پارادوکس های روحی

ویران شود این شهر که میخانه ندارد (شعرهایی که می خوانم و دوست دارم)

 
خنک آن قماربازی که بباخت آن چه بودش 83
نویسنده : vague - ساعت ۱:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٧/۱٠
 

 

همه صیدها بکردی هله میر بار دیگر

سگ خویش را رها کن که کند شکار دیگر

همه غوطه ها بخوردی همه کارها بکردی

منشین ز پای یک دم که بماند کار دیگر

همه نقدها شمردی به وکیل در سپردی

بشنو از این محاسب عدد و شمار دیگر

تو بسی سمن بران را به کنار در گرفتی

نفسی کنار بگشا بنگر کنار دیگر

 خنک آن قماربازی که بباخت آن چه بودش

بنماند هیچش الا هوس قمار دیگر

تو به مرگ و زندگانی هله تا جز او ندانی

نه چو روسپی که هر شب کشد او بیار دیگر

نظرش به سوی هر کس به مثل چشم نرگس

بودش ز هر حریفی طرب و خمار دیگر

همه غمر خوار باشد، چو بر ِ دو یار باشد

هله تا تو رو نیاری سوی پشت دار دیگر

که اگر بتان چنین اند، ز شه تو خوشه چینند

نبدست مرغ جان را، جز او مطاع دیگر