پارادوکس های روحی

ویران شود این شهر که میخانه ندارد (شعرهایی که می خوانم و دوست دارم)

 
ای عاشقان ای عاشقان پیمانه را گم کرده ام 82
نویسنده : vague - ساعت ۸:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٧/۱٠
 

 

ای عاشقان ای عاشقان پیمانه را گم کرده ام

زان می که در پیمانه ها اندر نگنجد خورده ام

مستم ز خمر من لدن، رو محتسب را غمز کن

مر محتسب را و تو را هم چاشنی آورده ام

ای پادشاه صادقان، چون من منافق دیده ای

با زندگانت زنده ام، با مردگانت مرده ام

با دلبران و گلرخان، چون گلبنان بشکفته ام

با منکران دی صفت، همچون خزان افسرده ام

ای نان طلب، در من نگر والله که مستم بی خبر

من گرد خنبی گشته ام، من شیره افشرده ام

مستم ولی از روی او، غرقم ولی در جوی او

از قند و از گلزار او، چون گل شکر پرورده ام

روزی که عکس روی او، بر روی زرد من فتد

ماهی شوم رومی رخی، گر زنگی ِ نو برده ام
 
در جام می آویختم،‌ اندیشه را خون ریختم
 
با یار خود آمیختم، زیرا درون پرده ام
 
آویختم اندیشه را،‌ کاندیشه هشیاری کند
 
ز اندیشه بیزاری کنم، ز اندیشه ها پژمرده ام
 
دوران کنون دوران من، گردون کنون حیران من
 
در جسم من جانی دگر، در جان من قانی دگر
 
با آن ِ من آنی دگر زیرا به آن پی برده ام
 
گویم که این با زنده گو، من جان به حق بسپرده ام
 
خامش که بلبل باز را، گفتا چه خامش کرده ای
 
گفتا خموشی را مبین، در صید شه صد مرده ام