پارادوکس های روحی

ویران شود این شهر که میخانه ندارد (شعرهایی که می خوانم و دوست دارم)

 
می سوزم از فراقت روی از جفا بگردان 87
نویسنده : vague - ساعت ۸:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٧/۱٥
 

 

می سوزم از فراقت روی از جفا بگردان

هجران بلای ما شد، یا رب بلا بگردان

مه جلوه می نماید بر سبز خنگ گردون

تا او ره سر درآید بررخش پا بگردان

مر غول را برافشان یعنی به رغم سنبل

گرد چمن بخوری، همچون صبا بگردان

یغمای عقل و دین را بیرون خرام سرمست

در سر کلاه بشکن در بر قبا بگردان

ای نور چشم مستان، در عین انتظارم

چنگ حزین و جامی بنواز یا بگردان

دوران همی نویسد، بر عارضش خطی خوش

یا رب نوشته ی بد، از یار ما بگردان

 حافظ ز خوبرویان، بختت جز این قدر نیست

گر نیستت رضایی، حکم قضا بگردان