پارادوکس های روحی

ویران شود این شهر که میخانه ندارد (شعرهایی که می خوانم و دوست دارم)

 
یکی را دوست می دارم ولی افسوس 85
نویسنده : vague - ساعت ٩:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٧/۱٤
 

 

یکی را دوست می دارم

ولی افسوس او هرگز نمی داند

نگاهش می کنم شاید

بخواند از نگاه من

که او را دوست می دارم

ولی افسوس او هرگز نگاهم را نمی خواند

به برگ گل نوشتم من

که تو را من دوست می دارم

ولی افسوس او گل را

به زلف ِ کودکی آویخت تا او را بخنداند

به مهتاب گفتم ای مهتاب

سر ِ‌ راهت به کوی او

سلام من رسان و گو 

تو را من دوست می دارم

ولی افسوس چون مهتاب به روی بسترش لغزید

یکی ابر سیاه آمد که روی ماه ِ تابان را بپوشاند

صبا را دیدم و گفتم صبا دستم به دامانت

بگو از من به دلدارم تو را من دوست می دارم

ولی افسوس و صد افسوس

ز ابر تیره برقی جست

که قاصد را میان ره بسوزانید

کنون وامانده از هر جا

دگر با خود کنم نجوا

یکی را دوست می دارم

ولی افسوس او هرگز نمی داند