پارادوکس های روحی

ویران شود این شهر که میخانه ندارد (شعرهایی که می خوانم و دوست دارم)

 
باید آنقدر دوستت بدارم 359
نویسنده : vague - ساعت ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٩/٢۳
 

باید آنقدر دوستت بدارم

که اگر روزی خدا گفت

چه چیز در دنیا را تا همیشه می خواهی

بی تردید بگویم

او را می خواهم خدا جان

باید آنقدر در آغوشت بگیرم

که اگر روزی دور بودیم از هم

عطر تنت در من مانده باشد

باید آنقدر ببوسمت

که هرکه تو را دید

من را ببیند در جای جایِ صورتت

اصلا باید آنقدر عاشقت شوم

تا قصه ی لیلی و مجنون فراموش شود

و قصه ی من و تو بر سر زبان ها بی افتد



 
 
کسی را در آغوش نگیر 358
نویسنده : vague - ساعت ۳:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۸/۱۸
 

 

اگر توانِ ماندنت نیست

کسی را در آغوش نگیر

که سکوت می کند

تا صدای نفس هایت را بشنود

کسی را در آغوش نگیر

که زود در تو محو می شود

که زود عادت می کند

کسی را در آغوش نگیر

که از عشق رنجیده

و پناه می خواهد

هرگز شبی بارانی

پرنده را پناه نده

که در تو حبس می شود

که آسمان را فراموش می کند

 

تلگرام ------>            telegram.me/shima_sobhani

اینستاگرام-------->    http://instagram.com/shima_sobhani

 


 
 
دستم نمی رسد به بلندای چیدنت 357
نویسنده : vague - ساعت ٢:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۸/٢
 

 

دستم نمی رسد به بلندای چیدنت
 
باید بسنده کرد به رویای دیدنت
 
 یوسف ترین عزیز جهان هم که باشی ام
 
در سینه آتشی است به داغ خریدنت
 
من جلد بام خانه ی خود مانده ام و تو
 
هفت آسمان کم است برای پریدنت
 
ترسم رها کنم نفسم را و ناگهان
 
پیراهنی نباشد و شوق دریدنت
 
در دامن دلم چو ترنجی نشسته ای
 
شیرین ترین توهم دستم بریدنت
 
رویای کال سیبی و هرچند در خیال
 
یک عمر، منتظر به امید رسیدنت
 
بالاتر از نگاه منی! آه! ماه من!
 
دستم نمی رسد به بلندای چیدنت
 


 
 
درخت‌ها همه عریان شدند، آبان شد 356
نویسنده : vague - ساعت ٢:۳۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۸/٢
 

 

درخت‌ها همه عریان شدند، آبان شد

و باد آمد و باران گرفت و طوفان شد

نیامدی و نچیدی انار سرخی را

که ماند بر سر این شاخه تا زمستان شد

نیامدی و ترک خورد سینۀ من و ... آه

چقدر یک‌شبه یاقوت سرخ ارزان شد

چقدر باغ پر از جعبه‌های میوه شد و

چقدر جعبۀ پر راهی خیابان شد

چقدر چشم ‌به راهت نشستم و تو چقدر

گذشتن از من و رفتن برایت آسان شد

چطور قصه‌ام اینقدر تلخ پایان یافت؟

چطور آنچه نمی‌خواستم شود، آن شد؟

انار سرخ سر شاخه خشک شد، افتاد

و گوش باغ پر از خندۀ کلاغان شد



 
 
بزن باران بهاری کن فضا را 355
نویسنده : vague - ساعت ٢:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٧/۱٠
 

 

بزن باران بهاری کن فضا را

بزن باران و تر کن قصه ها را

بزن باران که از عهد اساطیر

کسی خواب زمین را کرده تعبیر

بشارت داده این آغاز راه است

نباریدن دلیل یک گناه است

بزن باران به سقف دل که خون است

کمی آنسوتر از مرز جنون است

بزن باران که گویی در کویرم

به زنجیر سکوت خود اسیرم

بزن باران سکوتم را به هم زن

و فردا را به کام ما رقم زن

بزن باران به شعرم تا نمیرد

در آغوش طبیعت جان بگیرد

بزن باران،بزن بر پیکر شب

بر ایمانی که می سوزد در این تب

به روی شانه های خسته ی درد

به فصل واژه های تلخ این مرد

بزن باران یقین دارم صبوری

و شاید قاصدی از فصل نوری

بزن باران،بزن عاشق ترم کن

مرا تا بی نهایت باورم کن



 
 
پاییز می رسد که مرا مبتلا کند 354
نویسنده : vague - ساعت ۱۱:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٦/۳۱
 

 

پاییز می رسد که مرا مبتلا کند

با رنگ های تازه مرا آشنا کند

پاییز می رسد که همانند سال پیش

خود را دوباره در دل قالیچه، جا کند

او می رسد که از پس نه ماه انتظار

راز درخت باغچه را بر ملا کند

او قول داده است که امسال از سفر

اندوه های تازه بیارد ـ خدا کند ـ

او می رسد که باز هم عاشق کند مرا

او قول داده است به قولش وفا کند

پاییز عاشق است و راهی نمانده است

جز این که روز و شب بنشیند دعا کند ـ

شاید اثر کند و خداوند فصل ها

یک فصل را به خاطر او جا به جا کند

تقویم خواست از تو بگیرد بهار را

تقدیر خواست راه شما را جدا کند

خش خش... صدای پای خزان است، یک نفر

در را به روی حضرت پاییز وا کند



 
 
آدم‌های خیالباف 353
نویسنده : vague - ساعت ٦:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٦/٢
 

 

آدم‌های خیالباف همیشه حالشان خوب است.

با کسی که دوستش دارند به مهمانی می‌روند،

چای می نوشند و می رقصند.

شاد ِ شادند.

کسی را که دوستش دارند همیشه هست.

نه می رود نه می میرد،

و نه خیانت بلد است.

آدم های خیالباف خوشبخت‌ترینند.

آن‌قدر فکر می‌کنند تا باورشان شود.

و بالاخره هم روزی جذب می‌کنند آن‌چه را که می‌خواهند...

 

تلگرام ------>            telegram.me/shima_sobhani

اینستاگرام-------->    http://instagram.com/shima_sobhani

 

 


 
 
دل ز تن بردی و در جانی هنوز 352
نویسنده : vague - ساعت ٦:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٥/٢٠
 

 

دل ز تن بردی و در جانی هنوز

دردها دادی و درمانی هنوز

آشکارا سینه‌ام بشکافتی

همچنان در سینه پنهانی هنوز

ملک دل کردی خراب از تیغ ناز

واندرین ویرانه سلطانی هنوز

هر دو عالم، قیمت خود گفته‌ای

نرخ بالا کن که ارزانی هنوز

ما ز گریه چون نمک بگداختیم

تو ز خنده شکرستانی هنوز

جان ز بند کالبد آزاد گشت

دل به گیسوی تو زندانی هنوز

پیری و شاهدپرستی هم خوشست!

خسروا تا کی پریشانی هنوز؟


 
 
تا که خلوت میکنم با خود، صدایم میکنند 351
نویسنده : vague - ساعت ۳:٤۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٤/۱٠
 

 

تا که خلوت میکنم با خود، صدایم میکنند

بعد، از دنیای خود کم کم جدایم می کنند

گوشه گیری، انتخابی شخصی و خودخواسته ست

پس چه اصراری به ترک انزوایم می کنند

مثل آتشهای تفریحم که بعد از سوختن

اغلبِ مردم به حال خود رهایم می کنند.

«ای بمیری! لعنتی! کُشتی مرا با شعرهات»

مردم این شهر اینگونه دعایم میکنند

احتمالاً نسبتی نزدیک دارم با خدا

مردم اغلب وقت تنهایی صدایم میکنند

مثل خودکاری که روی پیشخوان بانک هاست

با غل و زنجیر پایم جابجایم میکنند

 


 
 
شیشه پنجره را باران شست 350
نویسنده : vague - ساعت ۳:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٤/۱٠
 

 

وای، باران

باران

شیشه پنجره را باران شست

از دل من اما

چه کسی نقش تو را خواهد شست

آسمان سربی رنگ

من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ

می پرد مرغ نگاهم تا دور

وای، باران

باران

پر مرغان نگاهم را شست

خواب رویای فراموشی‌هاست

خواب را دریابم

که در آن دولت خواموشی‌هاست

من شکوفایی گل‌های امیدم را در رویاها می بینم

و ندایی که به من می‌گوید

گر چه شب تاریک است

دل قوی دار

سحر نزدیک است

دل من، در دل شب

خواب پروانه شدن می بیند

مهر در صبحدمان داس به دست

آسمان‌ها آبی

پر مرغان صداقت آبی ست

دیده در آینه صبح تو را می بیند

از گریبان تو صبح صادق

می گشاید پر و بال

تو گل سرخ منی

تو گل یاسمنی

تو چنان شبنم پاک سحری

نه، از آن پاکتری

تو بهاری

نه، بهاران از توست

از تو می گیرد وام

هر بهار این‌همه زیبایی را

هوس باغ و بهارانم نیست

ای بهین باغ و بهارانم تو



 
 
← صفحه بعد