پارادوکس های روحی

ویران شود این شهر که میخانه ندارد (شعرهایی که می خوانم و دوست دارم)

 
آه اگر دامن ِ حسن تو بگیرد آهم 91
نویسنده : vague - ساعت ٢:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٧/٢۳
 

 

آن که پا مال جفا کرد چو خاک راهم

خاک می بوسم و عذر قدمش می خواهم

من نه آنم که ز جور تو بنالم حاشا

بنده ی معتقد و چاکر و دولتخواهم

بسته ام در خم گیسوی تو امید دراز

آن مبادا که کند دست طلب کوتاهم

ذره ی خاکم و در کوی توام جای خوشست

ترسم ای دوست که بادی ببرد ناگاهم

پیر میخانه سحر جام ِ جهان بینم داد

و اندر آن آینه از حسن تو کرد آگاهم

صوفی ِ صومعه ی عالم قدسم لیکن

حالیا دیر مغانست حوالتگاهم

با من ِ راه نشین خیز و سوی میکده آی

تا در آن حلقه ببینی که چه صاحب جاهم

مست بگذشتی و از حافظت اندیشه نبود

آه اگر دامن ِ حسن تو بگیرد آهم

خوشم آمد که سحر خسرو ِ خاور می گفت

با همه پادشهی بنده ی تورانشاهم