پارادوکس های روحی

ویران شود این شهر که میخانه ندارد (شعرهایی که می خوانم و دوست دارم)

 
وصال او ز عمر جاودان به 90
نویسنده : vague - ساعت ۱٢:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٧/٢٢
 

 

 وصال او ز عمر جاودان به
 
خداوندا مرا آن ده که آن به
 
به شمشیرم زد و با کس نگفتم
 
که راز دوست از دشمن نهان به
 
به داغ بندگی مردن بر این در
 
به جان ِ او که از ملک جهان به
 
خدا را از طبیب من بپرسید
 
که آخر کی شود این ناتوان به
 
بود خاکش ز خون ارغوان به
 
به خلدم دعوت ای زاهد مفرما
 
که این سیب زنخ زان بوستان به
 
دلا دایم گدای کوی او باش
 
به حکم آن که دولت جاودان به
 
جوانا سر متاب از بند پیران
 
که رای پیر از بخت جهان به
 
شبی می گفت چشم مست ندیدست
 
ز مروارید گوشم در جهان به
 
اگر چه زنده رود آب حیات است
 
ولی شیراز ما از اصفهان به
 
سخن اندر دهان ِ دوست شکر
 
ولیکن گفته ی حافظ از آن به