پارادوکس های روحی

ویران شود این شهر که میخانه ندارد (شعرهایی که می خوانم و دوست دارم)

 
عاقلان نقطه ی پرگار وجودند ولی 80
نویسنده : vague - ساعت ٩:٤۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٧/٩
 
 
 
در نظر بازی ما بی خبران حیرانند
 
من چنینم که نمودم، دگر ایشان دانند
 
عاقلان نقطه ی پرگار وجودند ولی
 
عشق داند که در این دایره سرگردانند
 
مفلسانیم و هوای می و مطرب داریم
 
آه اگر خرقه ی پشمین به گرو استانند
 
وصل خورشید به شب پره ی اعمی نرسد
 
که در آن آینه، صاحب نظران حیرانند
 
لاف عشق و گله از یار زهی لاف ِ دروغ
 
عشقبازان چنین مستحق هجرانند
 
مگرم چشم سیاه ِ تو بیاموزد کار
 
ورنه مستوری و مستی همه کس نتوانند
 
زاهد از رندی ِ حافظ نکند فهم، چه شد
 
دیو بگریزد از آن قومکه قرآن خوانند
 
گر شود آگه از اندیشه ی ما مغ بچگان
 
بعد از این خرقه ی صوفی به گرو نستانند