پارادوکس های روحی

ویران شود این شهر که میخانه ندارد (شعرهایی که می خوانم و دوست دارم)

 
ویران شود این شهر که میخانه ندارد 84
نویسنده : vague - ساعت ۱:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٧/۱۳
 

 

ای وای از آن شهر که دیوانه ندارد

صد عقل به مسجد شد و خمخانه ندارد

در حسرت یک نعره ی مستانه بمردیم

ویران شود این شهر که میخانه ندارد

در خویش تپیدیم وی داد فزون شد

بیداد ز دادی که غم خانه ندارد

دیوانه ترین مردم شهرم، تو کجایی

تا فاش بگویم چو تو افسانه ندارد

گیسوی بلندت همه شب ماه نهان کرد

آن مو که تو را هست دمی شانه ندارد

نغزی به مثل گفت همان طره ی زلفت

گر روز شود شمع ِ تو پروانه ندارد

ما دلشدگان خیل ِ‌ اسران شماییم

چون باز کنی پرده ز رخسار بگویی

این دام ِ پر از صید چرا دانه ندارد