سیگار

می ریخت اشک و ریملت بر سینه ی لختم

با دست لرزانت برایش شام می پختم

روحت دو قسمت شد... میان ما ترک خوردی

خوردی به لب هایم... مرا نان و نمک خوردی

بوسیدمت، بوسیدمت، بوسیدمت از دور

 هر شب کتک خوردی، کتک خوردی، کتک خوردی

راه فراری نیست از این خواب پیچاپیچ

از هیچ در رفتم برای گم شدن در هیچ

بالا بیاور آسمان را از خدا، از من

مستیت از نوشابه ی مشکی ست یا از من

دست مرا از دورهای دووور می گیری

داری تلو... داری تلو... از درد می میری

خاموش گریه می کنی بر سینه ی دیوار

با بغض روشن می کنی سیگار با سیگار

باید بخوابی توی آغوشی که مجبوری

داری تنت را داخل حمّام می شوری

با گریه، با خون، با صدای شوهرت در تخت

کز می کند کنج خودش این سایه ی بدبخت

من باختم... اما کسی جز ما نخواهد برد

بوی مرا این آب و صابون ها نخواهد برد

جای مرا خالی بکن وقت ِ هماغوشی

از بچّه ای که سقط کردی در فراموشی

از شوهرت از هر نفس از سردی لب هات

جای مرا خالی بکن در گوشه ی شب هات

بیدار شو از خرخرش در اوج تنهایی

و گریه کن با یاد من وقت خودارضایی

حس کن مرا کهدست برده داخل گیست

حس کن مرا بر لکه های بالش خیست

حس کن مرا در «دوستت دارم» در ِ گوشت

حس کن مرا در شیطنت هایم در آغوشت

حس کن مرا در آخرین سطر از تشنج هام

حس کن مرا... حس کن مرا... که مثل تو تنهام

حس کن مرا و ذوب شو در داغی دستم

بگذار تا دنیا بداند هستی و هستم